طمع:


- 279 بازدید

در یکى از شبها حجاج بن یوسف ثقفى والى عراق ، با جمعى از ندیمان و نزدیکان خود شب نشینى داشت . چون پاسى از شب گذشت و کم کم مجلس از رونق افتاد، حجاج به یکى از نزدیکان خود به نام (خالد بن عرطفه ) گفت : اى خالد! سرى به مسجد بزن و اگر کسى از اهل اطلاع را یافتى که بتواند با نقل وقایع شنیدنى ما را سرگرم کند با خود بیاور!
در آن موقع رسم بود که بعضى از مردم شبها را در مسجد به سر مى بردند. خالد وارد مسجد شد و در میان کسانى که در مسجد به سر مى بردند، به یک جوانى برخورد نمود که ایستاده بود و نماز مى گزارد. خالد نشست تا جوان نمازش را تمام کرد، سپس جلو رفت و گفت . امیر تو را مى طلبد! جوان گفت : یعنى امیر تو را فقط براى بردن شخص من فرستاده است ؟ گفت آرى ! جوان هم ناگزیر با خالد آمد تا به در دارالاماره رسیدند.
در آنجا خالد از جوان که او را با منظور حجاج مناسب تشخیص داده بود و مردى مطلع مى دانست پرسید: راستى حالا چگونه مى خواهى امیر را سرگرم نگاهدارى ؟ جوان گفت : ناراحت مباش ، چنانکه امیر مى خواهد هستم ، و چون وارد شد حجاج پرسید: قرآن خوانده اى ؟ گفت : آرى تمام قرآن را از بر دارم !
پرسید: مى توانى چیزى از شعر شاعران و ادبا براى ما بازگو کنى ؟ گفت : از هر شاعرى که امیر بخواهد شعرى و قصیده اى با شرح و تفصیل نقل خواهم کرد. پرسید: از انساب و تاریخ عرب چه مى دانى گفت : در این باره چیزى کم ندارم .
آنگاه جوان از هر موضوعى که حجاج مى خواست سخن گفت تا اینکه وقت به آخر رسید و حجاج برخاست که برود، ولى قبل از رفتن گفت : اى خالد! سفارش کن یک اسب و یک غلام و یک کنیز با چهار هزار درهم به این جوان بدهند.
سپس حجاج عازم رفتن شد، ولى جوان فرصت را غنیمت شمرد و گفت : خداوند سایه امیر را پاینده بدارد، نکته اى لطیفتر و سخنى عجیبتر از آنچه گفتم مانده است که دریغم مى آید امیر آنرا نشنود! حجاج برگشت و در جاى خود نشست و گفت : خوب آنرا هم نقل کن !
گفت : اى امیر! زمانى که من هنوز بچه بودم ، پدرم مرحوم شد. از آنموقع من در سایه تربیت عمویم پرورش یافتم . عمویم دخترى است که هم سن من بود و ما نیز باهم بزرگ شدیم . هر چه از سن دختر عمویم مى گذشت بر زیبائیش مى افزود، به طورى که مردم حسن و جمال او را با دیده اعجاب مى نگریستند.
وقتى که هر دو بالغ شدیم ، من او را از عمویم خواستگارى نمودم ، ولى عمو و زن عمویم به علت اینکه من فقیر بودم و دیگران حاضر بودند مبالغ هنگفتى در راه وصال او صرف کنند، از قبول پیشنهاد من امتناع ورزیدند.
وقتى بى اعتنائى آنها را نسبت به خود دیدم ، از کثرت اندوه بیمار شدم و اندکى بعد بسترى گردیدم .
بعد از مدتى که به کلى از طرف آنها ناامید شدم نقشه اى کشیدم و آنرا عملى ساختم . نقشه این بود که : خمره بزرگى را پر از شن و قلمه سنگ نمودم ، سپس سر آنرا پوشاندم و در زیر بسترم دفن کردم .
چند روز بعد همانطور که در بستر بیمارى افتاده بودم ، عمویم را خواستم و گفتم : اى عمو! چند وقت پیش به سفرى رفتم . در آن سفر گنج عظیمى یافتم ، آنرا با خود آوردم و فعلا در جائى پنهان کرده ام .
چون مى بینم بیمارى ام طولانى شد و بیم آن دارم که رخت به سراى دیگر کشم ، خواستم به شما وصیت کنم که اگر من مردم ، آنرا بیرون آورده و با صرف آن ، ده نفر بنده زرخرید را در راه خدا آزاد گردان ، و کسى را اجیر کن که ده سال برایم حج کند، ده نفر (مجاهد) را نیز با ساز و برگ استخدام کن که به نیت من به جهاد بروند. هزار دینار آنرا هم در راه خدا صدقه بده . از این همه معارف اندیشه مکن که محتوى گنج خیلى بیش از اینهاست . انشاءاللّه بعد هم جاى آنرا نشان خواهم داد!
وقتى عمویم سخن مرا شنید، فورا رفت و به زنش هم اطلاع داد. چیزى نگذشت که دیدم زن عمویم با کنیزانش وارد اتاق من شد و کنار بسترم نشست و دست روى سرم گذاشت و گفت : عزیزم ! به خدا من از بیمارى و گرفتارى تو بى خبر بودم ، تا اینکه امروز عمویت مرا آگاه ساخت .
سپس برخاست و با ملاطفت مشغول پرستارى و درمان من شد، و از خانه اش غذاهاى مطبوع و لذیذ برایم فرستاد. چند روز بعد هم طلاق دخترش را که با دیگرى عقد بسته بود گرفت . من هم که چنین دیدم از فرصت استفاده نموده فرستادم دنبال عمویم و چون او آمد گفتم : خداوند مرا شفا داد و از آن بیمارى خطرناک نجات یافتم . اکنون از شما تقاضا دارم دخترى زیبا که داراى کمال و معرفت باشد از یک خانواده نجیبى براى من خواستگارى کنید و هر چه بهانه گرفتند قبول نمائید که خداوند وسیله آنرا در اختیار من گذاشته است !
وقتى عمویم این مطلب را شنید گفت : برادرزاده عزیز! دختر عمویت را رها کرده و به سراغ دیگرى مى روى ؟ گفتم : عمو جان ! دختر عمویم از هر کس دیگرى نزد من عزیزتر است ، چیزى که هست چون قبلا از وى خواستگارى نمودم و شما جواب منفى به من دادید، نخواستم دیگر مزاحم شما شوم !
گفت نه ! نه ! من حرفى نداشتم . آن موقع مادرش حاضر نبود، ولى او هم امروز حتما راضى به این وصلت با میمنت هست ! گفتم : خوب اگر این طور است بسته به نظر شماست !
عمویم فورا رفت و آنچه میان من و او گذشته بود به اطلاع زنش رسانید. زن عمویم براى این که مبادا فرصت از دست برود، و من پشیمان شوم ، با عجله بستگانش را دعوت کرد و بساط عروسى ما را فراهم ساخت و دخترش را براى من عقد بست !
من هم گفتم : هر چه زودتر وسیله عروسى ما را فراهم کنید تا حال که چنین است بدون فوت وقت گنج را یکجا تحویل شما بدهم . زن عمویم دست به کار شد و آنچه لازمه عروسى زنان اعیان بود تهیه دید و چیزى فرو نگذشت . سپس عروس را به خانه من آورد و هر چه مقدورش بود در راه ارضاء خاطر من به عمل آورد، و ذره چیزى فرو گذار نکرد.
از آن طرف عمویم مبلغ ده هزار درهم از یکى از تجار وام گرفت و با آن قسمتى از لوازم خانه خرید و براى من آورد. بعد از عروسى نیز عمو و زن عمو هر روز هدایا و اشیاء و غذاهاى لذیذ براى ما مى فرستادند….
چند روزى از عروسى ما نگذشته بود که عمویم آمد و گفت : برادرزاده ! من قسمتى از لوازم خانه شما را به مبلغ ده هزار درهم از فلان تاجر خریده ام ، او هم نمى تواند صبر کند و طلب خود را نزد ما نگاهدارد. گفتم : فعلا دیگر مانعى نیست . این شما و این هم گنج ! سپس جاى آنرا نشان دادم !
عمویم فورا رفت و به اتفاق چند نفر عمله با بیل و کلنگ برگشت ، آنگاه زمین را کند و خمره را درآورد و با شتاب به منزل خود برد. وقتى در منزل خمره را مى گشاید، برخلاف همه انتظارى که داشت ، جز مقدارى شن و ماسه و قلمه سنگ چیزى در آن نمى بیند!!!
دیرى نپائید که زن عمویم با کنیزانش آمدند و مرا به باد دشنام گرفتند. سپس هر چه در خانه ما بود از اندک تا بسیار همه راجع کردند و بردند. من و زنم ماندیم و زمین خالى .
از آن روز فوق العاده بر من سخت گذشت . چون خیلى از این پیشآمد دلتنگ و شرمنده بودم ، دیشب پناه به مسجد آوردم تا لحظه اى در آنجا بیاسایم و گذشته دردناک را فراموش کنم … اینست حال و روزگار من !
وقتى حجاج سرگذشت دردناک جوان را شنید، پیشکار خود خالد را مخاطب ساخت و گفت : اى خالد! یک دست لباس دیبا و یک راءس اسب ارمنى و یک کنیز و یک غلام و ده هزار درهم علاوه بر آنچه قبلا گفتم به این جوان بده ، سپس به جوان گفت : فردا برو نزد خالد و آنچه دستور داده ام از وى بگیر!
آخرهاى شب بود که جوان از دارالاماره حجاج خارج شد. همین که به خانه خود رسید، شنید که دختر عمویش گریه و زارى مى کند و با صداى بلند مى گوید: نمى دانم کسى او را کشته یا درنده اى دریده است ؟!
جوان وارد خانه شد و با شور و شوق گفت : دختر عموى عزیز! به تو مژده مى دهم ! چشمت روشن ! سپس داستان یک لحظه پیش خود را با امیر حجاج و جایزه و هدایائى که به او داده است شرح داد و گفت :
فردا مى روم و تمام این هدایا را گرفته مى آورم ، و از این فقر و تنگدستى ، به کلى راحت مى شویم .
وقتى زن آن حرفهاى باور نکردنى را از شوهرش شنید، صورت خود را خراشید و با صداى بلند داد و بیداد راه انداخت . از سر و صداى او پدر و مادر و خواهرانش باخبر شده یکى پس از دیگرى با ناراحتى وارد خانه آنها شدند و پرسیدند چه خبر است ؟
دختر رو کرد به پدرش و با عصابنیت گفت : خدا از سر تقصیرت نگذرد، کارى بر سر برادرزاده ات آوردى که عقلش را از دست داده و به کلى دیوانه شده است ، بشنو چه مى گوید!
پدر دختر جلو رفت و پرسید: فرزند برادر! حالت چطور است ؟
گفتم : حالم خوبست ، طورى نشده ام ، جز اینکه امیر مرا خواسته … سپس ‍ ماجراى ملاقات خود را با حجاج نقل کرد و گفت فردا هم باید بروم هدایا را از دارالاماره بیآورم .
چون پدر عروس باور نمى کرد، داماد گمنام وى این طور مورد توجه امیر مقتدرى چون حجاج واقع شده و آن همه هدایا به وى تعلق گرفته باشد، وقتى جریان را شنید گفت : این حالت که این بیچاره پیدا کرده نتیجه تلخى صفر است که طغیان کرده و حال او را به هم زده است !
آن شب همگى در خانه جوان به سر بردند، و براى اینکه داماد بدبخت ، دیوانگى بیشترى پیدا نکند او را به زنجیر کشیدند و خود به مواظبت از او پرداختند. فردا صبح یک نفر جن گیر آوردند تا او را معالجه کند! جن گیر هم بعد از ملاحظه حال جوان و شنیدن سخنان او، براى این که حالش جا بیفتد داروئى تجویز کرد. گاهى دوا در بینیش مى چکانید تا به هوش آید، و زمانى مسهل به وى مى داد تا اگر پرخورى کرده معده اش خالى شود و بخار آن از کله اش بیرون برود.
جوان بدبخت هر چه فریاد مى زد و مى گفت واللّه ، باللّه ، من راست مى گویم : دیشب مرا پیش امیر حجاج برده اند و مورد توجه او واقع شده ام ، امروز هم باید بروم و هدایاى او را بگیرم ، از وى نمى شنیدند، بلکه هر بار که نام حجاج به زبان مى آورد، بیشتر به وى ظنین مى شدند و یقین به جنونش پیدا مى کردند!
او هم فهمید هر چه از دیشب تا حالا به سرش آمده ، همین اسم شوم حجاج است که هر کس نام او را مى شنود فرسنگها میان وى و حجاج فاصله مى بیند، از این رو تصمیم گرفت که اصلا اسمى از (حجاج ) نبرد!
جن گیر نیز هر لحظه که دوائى به او مى داد یا او رادى بر وى مى خواند؛ براى اینکه بداند تاءثیر بخشیده یا نه ، مى پرسید: با حجاج چطورى ؟! جوان بینوا هم قسم مى خورد که آنچه مى گوید راست است ، ولى وقتى دید که سودى ندارد، در آخر گفت : من اصلا او را ندیده ام و ابدا حجاج را نمى شناسم !!
تا جن گیر جمله آخر را از وى شنید رو کرد به اهل خانه و گفت : الحمداللّه تا حدى حالش جا آمده و شیطان موذى از او دور شده است ! من فعلا مى روم ولى شما عجله نکنید و به این زودى او را رها نسازید و زنجیر از دست و پایش درنیاورید! جوان فلکزده هم تن به قضا داد و همچنان در غل و زنجیر به سر برد که فردا چه بازى کند روزگار!
مدتى از این پیشآمد گذشت ، روزى حجاج به یاد او افتاد و از خالد پرسید: راستى با آن چه کردى ؟ خالد گفت : از آنشب که از حضور امیر رخصت طلبید دیگر او را ندیده ام . حجاج گفت : عجب ! بفرست از او سراغى بگیرند. خالد یکنفر پاسبان فرستاد به خانه عموى جوان تا از او خبرى بیاورد.
پاسبان هم آمد و از عموى جوان پرسید: فلانى ! برادرزاده ات کجاست و چه مى کند؟ امیر او را مى خواهد زود او را خبر کن بیاید!
عموى جوان گفت : فرزند برادرم از بس در فکر حجاج است و از امیر یاد مى کند عقلش را از دست داده است !
پاسبان که انتظار چنین سخنى نداشت با خشم گفت : مرد ناحسابى چرا مزخرف مى گوئى ، یالله باید همین حالا بروى و هر کجا هست او را بیاورى ! مگر هر کس در فکر امیر باشد، عقلش را از دست مى دهد؟! یالله معطل نشو!
عموى جوان وقتى هوا را پس دید رفت به او گفت : برادرزاده ! حجاج فرستاده است دنبال تو، حالا با همین وضع تو را ببریم ، یا زنجیر از دست و پایت درآوریم ؟
جوان گفت نه ! نه ! با همین وضع ببرید! سپس همانطور که در غل و زنجیر بود، چند نفر او را به دوش گرفته نزد حجاج بردند!
همین که حجاج از دور او را دید گفت به ! خوش آمدى و چون نزدیک بردند، دستور داد فورا زنجیر از دست و پایش درآورند. در این هنگام جوان گفت : خدا سایه امیر را پاینده بدارد، پایان کار من از آغاز آن شنیدنى تر است ! آنگاه ماجرا را شرح داد که چگونه زنش و عمو و زن عمو و بستگانش او را به باد مسخره گرفتند و ملاقاتش را با امیر دلیل بر دیوانگى او دانستند، و به قید و زنجیرش کشیدند و جن گیر برایش ‍ آوردند…!
حجاج از بد اقبالى او را شگفت ماند و به خالد دستور داد که دو برابر آنچه قبلا به او وعده داده بود، هر چه زودتر به وى تسلیم کند. جوان هم براى اینکه بلاى دیگرى به سرش نیاید تاءخیر را جایز ندانست و فى المجلس ‍ هدایا را گرفت و به خانه برگشت و با آسایش به زندگانى ادامه داد

۴ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره محمدحسین قنبری

    سلام به تموم کار مندان شب روشن. واقعا که این سایت٬ دریچه به سوی نابینایان (روشن دلان) میباشد. اسم من محمد حسین و ملقب به قنبری هستم. در سال ۱۳۷۶ هجری شمسی متولد شده ام در ولایت بامیان افغانستان. در سال ۱۳۷۷ بینایی چشمانم را از دست دادم. امکان بینایی من در آن وقت خیلی زیاد بود اما به اثر جنک های داخلی نتوانستم به شهر کابل پایتخت کشور خود بیایم. برای همه دنیا ثابت است که افغانستان بسیار یک کشور جنگ دیده بوده و از این ناحیه خسارات زیادی دیده است. در سال ۱۳۷۹ و یا ۱۳۸۰ به ولایت کابل یا پایتخت کشور خود آمدیم. در سال ۱۳۸۶ شامل مدرسه شدم. اکنون کلاس دوازدهم من است و به زودی به لطف خدا و عنایات حضرت مهدی (عج) سند فراغتم را خواهم گرفت. دوست دارم گوینده در یک رادیو و یا تلویزیون باشم. دوست دارم برنامه های شعری را به پیش ببرم. خودم هم شعر میگویم البته کم کم. در دانشگاه دوست دارم رشته ادبیات دری (فارسی) را بخوانم. شاعر مورد علاقه ام پروین اعتصامی و سید محمد حسین شهریار میباشد. صدای کربلایی جواد مقدم٬ علی اصغر حکیمی و قاری محمود شحات مصری را نیز بسیار دوست دارم. شماره تماس با من: +۹۳۷۸۲۲۸۵۳۷۰ آیدی اسکایپم: همین شماره و یا نام و تخلصم به زبان انگلسی. آیدی فیسبوکم: همین شماره تماسم میباشد. در آخر از شما هم التماس دعا دارم. یا علی مدد٬
    این نوشته در حرفای خودمونی, خاطرات, داستان, درد دل, زندگینامه, سرگرمی, طبیعت و جغرافیا, علمی, کتاب, گفت و گو, مذهبی, مطالب تاریخی, معرفی ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    12 پاسخ به طمع:

    1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام برادر: خیلی داستان و حکایت جالبی بود. لذت بردم. دستت درد نکنه.

    2. esteghlal می‌گوید:

      سلام بسیار بسیار عالی بود ممنون

    3. حسین مهدوی می‌گوید:

      سلاااام محمد جااان بسیااار آلی بود دمت گرم داااااادااااا

    4. وحید سرودی می‌گوید:

      سلام آغا یه قمبری .
      میخواستم بدونم کجا یه این داستان طمع بود؟ موفق باشید

      • محمدحسین قنبری می‌گوید:

        سلام به شما اولاً من قنبری هستم نه قمبری
        و ثانیاً این داستان بستگی به برداشت شما داره
        اگر دقت کرده باشین اصل طمع این جا برمیگردد به عموی اون پسره
        بازم دقت کنید
        ضمناً داستان نویس من نیستم این داستان از کتاب داستان دوستان گرفته شده است
        متشکرم عزیزم

    5. وحید سرودی می‌گوید:

      سلام .
      ببخشید این تقسیر eSpaek بود خخخخ.
      آغا یه قنبری .
      الان درست نوشتم؟

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green