به مناسبت شهادت جانسوز امام حسن مجتبی علیهالسلام: داستانهایی شنیدنی از زندگانی سراسر سعادت آن امام همام


- 167 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم.

وقتی که در عزای شما گریه می کنم,
همواره با خدای شما گریه می کنم.
با هر قدم به کوچه ی باریک شهر‌تان,
در بین کربلای شما گریه می کنم.
زخم زبان و کوچه و سیلی و گوشوار,
با درد ماجرای شما گریه می کنم.
اندازه ی دوماهِ حسین این یکی دو شب,
آقا فقط برای شما گریه می کنم.
اما نه ، با کیومک حسینی که گفته ای,
هم ناله با نوای شما گریه می کنم.
من خمس یک دهه غم و اندوه و آه را,
بر رزم بچه های شما گریه می کنم.
حتمی بُوَد که فاطه در روضه می رسد,
وقتی که پا به پای شما گریه می کنم.
بر آن مزار خاکی و بی سایبانتان,
بر غربت سرای شما گریه می کنم.

شاعر: یاسر مسافر, منبع: قاسمییون
السلام علیک یا حسن ابن علی علیهالسلام.
سلام و درودی بیپایان خدمت شما گرامیان در
شب روشن
امید که حالتون خوب باشه.
دوستان: امشب بنا به روایات مشهور مصادف است با سالروز شهادت سبط نبی مکرم اسلام, حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی ( ص ) یعنی امام حسن مجتبی علیهالسلام.
جا داره فرا رسیدن شهادت جانسوز و جانگداز این امام شریف رو خدمت تکتک شما برادران و خواهران مخاطب این مطلب تسلیت و تعزیت عرض کنم و از درگاه خداوند مسألت کنم که انشاالله اول خودم و بعد همه ی ماها از محبان و رهروان حقیقی آن امام همام و دیگر اهل بیت عصمت و طهارت باشیم.
همچنین بر خودم لازم و بلکه واجب میدونم سالروز رحلت نبی مکرم اسلام, حضرت محمد ابن عبدالله صلواتالله و سلامه علیه رو خدمت همه شما تسلیت عرض کنم. همچنین پیشاپیش فرا رسیدن سالروز شهادت جانکاه سلطان طوس آقا علیابن موسیالرضا رو هم خدمت شما گرامیان تسلیت عرض کنم.
دوستان من از ابتدای ورودم به شب روشن تا الآنی که در خدمت شما خوبان هستم, قریب به ۲۵۰ مطلب در این سایت خوب منتشر کردم, اما جای بسی تأسف و تأثر هست که تاکنون در باره امام حسن مجتبی علیهالسلام مطلبی رو کار نکردم.
لذا در این مطلب حکایاتی پند‌آموز و ناب از زندگانی سراسر سعادت آن امام بزرگوار رو که از وبسایتهای گوناگون گردآوری کردم میخوام تقدیم به حضور مبارکتون کنم.
امید دارم که نقل این حکایات و داستانهای ارزشمند از زندگانی امام حسن مجتبی که همانا در تکتک این داستانها, نکات اخلاقی و حتی علمی و سیره عملی اهلالبیت عصمت و طهارت, و خاصه امام حسن مجتبی علیهالسلام نهفته هست در وهله اول مرضی رضای حق تعالی, و در وهله بعد اسباب رضایت حضرتشان, و در درجه بعد موجبات خوشنودی حضرت صاحب العصر والزمان, و در مرتبه بعد مورد عنایت و پسند شما خوبان قرار بگیره. انشاالله.
اما قبل از تقدیم حکایات که بنده از آنجایی که تعدادشون زیاده هر حکایت رو طوری تنظیم کردم که میتونید با تایپ حرف I روی هر حکایت حرکت کرده و هر کدام را که تمایل داشتید مطالعه و استفاده کنید, جا داره به این نکته اشاره کنم که: در خصوص حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام دوستان من در این سایت مطالبی جذاب و متنوعی در سنوات گذشته منتشر کردند که بنده برای آشنایی بیشتر شما عزیزان و خصوصاً تازه واردهای سایت, و همچنین تقدیر و تشکر از نویسندگان و منتشر کنندگان این مطالب ارزشمند, لینکهای مربوط به هر مطلب رو اینجا قرار میدم و از شما دعوت میکنم که ضمن مطالعه و انشاالله استفاده از مطلب حاضر, در این شب و روز عزیز که به نوعی متعلق به آقا امام حسن مجتبی علیهالسلام هست, از اون مطالب هم بازدید فرموده و با مطالعه ی آنها هرچه بیشتر و بهتر با شخصیت و ابعاد مختلف شخصیت نورانی و ارزشمند ایشان آشنا شوید.
اولین مطلب که سرکار خانم ریحان زحمت انتشارش رو کشیدند و مطلب خوبی هم هست:
احادیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام
مطلب دوم که سرکار خانم ثنا زحمتش رو کشیدند:
پنج شعر شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام
مطلب سوم که باز هم از سرکار خانم ثنا هست:
خلاصه ای از دانستنیها درباره امام حسن مجتبی علیه السلام
مطلب بعدی که آقای سعیدیفر عزیز زحمت ارسالش رو کشیدند:
زندگینامه ی امام حسن مجتبی (علیه السلام)
مطلب بعدی هم از ایشون یعنی آقای سعیدی‌فر:
امام دوم (حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام)، خداوند را چگونه میدید
و بلاخره مطلب بعدی که دوست عزیزم آقای سعیدی فر زحمتش رو کشیدند:
احادیثی گهربار از حضرت امام حسن مجتبی (ع)
که همه این مطالب خیلی خوب هستند و هرکدام از اونها ما رو با بخشی از شخصیت و سیره عملی آن امام همام آشنا میسازند.
اینک دعوت میکنم که به حکایاتی از امام حسن مجتبی علیهالسلام توجه بفرمایید.

  1. امام حسن علیهالسلام و خبر از غیب
    در زندگی امام حسن علیهالسلام موارد گوناگونی از بیان اخبار غیبی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می‌شود:

    1. زمانی امام حسین علیهالسلام و عبدالله بن
      جعفر در تنگدستی واقع شده بودند. امام حسن علیهالسلام یکی از روزهای ماه را نام برد و فرمود در آن روز از طرف معاویه هدایایی به آنان خواهد رسید. درست در همان
      روز فرستاده معاویه هدایایی برای آنان آورد.

    2. روزی امام حسن به افراد خانواده اش فرمود:«من با زهر شهید می‌شوم.» پرسیدند:«چه کسی تو را مسموم می سازد؟» فرمود:«یکی
      از زنان یا کنیزانم.» گفتند:«از خود دورش کن، و از خانه ات خارجش ساز.» فرمود:«مگر قضای الهی قابل تغییر است؟ اگر او را از خود دور کنم، باز هم کشته شدن من
      به دست اوست، زیرا تقدیر الهی چنین رقم خورده است.» چیزی نگذشت که جعده، همسر امام، به دستور معاویه، امام را با سّمی که در شیر ریخته بود، به شهادت رساند.

    3. روزی امام حسن علیهالسلام در جایی نشسته بود که کسی وارد شد و گفت:«یبن رسولالله، خانه ات آتش گرفت!» امام فرمود:«نه، خانه من آتش نگرفته است.» پس از
      مدتی شخص دیگری وارد شد و گفت:«یبن رسولالله، خانه همسایه شما آتش گرفت، و ما یقین کردیم آتش به خانه شما هم سرایت می‌کند اما این اتفاق نیفتاد و آتش خاموش
      شد.»
  2. الگوی بزرگواری
    روزی یکی از مردم شام وارد مدینه شد و دید امام حسن علیهالسلام بر اسبی سوار است ، شروع کرد او را مورد لعنت قرار دهد اما امام علیهالسلام چیزی به او نگفت
    . وقتی بدگوئی او به پایان رسید آن حضرت جلو رفت و بر او سلام کرد و خندید و فرمود: ای پیرمرد گمان می کنم در اینجا غریب باشی و شاید اشتباه گرفته ای . اگر
    از آنچه گفتی طلب عفو کنی تو را می بخشیم و اگر از ما در خواستی داشته باشی عطا خواهیم کرد، اگر راهنمائی بخواهی تو را راهنمائی می کنیم و اگر کاری داشته باشی
    برای تو انجام می دهیم ، اگر گرسنه باشی تو را سیر خواهیم کرد و اگر عریان باشی تو را خواهیم پوشاند، اگر نیازمند باشی تو را غنی می کنیم و اگر مسکن بخواهی
    تو راجای خواهیم داد، اگر هر حاجتی داری بر آورده می کنیم و اگر مسافری به سوی ما بیا و اثاث خود را نزد ما بگذار و مهمان ما باش تا وقت رفتن آنها را به تو
    باز می گردانیم زیراما جای وسیع و مال فراوان داریم . وقتی آن مرد این سخنان امام علیهالسلام را شنید گریه کرد و گفت : اشهدانک خلیفه اللّه فی ارضه ، اللّه
    اعلم حیث یجعل رسالته (شهادت می دهم که تو خلیفه خدا در زمین او هستی خدا بهتر می داند که رسالتش را در چه کسی قرار دهد) تا به حال تو و پدرت مبغوضترین خلق
    خدا در نزد من بودید اما الان تو بهترین خلق خدا نزد من می باشی و اثاث و لوازم خود را به منزل آن حضرت برد و تا زمانی که درمدینه بود مهمان آن حضرت بود و از
    معتقدان به محبت او گردید.

  3. لباس زیبا برای نماز
    گویند هنگامی که امام حسن مجتبی علیهالسلام برای نماز آماده می شد، بهترین لباسهای خود را می پوشید. از آن حضرت پرسیدند: چرا بهترین لباسهای خود را می پوشید؟
    امام علیه السّلام در پاسخ فرمود: انّ اللّه جمیل و یحب الجمال ، فاتحمل لربّی و هو یقول : خذو زینتکم عند کل مسجد. همانا خداوند زیباست و زیبایی را دوست می
    دارد، پس من نیز لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم می پوشم و هم او فرمود: به هنگام رفتن در مسجد خود را به زینت دربرگیرید. بر همین اصل ، طبق روایات
    مستحب است که انسان ، برای نماز نیکوترین جامه خود را بپوشد، خود را معطّر کند و با رعایت نظافت و در کمال طهارت به نماز و راز و نیاز با خدای بزرگ بپردازد.

  4. پاسخ محکم به معاویه
    زمان خلافت معاویه بود، او با دسیسه های گوناگون بر مناطق اسلامی مسلط شده بود، آن گونه که خود را بی رقیب می دانست (چرا که حضرت علی (علیهالسلام) به شهادت
    رسیده بود و امام حسن (علیهالسلام) را نیز به انزوای تحمیلی در مدینه کشانده بودند). معاویه سفری به حجاز کرد، در این سفر به مدینه وارد شد، و در مسجد در میان
    جمعیت به منبر رفت و سخنرانی کرد، در این سخنرانی به ناسزا گوئی و دهن کجی به مقام مقدس علی (علیهالسلام) پرداخت . امام حسن (علیهالسلام) در بین سخنرانی معاویه
    ، برخاست و پس از حمد و ثنا فرمود: خداوند هیچ پیامبری را به پیامبری مبعوث نکرد مگر اینکه در دودمان او وصی قرار داد، و هیچ پیامبری نبود مگر اینکه دشمنی از
    مجرمین داشت ، و بی گمان علی (علیهالسلام) وصی رسول خدا (ص) بود و من پسر همین علی (علیهالسلام) هستم ، اما تو (ای معاویه) پسر صخر
    هستی ، جد تو حرب است ولی جدّ من رسول خدا (ص) است ، مادر تو هند است و مادر من حضرت فاطمه (علیهالسلام) است ، جدّه من حضرت خدیجه
    (علیهالسلام) است ، و جدّه تو نثیله است (با توجه به اینکه هند و نثیله به ناپاکی مشهور بودند) . آنگاه فرمود: فلعن الله الامنا حسبا و اقدمنا کفرا و اخملنا
    ذکرا: پس ‍ خداوند لعنت کند آن کس را که در بین ما از نظر حسب و شرافت خانوادگی پست است ، و پیشتاز کفر بوده و غافل از یاد خدا است . …همه حاضران در مسجد
    گفتند: آمین . معاویه سرافکنده شد و سخن خود را دیگر ادامه نداد و از منبر پائین آمد.

  5. شیعه حقیقی
    مردی به امام حسن علیهالسلام گفت : من از شیعیان شما هستم .
    امام علیهالسلام فرمود: ای بنده خدا اگر مطیع امر و نهی ما هستی راست می گوئی و اگر این گونه نیستی با ادعای مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستی برگناهان
    خود نیفزا و به نگو من از شیعیان شما هستم . بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکی و بسوی نیکی هستی .

  6. شفاعت دو کودک
    عصر رسول خدا (ص) بود، حسن و حسین (علیهالسلام) کودک بودند شخصی گناهی کرد و از شرم آن گناه ، مدتی مخفی شد و نزد رسول خدا (ص) نمی آمد تا اینکه آن شخص ، حسن و حسین (علیهالسلام) را دید، آن دو را بر دوش ‍ خود سوار کرد و با همان حال به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: من گنهکارم ، در پناه خدا، و این دو آقازاده به حضور شما آمده ام تا مرا ببخشید رسول خدا (ص) وقتی که آن
    منظره را دید، آنچنان خندید که دستش را بر دهانش گذاشت ، سپس به آن مرد گنهکار فرمود: برو جانم تو آزاد هستی آنگاه به حسن و حسین فرمود: آن شخص در مورد عفو
    گناه خود، شما را شفیع قرار داد، در این هنگام آیه ۶۴ سوره نساء نازل شد: … ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا
    رحیما: و اگر گنهکاران که بر اثر گناه به خود ستم کردند، به نزد تو (ای پیامبر) می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آن ها استغفار می کرد،
    خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند.

  7. داوری امام حسن (علیهالسلام)
    عصر خلافت امام علی (علیهالسلام) بود، قصابی را که چاقوی خون آلود در دست داشت ، در خرابه ای دیدند و در کنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود، قرائن نشان
    می داد که کشنده او همین قصاب است ، او را دستگیر کرده و به حضور امام علی (علیهالسلام) آوردند. امام علی (علیهالسلام) به قصاب گفت : در مورد کشته شدن آن
    مرد، چه نظر داری ؟ قصاب گفت : من او را کشته ام .
    امام بر اساس ظاهر جریان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص ، اعدام کنند. در این حال که مامورین ، او را به قتلگاه می بردند، قاتل
    حقیقی با شتاب به دنبال مامورین دوید و به آنها گفت : عجله نکنید و این قصاب را به حضور امام علی (علیهالسلام) بازگردانید. مامورین او را به حضور علی (علیهالسلام) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (علیهالسلام) آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ! سوگند به خدا، قاتل آن شخص این قصاب نیست ، بلکه او را من کشته ام
    . امام به قصاب فرمود: چه موجب شد که تو اعتراف نمودی من او را کشته ام ؟ قصاب گفت : من در یک بن بستی قرار گرفتم که غیر از این چاره ای نداشتم ، زیرا افرادی
    مانند این مامورین ، مرا کنار جنازه بخون آغشته با چاقوی خون آلود بدست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود که من او را کشته ام ، از کتک خوردن ترسیدم و اقرار نمودم
    که من کشته ام ، ولی حقیقت این است که من گوسفندی را نزدیک آن خرابه کشتم ، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال که چاقوی خون آلود در دستم بود، به آن خرابه
    برای تخلّی رفتم ، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا دیدم ، در حالی که دهشت زده شده بودم ، برخاستم ، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان
    قاتل دستگیر نمودند. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) فرمود: این قصاب و این شخص که خود را قاتل معرفی می کند را به حضور امام حسن (علیهالسلام) ببرید تا او قضاوت
    نماید. مامورین آنها را نزد امام حسن (علیهالسلام) آوردند و جریان را به عرض ‍ رساندند. امام حسن (علیهالسلام) فرمود: به امیر مؤمنان علی (علیهالسلام) عرض
    کنید، اگر این مرد قاتل ، آن شخص را کشته است ، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است ، و خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فکانّما احیا الناس جمیعا.
    و هر کس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گوئی همه مردم را نجات بخشیده است (مائده ۳۲). آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از
    بیت المال به ورثه او عطا فرمود. به این ترتیب ، ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد که مردانگی کرد و موجب نجات یک نفر بی گناه گردید، و با این کار جوانمردانه
    اش ، تا حدود زیادی گناه خود را جبران نمود.

  8. شجاعت امام حسن (علیهالسلام)
    جنگ جمل در بصره بین سپاه علی (علیهالسلام) و سپاه طلحه و زبیر، در گرفت ، آتش ‍ جنگ شعله ور گردید، امیر مؤمنان علی (علیهالسلام) پسرش محمّد حنفیه را طلبید
    و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به دشمن حمله کن ، محمّد حنفیه به سوی دشمن حرکت کرد، ولی در برابر گردان بنوضبّه قرار گرفت ، و نتوانست کاری
    انجام دهد، عقب نشینی کرد و به حضور پدر بازگشت ، همان دم امام حسن (علیهالسلام) بر جهید و نیزه را از او گرفت و به میدان شتافت و مقداری با دشمن جنگید و باز
    گشت ، در حالی که نیزه اش خون آلود بود. محمّد حنفیه وقتی که دلاوری امام حسن (علیهالسلام) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد، امام علی (علیهالسلام)
    به محمّد حنفیه فرمود: لا تانف فانّه ابن النبی و انت ابن علی .
    سرافکنده نباش ، زیرا حسن (علیهالسلام) پسر پیامبر (ص) است تو پسر علی هستی .

  9. گل رسول خدا (ص)
    حافظ ابونعیم اصفهانی از ابوبکر روایت می کند که گفت : پیامبر (ص) در نماز بود، وقتی که به سجده رفت ، امام حسن (علیهالسلام) که کودک بود
    آمد و بر پشت جدش رسول خدا (ص) نشست ، رسول خدا آنقدر سجده را طول داد تا امام حسن (علیهالسلام) پائین آمد، بعد از نماز ابوبکر به رسول خدا
    (ص) عرض کرد: ای رسول خدا چطور در نماز این چنین به این کودک مدارا می کنی پیامبر (ص) فرمود: ان هذا ریحانتی و ان ابنی هذا
    سید: این کودک گل من است، و این پسرم آقا است .

  10. پاسخ به سوال یهودی
    امام حسن(علیهالسلام) در عین اینکه پارسا و عابد بود و بیست بار پیاده از مدینه به مکه برای انجام مناسک حج رفت ، و سه بار همه اموال خود را صدقه داد، خوش پوش
    و با وقار و آراسته بود. روزی با لباس خوب و تمیز سوار بر قاطر زیبا از منزل بیرون آمد، و با شکوه و نورانیت خاصی در کوچه های مدینه می گذشت و به بیرون شهر
    می رفت . یک نفر یهودی نزدیک آمد و عرض کرد: سوالی دارم ، امام فرمود: بپرس . او گفت : جدت رسول خدا (ص) فرمود: الدنیا سجن المومن و جنه الکافر:
    دنیا برای مؤمن ، زندان است و برای کافر بهشت . ولی اینک می بینم تو از مواهب دنیا بهره مندی ولی من در سختی هستم ! امام حسن (علیهالسلام) فرمود: این تصور
    تو غلط است که مؤمن باید از همه چیز محروم باشد، و اگر تو مقام ارجمند مؤمن را در بهشت با جایگاه پست جهنم برای کافر را مقایسه کنی ، و با دنیای مؤ من و کافر
    بسنجی بخوبی درمیابی که سخن رسول خدا (ص) دست که دنیا برای مؤ من زندان است و برای کافر بهشت می باشد.

  11. دعای خیر امام حسن (علیهالسلام)
    امام حسن (علیهالسلام) چندین بار از مدینه پیاده به مکه برای انجام حج رفت در یکی از این سفرها که از مدینه به سوی مکه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی
    روی ریگهای خشک و سوزان ، ورم کرد. شخصی به آن حضرت عرض کرد: آقا اگر کمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد. امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم ،
    مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود که فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می مالم خوب می شود. عده ای عرض کردند: پدران و مادرانمان به فدایت در
    پیش منزلی سراغ نداریم که در آنجا روغن بفروشند. امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود که همان مرد روغن فروش پیدا شد، امام فرمود: نزد او بروید
    و روغن را خریداری کنید نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : برای چه کسی می خواهید؟ گفتند برای امام حسن (علیهالسلام). روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت
    ببرید وقتی که او را به حضور امام حسن (علیهالسلام) بردند به امام عرض کرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینکه دعا
    کن خداوند فرزند نیکوکار و پرهیز کاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیک زایمانش بود. امام حسن (علیهالسلام) فرمود: خداوند پسر سالمی که پیرو
    ما است به تو خواهد داد. وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است . همان پسر وقتی بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان
    راستین و شاعران آزاده بود که در هر فرصتی از امامان اهل بیت (علیهم السلام دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیهالسلام) را به قصیده در آورده بود و می خواند
    و هنگام مرگ علی (علیهالسلام) ببالینش آمد. نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیهالسلام) به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است
    زیرا تو سید شاعران هستی . روزی اشعاری درباره مصائب امام حسین (علیهالسلام) در حضور امام صادق (علیهالسلام) خواند، قطرات اشک از دیدگان امام سرازیر شد و
    صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیهالسلام) امر به خودداری کرد.

  12. معیار ارزش
    روزی معاویه به امام حسن (علیهالسلام) گفت : من از تو بهترم امام فرمود: چرا؟ او گفت : بخاطر اینکه مردم دور من اجتماع کرده اند.
    امام فرمود: هیهات ، هیهات (چقدر این سخن تو دور از حقیقت است) ای فرزند جگر خوار! آنان که به دور تو جمع شده اند دو دسته اند: ۱ – از روی زور و اجبار، در دور
    تو اند
    ۲ – از روی آزادی و اختیار، دسته اول بر اساس فرموده خداوند در قرآن معذورند. اما دسته دوم ، گنهکارند و از فرمان خدا نافرمانی کرده اند. حاشا که من به تو بگویم
    : من بهتر از تو هستم زیرا در تو خوبی نیست تا من خوب تر از تو باشم ، ولی بدان که خداوند مرا از صفات پست دور ساخته و تو را از صفات نیک انسانی دور است .

  13. نیرنگ معاویه
    معاویه برای جذب مردم به حکومت طاغوتی خود می گفت : بنی هاشم ، به سخاوت معروفند وقتی که دست از سخاوت و بخشش بردارند شباهت خود را به قوم خویش از دست می دهند
    زبیری ها به شجاعت معروفند، وقتی که دست از شجاعت بکشند، شباهت خود به قوم خویش ‍ را از دست می دهند. قبیله مخزومی به تکبر معروفند، وقتی که دست از این صفت
    بردارند به قومشان شباهت ندارند. و بنی امیه به حلم و بردباری معروف است ، اگر از آن دست بکشند از شباهت به قوم خود، دست کشیده است . امام حسن (علیهالسلام)
    وقتی این گفتار را (توسط افرادی) شنید فرمود: معاویه چه زیرکانه سخن گفته است ؟ (و چه نیرنگی به کار برده) خواسته با این بیان ، بنی هاشم همه اموال خود را به
    دیگران ببخشند و در نتیجه تهیدست شوند و همین فقر باعث فلاکت آنها گردد. و زبیری ها، دست به شمشیر ببرند و همدیگر را بکشند و سرگرم آن شوند و مخزومی ها نیز
    با تکبر خود مردم را از خود برانند، در نتیجه همگی مورد خشم مردم شوند، ولی بنی امیه محبوب مردم گردند. به این ترتیب امام (علیهالسلام) با افشاگری نقشه معاویه
    را نقش بر آب کرد.

  14. طاغوت شکن
    پس از شهادت امام علی (علیهالسلام) معاویه کم کم بر همه جهان اسلام مسلط شد، روزی با دارو دسته خود به کوفه آمد، طرفدارانش به او گفتند: حسن بن علی(علیهالسلام)
    در نظر مردم کوفه بسیار محترم و محبوب است ، خوب است شما به منبر بروی و در و خطبه خود کاری کنی که آن حضرت از چشم مردم بیفتد. امام حسن (علیهالسلام) از جریان
    آگاه شد، در مسجد پیش دستی کرد و قبل از سخنرانی معاویه برخاست و خطاب به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا اگر شما همه جهان را بگردید کسی را غیر از من و برادرم
    حسین (علیهالسلام) می یابید که جدش رسول خدا (ص) باشد؟ ما برای حفظ خونهای مردم دست از جنگ کشیدیم و حکومت در دست این طاغوت – اشاره به معاویه
    – قرار گرفت و این جز فتنه ای تا وقتش نمی یابم . معاویه گفت : منظورت چیست ؟
    امام حسن (علیهالسلام) فرمود: منظورم همان است که خدا خواسته است . معاویه به خشم آمد و بالای منبر رفت و در خطبه خود از علی (علیهالسلام) و آل علی (علیهالسلام) بدگویی کرد. امام حسن (علیهالسلام) از پای منبر برخاست و خطاب به معاویه فرمود: ای فرزند زن جگر خواره آیا امیرمؤمؤمنان(علیهالسلام) را سبب می کنی
    به او ناسزا می گویی با اینکه پیامبر (ص) فرمود: کسی که به علی (علیهالسلام) ناسزا بگوید به خدا ناسزا گفته و خداوند چنین فردی را تا ابد
    وارد دوزخ می کند. آنگاه امام از روی بی اعتنایی به معاویه پشت کرد و به طرف منزل آمد و دیگر به آنجا برنگشت.

  15. ترحم بر حیوانات
    نجیح گوید: حسن بن علی علیهالسلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه ای که می خورد یک لقمه هم به آن سگ می داد. عرض
    کردم : یبن رسولالله ! این سگ را از خود دور نمی کنی ؟ حضرت فرمود: رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او
    نخورانم .

  16. خوش برخوردی
    امام حسن علیهالسلام دوستی شوخ طبع داشت . روزی به خدمت او رسید. امام علیهالسلام فرمود: شب را چگونه صبح کردی ؟ او در جواب گفت : یبن رسولالله ! شب را
    بر خلاف رضای خود و خدا و شیطان به صبح آوردم . امام علیهالسلام خندید و فرمود چگونه ؟ عرض کرد: خدای عزوجل دوست دارد که او را اطاعت کنم و مرتکب معصیت او
    نشوم و من چنین نیستم و شیطان دوست دارد معصیت خدا کنم و او را اطاعت نکنم و این چنین هم نیستم و خودم دوست دارم هرگز نمیرم و این گونه نمی باشم . از این داستان
    استفاده می شود که امام علیهالسلام با همه ابهت و بزرگی که داشتند به گونه ای با دیگران برخورد می کردند که آنها براحتی در محضر او بلکه با خود او شوخی می
    کردند و حضرت گوش می دادند و می خندیدند.

  17. جود و بخشش
    روزی مردی در برابر امام حسن علیهالسلام ایستاد و گفت : ای پسر امیرالمؤمنین ! به خدائی که به تو نعمت بخشیده است قسم می دهم که حق مرا از دشمنم بگیری که
    بسیار مستبد و ظالم است ، نه به پیر مرد احترام می گذارد و نه به کودک رحم می کند. امام علیهالسلام که تکیه داده بود با شنیدن سخنان او از جا حرکت کرد و گفت
    : دشمن تو کیست تا حقت را از او بگیرم ؟ آن مرد گفت : فقر. امام علیهالسلام مدتی سر به زیر انداخت ، آنگاه سرش را بسوی خادم خود بلند کرد و به او فرمود: آنچه
    پول نقد هست بیاور. خادم پنجاه هزار درهم آماده کرد. امام علیهالسلام فرمود: همه را به آن مرد بده ، سپس به او فرمود: به همان قسمهائی که به من دادی قسمت می
    دهم که هرگاه دشمن ظالم تو دوباره آمد به نزد من آیی .

  18. قطع رابطه با دشمن
    معاویه که مروان بن حکم را فرماندار مدینه قرار داده بود روزی برای او نامه نوشت که دختر عبدالله بن جعفر(برادر زاده امیرالمؤمنین علیهالسلام) را برای پسرش
    یزید خواستگاری کند و اضافه کرده بود که هر مقدار پدرش مهریه تعیین کند می پذیرم و هر اندازه بدهی داشته باشد می پردازم ضمن اینکه این وصلت سبب صلح بین بنی
    هاشم و بنی امیه خواهد شد. مروان را بدنبال عبدالله بن جعفر فرستاد تا دختر او را به عقد یزید در آورد اما عبدالله گفت : اختیار دختران ما با حسن بن علی علیهمالسلام
    است و باید با او صحبت کنی . مروان نزد امام علیهالسلام رفت تا برای یزید خواستگاری کند. امام علیهالسلام فرمود: هر کس را می خواهی جمع کن تا نظر خود را در
    آن جمع بیان کنم . بزرگان طایفه بنی هاشم و بنی امیه جمع شدند آنگاه مروان برخاست و پس از حمد و ثنای خداوند گفت : معاویه به من دستور داده است تا زینب دختر
    عبدالله بن جعفر را برای یزد بن معاویه خواستگاری کنم و گفته است : هر اندازه پدرش مهریه تعیین کند می پذیرم و هر مقدار پدرش قرض داشته باشد ادا می کنم و این
    وصلت سبب صلح دو طایفه بنی امیه و بنی هاشم می گردد. یزید بن معاویه همسر بی نظیری است و به جان خودم سوگند افتخار شما به یزید بیش از افتخار یزید به شماست
    ، یزید کسی است که به برکت چهره او از ابر طلب باران می شود! سپس سکوت کرد و در جائی نشست . امام حسن علیهالسلام پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: اما در مورد
    مهریه که گفتی هر مقدار پدرش تعیین کند، ما بیش از سنت پیامبر اکرم ص که برای دختران و خویشاوندان تعیین می کرد نمی خواهیم . اما درباره
    ادای قرض پدرش ، چه وقت زنان ما قرضهای پدرانشان را ادا کرده اند که زینب چنین کند؟ اما درباره صلح طایفه بنی هاشم و بنی امیه دشمنی ما با شما برای خدا و در
    راه خداست ، بنابراین بخاطر دنیا با شما صلح نخواهیم کرد. و اما اینکه افتخار ما به یزید بیش از افتخار یزید به ما است اگر ارزش حکومت بر مردم بیش از ارزش نبوت
    از سوی خداوند است ما به یزید افتخار می کنیم اما اگر نبوت ارزش بیشتری از حکومت دارد او باید به وجود ما افتخار کند. اما این که گفتی به برکت چهره یزید از
    ابر طلب باران می شود این حرف جز برای اهل بیت رسولالله صحیح نمی باشد و تنها به برکت چهره آنها طلب باران می شود. نظر ما بر این است که دختر عبدالله را به
    عقد پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر در آوریم و من هم اکنون او را به عقد قاسم در آوردم و مهریه او را یک زمین مزروعی در مدینه قرار دادم که ده هزار دینار آن
    را می خرند و این زمین برای آنها کافی است . مروان گفت : آیا این گونه با ما صحبت می کنید؟
    امام حسن علیهالسلام فرمود: هر یک از این پاسخها در برابر هر یک از سخنان شماست . مروان که در انجام ماموریت خود شکست خورد مسائلی که گذشته بود را طی نامه
    ای به معاویه اطلاع داد.

  19. توجه به خدا
    امام حسن علیهالسلام وقتی وضو می گرفت اعضای بدنش می لرزید و رنگش زرد می شد. گفته شد چرا به هنگام وضو اعضای بدن شما می لرزد و رنگ چهره شما زرد می شود؟ حضرت
    فرمود: حق است بر هر کسی که در برابر پروردگار می ایستد رنگش زرد شود و اعضایش به لرزه در آید. و هر گاه به درب مسجد می رسید سر خود را بالا می کرد و می گفت
    : الهی ضیفک ببابک یا محسن قداتاک المسیئی ، فتجاوز عن قبیح ماعندی بجمیل ما عندک یا کریم . خدایا مهمان تو به درب خانه توست ، ای نیکوکار! گنهکار بسوی تو آمد
    پس به خوبیهای خود از بدیهای من در گذر.

  20. سر سفره امام مجتبی (علیهالسلام)
    عربی که صورتش خیلی زشت و قبیح منظر بود سر سفره امام حسن مجتبی آمد و از روی حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد. امام حسن علیهالسلام که کرامتش برای همه معلوم
    بوده از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید: تو عیال داری یا مجردی ؟ گفت : عیالمندم ، فرمود: چند فرزند داری ؟ گفت : هشت دختر دارم
    که من به شکل از همه زیباترم ، اما ایشان از من پرخورترند. امام تبسم فرمود: و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند: این قسمت تو و زوجه ات و هشت دخترت
    باشد.

  21. غذای بهشتی
    قبیصه روایت می کند که ۰ با حسن بن علی(علیهالسلام)می رفتیم وآن جناب روزه بود (البته روزه در سفر جایز نیست و شاید در همان روز حرکت روزه بوده اند و از مدینه
    بیرون رفته اند )وهیچ توشه وآبی وهیچ چیزی جز مرکب سواری همراهش نبود
    وقتی شفق (بقیه نور خورشید که در طرف مغرب تا حدود یک ساعت ونیم از شب باقی است)پنهان شد و نماز عشا را خواند درهای آسمانی باز شد و قندیل هایی آویخته شد وفرشته
    هایی غذاها و میوه ها و تشت ها و آفتابه ها را آوردند و غذاها چیده شد و از هر گرم و سردی آوردند و ما هفتاد نفر بودیم با آن جناب خوردیم تا همه سیر شدیم و بدون آن که چیزی کم
    شود دوباره بالا رفت.

  22. درخت خشک رطب داد
    صفار وقطب راوندی و دیگران از حضرت صادق (علیهالسلام)روایت کرده اند که ((امام حسن (علیهالسلام)در یکی از سفرها که به عمره میرفت.مردی از فرزندان زبیر در
    خدمت آن حضرت بود و به امامت آن حضرت اعتقاد داشت در یکی از منازل بر سر آبی فرود آمدند نزدیک آن آب درختان خرما بود که از بی آبی خشک شده بودند برای آن حضرت
    زیر درختی فرش انداختند و برای فرزندان زبیر در زیر درخت دیگردر برابر آن جناب آن مرد نگاهی به بالای کرد وگفت :اگر این درخت خشک نشده بود از میوه آن میخوردیم
    .حضرت فرمود رطب میخواهی ؟گفت :بلی . حضرت دست به سوی آسمان بلند کرد و دعایی کرد آن مرد نفهمید ناگاه آن درخت به اعجاز آن جناب سبز شد برگ آورد ورطب در آن
    به وجود آمد شتربانی که همراه ایشان بود گفت :به خدا سوگند جادو کرد .حضرت فرمود : وای بر تو این جادو نیست حق تعالی دعای فرزند پیغمبر خود را مستجاب کرد .))پس
    آن مقداررطب از آن درخت چیدند که برای همه اهل قافله بس بود .

  23. پاسخ نیکی
    انس بن مالک گوید: کنیزی از امام حسن (علیهالسلام) شاخه گلی را به حضور آن حضرت آورد و اهداء نمود، امام حسن (علیهالسلام) آن شاخه گل را گرفت و به او فرمود:
    تو را در راه خدا آزاد کردم من به حضرت عرض کردم ، با اهداء یک شاخه گل ناچیز او را آزاد کردی ؟ امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را (در قرآن) چنین ادب کرده و
    فرموده : اذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها؛ هر گاه کسی به شما تحیت گوید، پاسخ آن را به طور بهتر بدهید سپس فرمود: تحیت بهتر همان آزاد کردن او است .

  24. به نقل از زید بن ارقم آورده اند:
    روزى پیغمبر اسلام ص در مجلسى هفت عدد سنگ ریزه در دست خود گرفت ؛ و در دست حضرت تسبیح گفتند.
    آن گاه امام حسن مجتبى علیه السلام ، نیز آن سنگ ریزه ها را در دست گرفت و نیز تسبیح خدا گفتند.
    پس بعضى افراد حاضر در مجلس ، همان ریگ ها را در دست گرفتند؛ ولى هیچ کلمه اى و حرفى از آن ها شنیده نشد، هنگامى که علّت آن را سؤال کردند؟
    حضرت فرمود: این سنگ ریزه ها تسبیح خدا نمى گویند، مگر آن که در دست پیامبر و یا وصىّ او باشد؛ و اراده تسبیح نماید

  25. بسیارى از مُوَرّخین و محدّثین حکایت کرده اند:
    روزى امام حسن مجتبى صلواتالله علیه در میان جمعى از اصحاب ، مارهائى را به نزد خود فرا خواند.
    و آن ها را یکى پس از دیگرى مى گرفت و بر اطراف مچ دست و گردن خود مى پیچید؛ و سپس رهایشان مى نمود تا بروند. همین بین شخصى از خانواده عمر بن خطّاب – که در
    آن مجلس – حضور داشت ، گفت : این که هنر نیست ، من هم مى توانم چنین کارى را انجام دهم ؛ و یکى از مارها را گرفت و چون خواست بر دست خود بپیچد؛ ناگهان مار،
    نیشى به او زد و در همان حالت آن شخص عمرى به هلاکت رسید

  26. مجازات زن بدکاره با کنیز
    محمّد بن مسلم به نقل از حضرت باقرالعلوم ؛ و از صادق آل محمّد صلواتالله علیهما حکایت نماید:
    روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در منزل پدرش امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام نشسته بود که عدّه اى وارد شدند و گفتند: ما امیرالمؤمنین را مى خواهیم .
    امام حسن مجتبى علیه السلام به آنان فرمود: چه خواسته اى دارید؟
    گفتند: مشکلى براى ما پیش آمده است مى خواهیم آن را حلّ نموده و پاسخ فرماید.
    حضرت فرمود: مطلب خود را بگوئید؟
    اظهار داشتند: مردى با همسر خود مجامعت نموده است ؛ و پس از آن همان زن با کنیز خود ملاعبه و مساحقه کرد و هم اکنون نطفه مرد توسط زن در رحم کنیز قرار گرفته
    ؛ و به همین جهت کنیز آبستن مى باشد، حال بفرمائید حکم آن ها چیست ؟ امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: مطلب ، بسیار مشکل است و تنها حلاّل آن پدرم علىّ علیه
    السلام مى باشد، با این حال جواب آن را مى گویم ، اگر صحیح و درست بود؛ پس خداوند متعال مرا کمک کرده و از علومى است که از پدرم فرا گرفته ام .
    و چنانچه صحیح نبود خودم اشتباه کرده ام و از خداى سبحان خواستارم که مرا از خطا مصون فرماید، انشاالله تعالى .
    آن گاه در پاسخ سؤال چنین فرمود: در مرحله اول زن باید مهرالمثل کنیز را که دختر بوده و آبستن شده است بپردازد، چون به هنگام زایمان بکارت او از بین مى رود.
    پس از آن زن را باید سنگسار کنند؛ چون شوهر داشته و چنان عمل زشتى – زناى محصنه – را انجام داده است .
    و اما نسبت به کنیز باید صبر نمایند تا زایمان نماید؛ و بعد بچّه را به پدرش که صاحب نطفه باشد تحویل دهند و سپس حدّ مساحقه بر آن کنیز جارى شود.
    محمّد بن مسلم گوید: جمعیت با شنیدن این جواب ، از حضور امام حسن مجتبى علیه السلام خارج شدند و در بین راه امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام را ملاقات کردند؛
    پس جریان خود را و نیز پاسخ امام مجتبى علیه السلام را برایش بازگو نمودند.
    امام علىّ علیه السلام فرمود: به درستى که پیش من جوابى بیش از آنچه فرزندم حسن مجتبى براى شما بیان نموده است ، نخواهد بود؛ و فرزندم جواب صحیح و کاملى رابراى
    شما بیان نموده است

  27. جواب شش موضوع مبهم
    مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خرایج خود آورده است :
    روزى یک نفر از بلاد روم خدمت امام علىّ علیه السلام وارد شد و اظهار داشت : من یک نفر از رعیت تو و از اهالى این شهر هستم .
    حضرت فرمود: خیر، تو از رعیت من و از اهالى این شهر نیستى ؛ بلکه تو از سوى پادشاه روم آمده اى و او چند سؤال براى معاویه فرستاده است و چون معاویه جواب آن
    ها را نمى دانست به من ارجاع شده است .
    آن شخص اظهار داشت : بلى ، صحیح فرمودى ، معاویه مرا به طور محرمانه نزد شما فرستاد تا جواب مسائلم را از شما دریافت دارم ؛ و این موضوع را کسى غیر از ما نمى
    دانست .
    پس از آن امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام فرمود: آنچه مى خواهى از این دو فرزندم سؤال کن که جواب کافى دریافت خواهى داشت .
    آن شخص گفت : از آن کسى که موهاى سرش تا روى گوشهایش آمده – یعنى ؛ حسن مجتبى علیه السلام – سؤال مى کنم . و چون آن شخص رومى نزد امام حسن مجتبى علیه السلام
    آمد، پیش از آن که سخنى مطرح شود، حضرت به او فرمود: آمده اى تا سؤال کنى : فاصله بین حقّ و باطل چیست ؟
    و بین زمین و آسمان چه مقدار فاصله است ؟
    و بین مشرق تا مغرب چه مقدار مسافت است ؟
    و قوس و قزح – یعنى ؛ رنگین کمان – چیست ؟
    و خنثى به چه کسى گفته مى شود؟
    و آن ده چیزى که یکى از دیگرى محکم تر و سخت تر مى باشند کدامند؟
    مرد رومى با حالت تعجّب گفت : بلى ، سؤال هاى من همین ها مى باشد.
    امام حسن مجتبى علیه السلام در این موقع به پاسخ سؤال ها پرداخت و فرمود: بین حقّ و باطل چهار انگشت است ، آنچه با چشم خود دیدى حقّ و آنچه شنیدى باطل است
    .
    فاصله بین زمین و آسمان به اندازه دعاى مظلوم بر علیه ظالم است و نیز تا جائى که چشم ببیند.
    همچنین فاصله بین مشرق تا مغرب به مقدار سرعت گردش و حرکت خورشید در یک روز خواهد بود.
    و اما قوس و قزح : قوس علامتى است از طرف خداوند رحمان براى در امان ماندن موجودات زمین از غرق شدن و دیگر حوادث مشابه آن ؛ و قزح نام شیطان است .
    و اما خنثى به شخصى گفته مى شود که معلوم نباشد مرد است یا زن ، که اگر هیچ نشانه اى نداشته باشد، یا هر دو نشانه را موجود باشد به او گفته مى شود: ادرار کن
    ، پس اگر ادرارش به سمت جلو یا بالا بود مرد است و در غیر این صورت در حکم زن خواهد بود.
    و اما جواب آن ده چیز – به این شرح است – :
    خداوند متعال سنگ را آفرید و به دنبالش آهن را به وجود آورد که همانا آهن سنگ را قطعه قطعه مى کند.
    و سپس آتش را آفرید که آهن را گداخته و آب مى نماید.
    و سخت تر از آتش آب است که آتش را خاموش مى کند.
    و از آب شدیدتر، ابر مى باشد که آن را حمل و منتقل مى کند.
    و از ابر نیرومندتر باد خواهد بود که ابر را به این سو، آن سو مى برد.
    و از باد قدرتمندتر آن نیروئى است که باد را کنترل مى کند.
    و از آن شدیدتر ملک الموت – عزرائیل – است که جان همه چیز را مى گیرد؛ و مى میراند.
    و از آن مهمتر خود مرگ است که جان عزرائیل را نیز مى رباید.
    و از مرگ محکم تر، و نیرومندتر مشیت و اراده الهى است که مرگ را برطرف مى نماید – و در روز واپسین ، مردگان را زنده مى گرداند –

  28. جنّ حامى گمشدگان با خدا
    امام جعفر صادق علیه السلام حکایت فرماید:
    حضرت رسول ص مختصر ناراحتى جسمى بر او عارض شد، فاطمه زهراء به همراه امام حسن و حسین علیهمالسلام به دیدار آن حضرت آمدند؛ و ایشان را در
    حالى مشاهده کردند که در بستر آرمیده بود، امام حسن سمت راست رسولالله ؛ و حسین سمت چپ آن حضرت نشستند.
    و چون مدتی به طول انجامید و حضرت رسول بیدار نگشت ، فاطمه زهراء سلامالله علیها به دو فرزندش گفت : عزیزانم ! جدّتان خواب است ، برخیزید تا به منزل برویم ؛
    و هرگاه بیدار گردد شما را مى آورم .
    آن دو برادر اظهار داشتند: ما همین جا خواهیم ماند.
    حضرت زهرا سلامالله علیها برخاست و از منزل خارج شد؛ و حسین بر بازوى چپ و حسن بر بازوى راست جدّشان خوابیدند؛ و چون ساعتى بگذشت ، بیدار گشتند ولى مادرشان را
    ندیدند و هنوز رسول خدا در بستر خویش آرمیده بود، برخاستند و حرکت کرده تا به منزل خود بروند.
    آن شب بسیار تاریک و ابرى بود و صداى رعد و برق زیادى به گوش مى رسید؛ همین که امام حسن به همراه برادرش حسین علیهما سلام از منزل رسول خدا خارج شدند، نورى
    از آسمان ظاهر گردید؛ و ایشان با استفاده از روشنائى آن نور به سوى منزل خود روانه گردیدند.
    ولى آن دو کودک خردسال در مسیر، راه منزل را گم کرده و به باغى رسیدند؛ و چون خسته شده بودند، در کنار همان باغ در گوشه اى نشستند و پس از لحظه اى دست در گردن
    یکدیگر انداخته و خوابیدند.
    همین که رسول خدا ص از خواب بیدار شد، عایشه تمام جریان را براى آن حضرت تعریف کرد.
    ناگاه حضرت از جاى برخاست و اظهار داشت : خدایا! دو نور دیده ام کجایند؟! خدایا! آن ها گرسنه و تشنه کجا رفتند؟! خداوندا! تو حافظ و نگهبان ایشان باش .
    و سپس براى یافتن آن دو عزیز حرکت نمود؛ و چون به آن باغ رسید، دید که حسن و حسین دست در گریبان یکدیگر کرده و خوابیده اند؛ و باران شدیدى شروع به باریدن کرده
    بود؛ ولیکن حتّى قطره اى بر این دو برادر نریخته بود.
    ناگهان چشم حضرت بر مار بسیار بزرگى افتاد که داراى دو بال بود، و بالهاى خود را همانند چتر و سایبان بر آن دو برادر گشوده بود.
    در این هنگام پیغمبر خدا نزدیک مار آمد؛ و سرفه اى نمود، چون مار متوجّه آن حضرت شد، به سخن آمد و گفت : خدایا! تو شاهد باش که من این دو فرزند رسول خدا را
    محافظت کردم و آن ها را صحیح و سالم تحویل جدّشان دادم .
    حضرت رسول صلواتالله علیه اظهار نمود: اى مار! تو که هستى ؟
    پاسخ داد: من از طایفه جنّیان هستم ؛ که براى حراست و حفاظت این دو کودک مامور شده بودم .
    پس از آن حضرت رسول ص ، حسن و حسین علیهما سلام را در برگرفت و یکى را بر شانه راست و دیگرى را بر شانه چپ نهاد؛ و به سمت منزل روانه گشت
    .
    در راه امیرالمؤمنین علىّ علیهما سلام ، که به همراه یکى دو نفر از اصحاب مى آمدند، به حضرت رسول برخورد نموده و چون مشاهده کردند که حسن بر شانه راست و
    حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار مى باشند، گفتند: یا رسولالله ! یکى از آن دو عزیز را به ما بده تا بیاوریم ؟
    حضرت رسول ص به حسن فرمود: مایل هستى روى شانه پدرت بروى ؟
    گفت : خیر، اگر بر شانه تو سوار باشم بیشتر دوست دارم ؛ و حسین نیز چنین اظهار داشت .
    پس آن دو عزیز را با همان حالت به منزل نزد مادرشان آورد، آن گاه مادرشان مقدارى خرما برایشان آورد و میل نمودند، بعد از آن حضرت زهرا سلامالله علیها از اتاق
    بیرون رفت ؛ و رسول خدا ص فرمود: اکنون بلند شوید و با هم کشتى بگیرید و چون مشغول کشتى گرفتن شدند مادرشان آمد و دید رسول خدا حسن را ترغیب
    و تشویق مى نماید که بر حسین پیروز آید. گفت : پدرجان ! چرا بزرگتر را بر علیه کوچکتر تحریک مى نمائى ؟!
    حضرت رسول فرمود: جبرئیل حسین را ترغیب مى نماید و من نیز حسن را ترغیب وتحریک مى نمایم

  29. فایده گذشت و ملاطفت
    ابن عبّاس ضمن حدیثى حکایت کند:
    روزى جمعى از بنى امیّه در محلّى نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالى شام نیز حضور داشت .
    و امام حسن مجتبى علیه السلام به همراه عدّه اى از بنى هاشم از آن محل عبور مى کردند، مرد شامى به دوستان خود گفت : این ها چه کسانى هستند، که با چنین هیبت
    و وقارى حرکت مى کنند؟!
    گفتند: او حسن ، پسر علىّ بن ابى طالب علیه السلام است ؛ و همراهان او از بنى هاشم مى باشند.
    مرد شامى از جاى برخاست و به سمت امام حسن مجتبى علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت : آیا تو حسن ، پسر علىّ هستى ؟!
    حضرت علیهالسلام با آرامش و متانت فرمود: بلى .
    مرد شامى گفت : دوست دارى همان راهى را بروى که پدرت رفت ؟
    حضرت فرمود: واى بر تو! آیا مى دانى که پدرم چه سوابق درخشانى داشت ؟!
    مرد شامى با خشونت و جسارت گفت : خداوند تو را همنشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستى و دین ندارى .
    در این لحظه ، یکى از همراهان حضرت سیلى محکمى به صورت مرد شامى زد و او را نقش بر زمین ساخت .
    امام حسن علیه السلام فورا عباى خود را روى مرد شامى انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخّص هستید، بروید در مسجد نماز
    گذارید تا من بیایم .
    پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامى را گرفت و او را به منزل آورد و پس از رفع خستگى و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه اش نمود.
    بعضى از اصحاب به حضرت مجتبى علیه السلام گفتند: یا ابن رسولالله ! او دشمن شما بود، نباید چنین محبتى در حقّ او شود.
    حضرت فرمود: من ناموس و آبروى خود و دوستانم را با مال دنیا خریدارى کردم .
    همچنین در ادامه روایت آمده است : پس از آن که مرد شامى رفت ، به طور مکرّر از او مى شنیدند که مى گفت : روى زمین کسى بهتر و محبوب تر از حسن بن علىّ علیهما
    السلام وجود ندارد

  30. ایثار پیرزن و عکس العمل امام
    روزى امام حسن مجتبى و برادرش حسین علیهمالسلام به همراهى شوهر خواهرشان – عبدالله بن جعفر – به قصد مکّه و انجام مراسم حجّ از شهر مدینه خارج شدند.
    در مسیر راه آذوقه خوراکى آن ها پایان یافت و آنان تشنه و گرسنه گشتند؛ و همین طور به راه خویش ادامه دادند تا به سیاه چادرى نزدیک شدند، پیرزنى را در کنار
    آن مشاهده کردند، به او گفتند: ما تشنه ایم ، آیا نوشیدنى دارى ؟
    پیرزن عرضه داشت : بلى ، بعد از آن هر سه نفر از مَرکب هاى خود پیاده شدند؛ و پیرزن بُزى را که جلوى سیاه چادر خود بسته بود، به میهمانان نشان داد و گفت : خودتان
    شیر آن را بدوشید و استفاده نمائید.
    میهمانان گفتند: آیا خوراکى دارى که ما را از گرسنگى نجات دهى ؟
    پاسخ داد: من فقط همین حیوان را دارم ، یکى از خودتان آن را ذبح نماید و آماده کند تا برایتان کباب نمایم ؛ و آن را میل کنید. لذا یکى از آن سه نفر گوسفند را
    سر برید و پوست آن را کَنْدْ؛ و پس از آماده شدن تحویل پیرزن داد؛ و او هم آن را طبخ نمود و جلوى میهمانان عزیز نهاد؛ و آن ها تناول نمودند.
    و هنگامى که خواستند خداحافظى نمایند و بروند گفتند: ما از خانواده قریش هستیم ؛ و اکنون قصد مکّه داریم ، چنانچه از این مسیر بازگشتیم ، حتما جبران لطف تو
    را خواهیم کرد.
    پس از رفتن میهمانان ناخوانده ، شوهر پیرزن آمد؛ و چون از جریان آگاه شد، همسر خود را مورد سرزنش و توبیخ قرار داد که چرا از کسانى که نمى شناختى ، پذیرائى
    کردى ؟!
    و این جریان گذشت ، تا آن که سخت در مضیقه قرار گرفتند؛ و به شهر مدینه رفتند، پیرزن از کوچه بنى هاشم حرکت مى کرد، امام حسن مجتبى علیه السلام جلوى خانه اش
    روى سکّوئى نشسته بود، پیرزن را شناخت .
    حضرت مجتبى علیه السلام فورا غلام خود را به دنبال آن پیرزن فرستاد، وقتى پیرزن نزد حضرت آمد فرمود: آیا مرا مى شناسى ؟ عرضه داشت : خیر.
    امام علیه السلام اظهار نمود: من آن میهمان تو هستم که در فلان روز به همراه دو نفر دیگر بر تو وارد شدیم ؛ و تو به ما خدمت کردى و ما را از گرسنگى و تشنگى
    نجات دادى .
    پیرزن عرضه داشت : پدر و مادرم فداى تو باد! من به جهت خوشنودى خدا به شما خدمت کردم ؛ و انتظار چیزى نداشتم .
    حضرت دستور داد تا تعدادى گوسفند و یک هزار دینار به پاس ایثار پیرزن تحویلش گردد و سپس او را به برادر خود – حسین علیه السلام – و شوهر خواهرش – عبدالله –
    معرّفى نمود؛ و آن ها هم به همان مقدار به پیرزن کمک نمودند

  31. ترس از مرگ به جهت تخریب خانه
    حضرت صادق آل محمّد صلواتالله علیهم حکایت فرماید:
    امام حسن مجتبى علیه السلام دوستى شوخ طبع داشت که مرتّب به ملاقات و دیدار آن حضرت مى آمد و نیز در جلسات شرکت مى کرد، تا آن که مدتی گذشت ؛ و هیچ خبرى از
    این شخص نشد.
    حضرت از این جریان متعجب شد و از اطرافیان جویاى احوال او گردید، تا آن که پس از گذشت چند روزى ، مجدّدا آن شخص به ملاقات امام علیه السلام آمد.
    حضرت جویاى احوال او شد و به او فرمود: چند روزى است که به این جا نیامده اى ، در چه حالت و وضعیتى هستى ؟ آیا مشکل و ناراحتى خاصّى برایت پیش آمده بود؟
    آن شخص در پاسخ اظهار داشت : یاابن رسولالله ! در حالتى قرار گرفته ام که آنچه را دوست دارم ، به آن دست نمى یابم ؛ و آنچه را خداوند دوست دارد انجام نمى
    دهم ؛ و آنچه را هم که شیطان مى خواهد برآورده نمى کنم .
    امام حسن مجتبى علیه السلام تبسمى نمود و فرمود: یعنى چه ؟ منظورت چیست ؟ توضیح بده .
    آن شخص گفت : چون خداوند متعال دوست دارد که من بنده و مطیع و فرمان بر او باشم و معصیت او را نکنم ؛ و من چنین نیستم .
    و شیطان دوست دارد که من در همه کارهایم معصیت خدا را نمایم و نسبت به دستورات خداوند مخالفت و سرپیچى کنم و من چنین نیستم .
    و همچنین من مرگ را دوست ندارم ؛ بلکه علاقه دارم همیشه سالم و زنده باشم ، که هرگز چنین نخواهد بود.
    در این هنگام یکى از اشخاصى که در آن مجلس حضور داشت ، گفت : یاابن رسولالله ! چرا ما از مرگ ترسناک هستیم و آن را دوست نداریم ؛ و گریزان هستیم ؟
    امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: چون شما دنیاى خود را تعمیر و آباد کرده اید و آخرت را تخریب و ویران ساخته اید.
    و سپس افزود: این امر طبیعى است که چون هیچ انسانى دوست ندارد از منزل و محلّى که آن را آباد کرده و به ظاهر آراسته و مجهّز است ، از آن دست برداشته و چشم پوشى
    کند و به محلّى خراب و نامساعد برود، چون خود را در زمره مؤمنین و مقربین الهى نمى بیند

  32. جواب تسلیت
    مرحوم شیخ مفید به طور مستند از امام جعفر صادق علیه السلام آورده است :
    یکى از دختران امام حسن مجتبى علیه السلام وفات یافت ؛ و عدّه اى از دوستان و علاقه مندان آن حضرت ، نامه تسلیتى براى آن بزرگوار ارسال داشتند.
    امام  ضمن نامه اى چنین مرقوم فرمود: نامه تسلیت آمیز شما نسبت به فوت دخترم به این جانب رسید؛ من این فاجعه را در پیشگاه خداوند محسوب مى دارم ؛ و در هر حال
    راضى به قضا و قدر الهى خواهم بود؛ و در برابر مصائب و بلاهائى که از طرف خداوند متعال مى رسد، صبور و شکرگذار مى باشم .
    اگر چه داغ این گونه مصائب سخت و دلخراش است ؛ ولى با اندک تحمّل و تدبّر، رنج این سختى ها آسان و ساده مى گردد. و چون این فرزندان گُلى در باغ زندگى هستند
    که دست غدّار روزگار آن ها را بر مى چیند و کبوتر مرگ آن ها را مى رباید؛ و عدّه اى دیگر را جایگزین و جانشین آن ها مى گرداند.
    و هنگامى که روح از کالبدشان پرواز نماید، در اردوگاه و لشکرگاه اموات سکونت مى یابند؛ با همسایگانى که هیچ آشنائى و دوستى با هم نداشته اند هم جوار مى گردند.
    اجسادشان بدون حرکت و بدون روح در زیر خاک ها آرمیده است ؛ و نه دید و بازدیدى دارند و نه کسى مى تواند با آن ها ملاقات و دیدار داشته باشد.
    آنان دوستان و آشنایان را به غم خود گرفتار کرده اند؛ و خود در منزلگاهى ابدى آرمیده اند، منزلى که بسیار وحشتناک است ؛ و به جز مور و خاک مونسى ندارند.
    آرى آن ها رفتند و در چنان مسکنى سُکنى گزیده اند؛ و دیگران نیز به آن ها ملحق خواهند شد، والسّلام

  33. ترور توسّط جیره خواران مزدور
    معاویه براى ولایت عهدى فرزندش یزید؛ و گرفتن بیعت از مردم ، امام حسن مجتبى علیه السلام را در برابر سیاست شوم خود، همچون سدّى محکم مى دانست .
    به همین جهت دسیسه اى را براى ترور آن حضرت تنظیم کرد، تا توسّط مزدورانى چون عمرو بن حریث ، اشعث بن قیس ، حجر بن حارث ، شیث بن ربعى و… امام مجتبى علیه
    السلام غافل گیر و ترور گردد.
    و به آنان گفت : هر یک از شما او را ترور نماید که کشته شود دویست هزار درهم و فرماندهى یکى از لشکرها را به او واگذار مى نمایم ؛ و همچنین یکى از دخترانم را
    نیز در اختیارش قرار مى دهم .
    و چون گزارش چنین توطئه اى به حضرت رسید، بعد از آن براى آمدن به مسجد و اقامه نماز، زره و کلاه خُود مى پوشید و مسائل احتیاطى و امنیتى را رعایت مى نمود.
    ولیکن آن دشمنان و مخالفان دین ، از مکر خویش دست برنداشته و در اثناء نماز سر مبارک حضرت را مخفیانه هدف تیر قرار دادند، ولى تیرشان به خطا رفت و اثرى نکرد.
    و روزى دیگر با خنجرى مسموم بر آن حضرت حمله بردند؛ در این حمله بدن عزیز امام مجتبى علیه السلام مجروح گردید.
    و پس از آن که حضرت را به منزل آوردند، حضرت در جمع اصحاب که آن منافقین مزدور نیز حضور داشتند، چنین فرمود:
    همانا معاویه به آنچه وعده داده است وفا نمى کند؛ و جوائزى را که براى کشتن و ترور من تعیین کرده است ، پرداخت نخواهد کرد. سپس حضرت افزود: من مطمئن هستم که
    اگر تسلیم معاویه شوم ، باز هم او بهانه اى دیگر خواهد گرفت و مانع از عمل کردن به دین جدم خواهد شد.
    و من مى بینم که در آینده اى نزدیک فرزندان شما مزدوران ، در خانه بنى امیّه از گرسنگى و تشنگى گدائى نمایند و آن ها دست ردّ بر سینه آن ها گزارند؛ و ناامیدشان
    کنند.
    و در پایان فرمایش خود فرمود: زود باشد که ستمگران جزاى اعمال و کردار خود را دریابند
    همچنین آورده اند:
    پس از آن که امیرالمؤمنین امام علىّ علیه السلام به شهادت رسید؛ و مسلمان ها با – فرزند بزرگوار آن حضرت – امام حسن مجتبى علیه السلام بیعت کردند.
    و چون معاویه از این جریان آگاه شد، یک نفر را به نام حمیر به شهر کوفه فرستاد تا جاسوس معاویه باشد و ضمن ایجاد تفرقه و جوسازى ، مردم را بر علیه حضرت مجتبى
    علیه السلام شورانده و تحریک نماید.
    همچنین شخصى را به همین منظور نیز به شهر بصره فرستاد.
    چون امام مجتبى علیه السلام از دسیسه معاویه آگاه شد، دستور داد تا حمیرى را از شهر کوفه اخراج کرده و سپس او را در خارج شهر کوفه گردن زنند.
    و پس از آن دوّمین خراب کار معاویه را که از طایفه بنى سلیم بود، نیز دستور داد تا از شهر بصره اخراج نمایند؛ و او را پس از آن که اخراج کردند در بیرون شهر
    بصره محکوم به اعدام ؛ و گردن زنند

  34. یکى از راویان حدیث و از اصحاب امام حسن مجتبى علیه السلام حکایت کند: روزى به همراه عدّه اى از دوستان در خارج از شهر مدینه ، کنار آن حضرت نشسته و مشغول صحبت
    بودیم .
    ناگهان گله آهوانى را در بیابان مشاهده کردیم که دسته جمعى در حال عبور بودند.
    حضرت مجتبى علیهالسلام فریادى بر آن ها کشید؛ و تمامى آن ها با نداى لبیک ، فریاد امام علیه السلام را پاسخ گفتند و ایستادند.
    پس از آن حضرت به آهوها اجازه حرکت داد و آن ها به راه خود ادامه دادند و رفتند.
    جمعیت اظهار داشتند: یاابن رسولالله ! این ها حیواناتى وحشى بودند؛ و این کرامتى ، زمینى بود؛ چنانچه ممکن باشد کرامتى بر ما ارائه فرما که آسمانى باشد.
     و ناگهان گوشه اى از آسمان شکافته شد و نورى فرود آمد که روشنائیش تمام خانه هاى شهر مدینه را فرا گرفت و پس از آن به وسیله آن نور زلزله و حرکتى عجیب در ساختمان
    ها ظاهر گشت که تمامى افراد وحشت زده شدند؛ و به امام علیه السلام گفتند: یاابن رسولالله ! دیگر بس ‍ است ، همین معجزه ما راکفایت کرد و ایمان آوردیم ؛ اکنون
    دستور بده تا اوضاع به حالت طبیعى خود باز گردد.
    پس امام حسن مجتبى علیه السلام جمعیت را مخاطب قرار داد و فرمود: ما – اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام – اول همه اشیاء و آخر همه امور هستیم .
    و ما قبل از آفرینش دنیا؛ و بلکه قبل از تمام موجودات جهان آفریده شده ایم و تا آخر دنیا نیز جاوید خواهیم بود
    و ما اگر بخواهیم مى توانیم در امور طبیعت با امر و نهى تصرّف نمائیم و در آن ها دگرگونى به وجود آوریم

  35. برخورد سازنده در قبال استهزاء جاهل
    پس از آن که عدّه بسیارى از یاران و اصحاب امام مجتبى علیه السلام در جنگ با معاویه به حضرت خیانت کردند و امام علیه السلام مجبور شد به جهت مصالح اسلام و مسلمین
    با معاویه صلح نماید.
    روزى آن حضرت وارد مسجد النّبى ص شد، عدّه اى از بنى امیّه را دید که هر کدام به گونه اى به آن حضرت زخم زبان مى زنند و او را مورد استهزاء
    قرار داده اند.
    وقتى امام مجتبى صلواتالله علیه چنین صحنه اى را مشاهده نمود، بدون آن که کوچکترین برخوردى با آن بى خردان نماید، دو رکعت نماز به جاى آورد، و سپس افراد حاضر
    را مورد خطاب قرار داد و فرمود:
     استهزاء و مسخره کردن شما را متوجّه شدم ، قسم به خداوند یکتا! شماها روزى را حاکم و مالک نمى شوید مگر آن که ما اهل بیت رسالت دو برابر آن مدّت را حاکم خواهیم
    شد؛ و شما، ماه و سالى را حاکم نخواهید شد مگر آن که ما نیز دو برابر آن را بر شما حکومت مى نمائیم .
    ولى بدانید که ما در حکومت و حاکمیت شما آسایش داشته و از امکانات آن تا اندازه اى برخورداریم ؛ اما شما در حکومت ما هیچ جایگاهى ندارید و هیچ گونه آسایش
    و بهره اى نخواهید داشت .
    در این لحظه یکى از شوندگان بلند شد و به آن حضرت خطاب کرد و گفت : چگونه چنین باشد، در حالى که شما سخاوتمندترین ، مهربان ترین و دلسوزترین انسان ها هستید؟!
    امام حسن مجتبى علیه السلام در جواب چنین اظهار نمود:
    براى آن که بنى امیّه با حیله و سیاست شیطانى حقّ ما را غصب کرده اند؛ و همانا مکر و نیرنگ شیطان ثابت و پابرجا نمى باشد؛ بلکه متزلزل و ضعیف خواهد بود.
    ولیکن ما اهل بیت رسالت – براساس معیار سیاست الهى واحکام قرآن ، با بنى امیّه مخالف و دشمن بوده و هستیم ؛ و این سیاست الهى قوى و استوار خواهد بود؛ و
    بر همین معیار – یعنى ؛ سیاست الهى و احکام قرآن – بابنى امیّه برخورد خواهیم کرد

  36. عکس العمل در قبال توهین و استهزاء
    امام محمّد باقر علیه السلام حکایت فرماید:
    روزى امام حسن مجتبى علیه السلام جلوى منزل خود روى سکّوئى نشسته بود، ناگاه شخصى در حالى که سوار الاغ بود وارد شد و به آن حضرت چنین گفت :
    سلام بر تو که مؤمنین را ذلیل و خوار گرداندى .
    امام مجتبى علیه السلام بدون توجّه به توهین او، اظهار نمود: در قضاوت خویش عجله نکن ، پیاده شو، بیا بنشین تا قدرى استراحت کنى و با هم صحبت نمائیم .
    پس آن شخص از الاغ خود پیاده شد؛ و آرام آرام به سوى امام مجتبى علیه السلام حرکت کرد، وقتى نزدیک حضرت رسید، امام علیه السلام به او فرمود: چه گفتى ؟
    جواب داد: گفتم : السّلام علیک ، یا مُذِلَّ المؤمنین .
    حضرت فرمود: این موضوع را از کجا و چگونه دانستى ؟
    گفت : چون که خلافت و امارت مسلمین در دستان تو بود و آن را رها کردى و به این ظالم متجاوز – یعنى ؛ معاویه – سپردى که روش و سیره اش خلاف دستور الهى است .
    حضرت فرمود: توجّه و دقّت کن تا برایت توضیح دهم :
    از پدرم علىّ بن ابى طالب ، امیرالمؤمنین علیه السلام شنیدم که او از رسول خدا ص این مطلب را نقل نمود:
    روزگار سپرى نمى گردد مگر آن که شخصى پرخور و بى باک بر این امت ولایت کند؛ و او معاویه است .
    پس آن شخص از امام مجتبى علیه السلام پرسید: محبّت و علاقه نسبت به شما اهل بیت رسالت چگونه است ؟ و چه اءثرى دارد؟
    فرمود: به خدا قسم ! محبّت و علاقه نسبت به ما اهل بیت – عصمت و طهارت علیهمالسلام – در تمام امور و حالات سودمند است ، گرچه اسیر دست ظالمان باشیم .
    و سپس افزود: محبّت و دوستى با ما – اهل بیت رسالت – سبب آمرزش گناهان مى گردد؛ همان طورى که وزش باد – در فصل پائیز – موجب ریزش برگ درختان است

  37. پاداش هدیه و علم آموزى
    امام حسن عسکرى علیه السلام حکایت نماید:
    روزى شخصى از دوستان امام حسن مجتبى علیه السلام هدیه اى به محضر آن حضرت تقدیم کرد.
    امام مجتبى علیه السلام هدیه را تحویل گرفت ؛ و سپس اظهار داشت : من نیز مى خواهم محبّت تو را جبران نمایم ، کدامین برایت بهتر است :
    آیا هدیه اى که ارزش آن بیست برابر هدیه تو است ، تقدیم دارم ؟
    یا آن که علمى را به تو بیاموزم تا بر آن شخص ناصبى که در روستاى شما ساکن است ، غالب و پیروز آیى و مؤمنین آن دیار را شادمان گردانى ؟
    ضمنا انتخاب هر کدام با خودت مى باشد.
    و چنانچه بهترین را انتخاب کنى هر دو را به تو خواهم داد و اگر بدترین را برگزینى باز هم تو را در انتخاب هر یک آزاد مى گذارم . دوست حضرت در پاسخ گفت : یاابن
    رسولالله ! مرا علمى بیاموز تا به واسطه آن در قبال آن ناصبى احتجاج کنم و بر او پیروز آیم و مؤمنین از حیرت و شرّ او نجات یابند که همانا ارزش آن بیشتر
    از بیست هزار درهم خواهد داشت .
    امام مجتبى علیه السلام فرمود: ارزش آن چندین برابر بیست هزار درهم است ؛ و بلکه ارزشمندتر از تمام دنیا مى باشد.
    سپس علمى را به او آموخت ؛ و همچنین بیست هزار درهم نیز به عنوان هدیه تقدیم او نمود.
    امام حسن عسکرى علیه السلام در ادامه فرمایش خود افزود: آن شخص خداحافظى کرد و رفت ؛ و پس از مناظره و احتجاج با آن ناصبى بر او پیروز شد و خبر این پیروزى –
    شیعه بر ناصبى – در همه جا منتشر گردید.
    بار دیگر که محضر امام مجتبى علیه السلام شرفیاب شد حضرت به او فرمود: بهترین و بیشترین سود را برده اى : دوستى و خوشنودى خداوند و رسولش و اهل بیت علیهمالسلام
    او را براى خود تامین کردى و نیز ملائکه و مؤمنین از تو شادمان گردیدند، نوشِ جان و گوارایت باد

  38. زنده نمودن دو مرده گنهکار
    علىّ بن رئاب – که از راویان حدیث و از اصحاب امام صادق صلوات اللّه و سلامه علیه است – از آن حضرت روایت کند:
    روزى شخصى به حضور شریف امام حسن مجتبى علیه السلام وارد شد و گفت : چه چیزى حضرت موسى علیه السلام را در مقابل حضرت خضر علیه السلام عاجز و ناتوان کرد؟
    امام مجتبى علیهالسلام فرمود: مهمترین آن ، مسئله کنز آن دو برادر یتیم بود؛ و سپس حضرت دست خود را بر شانه آن شخص تازه وارد نهاد و اظهار داشت : آرام
    باش و خوب مشاهده و دقّت کن .
    بر زمین سائید، ناگاه زمین شکافته شد و دو نفر انسان غبار آلود، در حالى که روى تخته سنگى قرار گرفته بودند و از آن ها بوى تعفّن بسیار بدى به مشام مى رسید،
    ظاهر گشتند، در حالى که به گردن هر یک از آن ها زنجیرى بزرگ بسته شده و سر هر زنجیر در دست مامورى بود.
    و هر یک از آن دو نفر فریاد مى کشید: یا محمّد! یا محمّد! ص .
    و در مقابل هر یک از دو مامور به اسیر خود مى گفت : دروغ گفتید؛ و دروغ مى گوئید.
    پس از آن امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه به زمین خطاب کرد و فرمود: اى زمین ! این دورغگویان را در خود فرو بِبَر تا روزى که وعده الهى فرا رسد، که
    هرگز تاخیر و تقدمى در آن نخواهد بود؛ فرا خواهد رسید.
    و آن روز موعود، روز ظهور و خروج حضرت مهدى ، قائم آل محمّد – صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین ؛ و عجلّ اللّه تعالى فى فرجه الشّریف – مى باشد که فرا خواهد
    رسید.
    سپس امام صادق علیه السلام در ادامه افزود: هنگامى که آن مرد، چنین صحنه اى را مشاهده کرد با خود گفت : این سحر و جادو بود؛ و چون خواست آن را براى دیگران بازگو
    کند، زبانش لال شد و دیگر نتوانست سخنى بر زبان خود جارى کند

  39. نصیحت فرزند جهت یارى برادر
    در جریان صحراى سوزان کربلا و شهادت اصحاب و یاران با‌وفاى امام حسین صلوات اللّه و سلامه علیه ، حضرت قاسم – فرزند امام حسن مجتبى علیه السلام – نیز حضور داشت
    و چندین مرتبه از عموى خود تقاضاى رزم کرد؛ ولى حضرت نپذیرفت .
    حضرت قاسم که نوجوان بود، بسیار افسرده و غمگین در گوشه اى نشست و گریه کرد، که چرا همه یاران به فیض سعادت و شهادت مى رسند ولى او محروم مانده است ، که ناگاه
    به یاد نوشته اى افتاد که پدرش امام حسن مجتبى علیه السلام بر بازویش بسته و فرموده بود:
    هرگاه بسیار غمگین شدى ، آن را باز کن و بخوان و به آنچه در آن نوشته شده است عمل نما.
    با خود گفت : سال ها از عمر من گذشته است ؛ و هرگز این چنین ناراحت و غمگین نشده ام ، پس نوشته را از بازوى خود گشود و در آن خواند:
    فرزندم ، قاسم ! تو را سفارش مى کنم ، هرگاه در کربلا دیدى که دشمنان ، اطراف عمویت حسین علیه السلام را محاصره کرده و قصدِ جان او را دارند، لحظه اى درنگ مکن
    ؛ و با دشمنان خدا و دشمنان رسولش جهاد کن و از ایثارِ جان خویش دریغ مکن . اگر عمویت به تو اجازه رفتن به میدان رزم ندهد، التماس و اصرار کن تا رضایت و اجازه
    او را به دست آورى و سعادت و خوشبختى همیشگى را براى خود تامین کنى .
    حضرت قاسم پس از خواندن نامه ، سریع از جاى خود برخاست و شتابان به سوى عموى مظلومش – امام حسین علیه السلام – آمد و با حالت گریه ، آن نوشته را تقدیم عمویش
    کرد.
    چون امام حسین علیه السلام گریه ملتمسانه برادرزاده ؛ و نوشته برادر خویش را مشاهده نمود، گریست و سپس نفس عمیقى کشید و فرمود: برادرزاده ام ، قاسم ! این سفارش
    پدرت را مى پذیرم ؛ و آن گاه او را نزد عون – پسر عمّه اش – و حضرت اباالفضل العبّاس – عمویش – برد.
    و سپس از خواهرش زینب پیراهنى تمیز گرفت و بر اندام قاسم پوشاند و عمامه اى بر سرش بست ؛ و بعد از آن او را روانه میدان نمود.
    حضرت قاسم نزد فرمانده لشگر عمر سعد رفت ؛ و فرمود: آیا از غضب و سخط خداوند نمى ترسى که با عمویم حسین علیه السلام این چنین جنگ و کارزار مى کنى ؟!
    و آیا از رسول خدا شرم و حیا نمى کنى ؟!
    عمر سعد ملعون گفت : مطیع امر یزید گردید تا از شما دست برداریم .
    حضرت قاسم فرمود: خداوند تو را بدبخت نماید، تو چگونه مدّعى اسلام هستى در حالى که با آل رسول جنگ مى کنى !.
    و چون به لشگر حمله کرد و عدّه اى را به هلاکت رسانید، اطراف وى را محاصره کردند؛ و هرکس به نوعى ضربه اى از تیر، شمشیر و سنگ بر آن نوجوان عزیز وارد ساخت که
    در نهایت به فیض شهادت نائل آمد

  40. رسوائى توطئه گر
    روزى عَمرو بن عاص نزد معاویه بن ابى سفیان آمد؛ و پس از بدگوئى بسیار از امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه ، گفت :
    حسن بن علىّ مردى خجول و کم حرف است ، اگر بتوانى کارى کنى که بالاى منبر رود، خیلى خوب است ؛ چون نمى تواند سخنرانى کند و با شرمندگى از منبر فرود آید و مردم
    نسبت به او بدبین و بى اعتماد شوند.
    به همین جهت معاویه جلسه ای مفصّل با حضور انبوه مردم تشکیل داد و به امام حسن علیه السلام گفت : چنانچه ممکن باشد بالاى منبر بروى و قدرى ما را موعظه فرمائى
    حضرت پیشنهاد معاویه را پذیرفت و بالاى منبر رفت ؛ و پس از حمد و ثناى الهى و تحیت و درود بر جدّ بزرگوارش ، فرمود:
    من حسن ، فرزند ساقى کوثر، علىّ بن ابى طالب ؛ و فرزند سرور زنان عالم ، فاطمه دختر رسولالله مى باشم .
    و سپس آن حضرت ، خطبه اى مفصّل در کمال فصاحت و بلاغت بیان نمود؛ و تمام چشم ها و افکار را متوجّه خود ساخت .
    ناگاه معاویه به وحشت افتاد و در وسط خطبه و سخنرانى حضرت – مجتبى علیهالسلام – گفت : اى ابو محمّد! این سخنان را کنار بگذار و پیرامون اوصاف خرماى تازه
    اندکى سخن بگو.
    حضرت با صراحت و خونسردى ، فرمود: و اما رطب ، پس همانا وزش باد آن را بى محتوا مى سازد، گرماى خورشید آن را مى پزد، و خنکى شب آن را خوش طعم و گوارا مى گرداند؛
    و سپس به ادامه مطالب قبل پرداخت .
    در این هنگام معاویه سخت به وحشت افتاد، که مبادا مردم بر علیه او شورش کنند و آشوبى برپا شود، لذا دستور داد: اى ابو محمّد! آنچه گفتى کافى است ، از منبر فرود
    آى .
    و چون حضرت از منبر فرود آمد، معاویه گفت : آیا گمان کرده اى با این حرف ها مى توانى خلیفه شوى ؟!
    بدان که هرگز به چنین آرزوئى نخواهى رسید.
    حضرت فرمود: اى معاویه ! خلیفه کسى است که به کتاب خدا – قرآن – و سیره و روش رسول خدا عمل نماید، نه آن که با ظلم و جور و تعطیل احکام و حدود الهى بر جامعه
    ، مسلّط شود و یک لذّت و آسایش زودگذرى را براى خود تامین کند.
    در این میان که مرد جوانى از بنى امیّه در آن مجلس حضور داشت ، دهان به ناسزا گشوده و به امیرالمؤمنین علىّ و امام حسن مجتبى صلواتالله علیه بسیار توهین
    و جسارت کرد.
    پس حضرت دست به دعا بلند نمود و اظهار داشت : خداوندا، نعمتى را که به او داده اى ، دگرگون ساز و او را براى عبرت و بیدارى دیگران تبدیل به زن گردان .
    ناگهان آن جوان متوجّه خود شد که دیگر نشان مردى در او نیست ، ریش و محاسنش به یک باره فرو ریخت ؛ و عورتش همانند عورت زنان مبدّل گشت .
    در این لحظه حضرت به او خطاب کرد و فرمود: تو زن هستى در مجلس مردان چه مى کنى ، این جا جاى تو نیست .
    و هنگامى که مجلس خاتمه یافت و امام حسن مجتبى علیهالسلام خواست که از مجلس خارج شود، عمرو بن عاص جلو آمد و از حضرت چند سؤال – که به نظر خودش مشکل بود
    – پرسید؛ و حضرت یکایک آن سؤال ها را بى تأمل پاسخ داد؛ و سپس از مجلس خارج شد.
    معاویه به عمرو گفت :اى عمرو! فسادى عجیب برپا کردى و مردم شام را به فتنه کشاندى ؛ عمرو در جواب به معاویه گفت : ناراحت مباش ، مردم شام با تو هستند و تا زمانى
    که آنها را سیر نگه دارى از تو حمایت مى کنند.
    جوان اموى که به شکل زن تبدیل شد و خبرش در شهر شام و دیگر شهرها منتشر گردید، بعد از گذشت چند روز از این واقعه ، همسر آن جوان نزد امام حسن مجتبى علیه السلام
    آمد و بسیار گریست و از آن حضرت درخواست کرد تا شوهرش همانند دیگر مردها به حالت طبیعى خود باز گردد؟
    و در نهایت ، دل حضرت به حال همسر آن جوان سوخت و به درگاه خداوند دعا نمود و آن جوان اموى به حالت اول خود بازگشت

  41. خبر دادن از غیب در کودکى
    حضرت ابوجعفر امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت فرماید:
    روزى حضرت رسول ص در جمع عدّه اى از اصحاب و یاران خویش حضور داشت ، که ناگهان چشم حاضران به امام حسن مجتبى سلام الله علیه افتاد که با سکینه
    و وقار خاصّى گام بر مى داشته و به سمت جدّ بزرگوارش ، در آن جمع مى آمد.
    همین که رسول خدا چشمش بر او افتاد، تبسمى نمود.
    در این هنگام بلال حبشى گفت : بنگرید، همانند جدش رسولالله صلواتالله علیه حرکت مى کند.
    پیغمبر خدا فرمود: همانا جبرئیل و میکائیل راهنما و نگهدار او هستند.
    و چون حضرت مجتبى وارد بر آن جمع شد همه به احترام وى از جاى برخاستند؛ و حضرت رسول خطاب به فرزندش کرد و اظهار داشت : حسن جان ! تو میوه و ثمره من ، حبیب و
    نور چشم من و پاره تن و قلب من مى باشى ؛ و … .
    در همین بین یک نفر اعرابى – بیابان نشین – وارد شد و بدون آن که سلام کند، از حاضران پرسید: محمّد ص کدام یک از شما است ؟
    اصحاب گفتند: از او چه مى خواهى ؟
    حضرت رسول صلواتالله علیه ، به یاران خود فرمود: آرام باشید و سپس خود را معرّفى نمود.
    اعرابى گفت : من همیشه مخالف و دشمن تو بوده و هستم .
    حضرت تبسمى نمود؛ ولى اصحاب ناراحت و خشمگین شدند، حضرت رسول به اصحاب دو مرتبه به آنان اشاره نمود که آرام باشید.
    اعرابى اظهار داشت : اگر تو پیغمبر بر حقّ؛ و فرستاده خداوند هستى علائم و نشانه هائى را براى من ظاهر گردان .
    حضرت فرمود: چنانچه مایل باشى ، خبر دهم که تو چه وقت و چگونه از منزل و دیار خود خارج شده اى ؟
    و نیز خبر دهم که تو در بین خانواده خود و دیگر آشنایان و خویشانت چه شهرتى دارى ؟
    و یا آن که اگر مایل باشى ، یکى از اعضاى بدن من تو را به آنچه خواسته باشى ، خبر دهد.
    اعرابى گفت : مگر عضو انسان هم سخن مى گوید؟!
    حضرت فرمود: بلى ، و سپس اظهار داشت : اى حسن ! بر خیز و اعرابى را قانع ساز.
    و چون حضرت مجتبى علیه السلام ، با این که کودکى خردسال بود؛ پیشنهاد جدش را پذیرفت .
    اعرابى گفت : آیا پیغمبر نمى تواند کارى انجام دهد که به کودک خود واگذار مى نماید؟!
    پس از آن حضرت مجتبى علیهالسلام لب به سخن گشود و چند بیت شعر خواند؛ و سپس خطاب به اعرابى کرد و فرمود:
    همانا تو با کینه و عداوت وارد شدى ؛ لیکن با دوستى و شادمانى و ایمان بیرون خواهى رفت .
    اعرابى تبسمى کرد و گفت : احسنت ، سخنان خود را ادامه ده .
    حضرت مجتبى علیهالسلام ضمن سخنى فرمود: تو در شبى بسیار تاریک ، که باد سختى مى وزید و ابر متراکمى همه جا را فرا گرفته بود از منزل خود خارج شدى ؛ و در
    بین راه بادى تند و صاعقه اى شدید تو را سخت به وحشت انداخت ؛ و با یک چنین حالتى به راه خود ادامه دادى ، تا به این جا رسیدى .
    اعرابى با حالت تعجّب گفت : اى کودک ! این حرف ها و مطالب را چگونه و از کجا مى دانى ؟!
    آن قدر بى پرده و صریح سخن مى گوئى ، که گویا در همه جا همراه من بوده اى ! ظاهرا تو هم علم غیب مى دانى ؟!
    و سپس افزود: شناخت من در مورد شما اشتباه بوده است ، من از عقیده قبلى خود دست برداشتم ، هم اکنون از شما مى خواهم که اسلام را به من بیاموزى تا ایمان آورم
    .
    حضرت مجتبى علیهالسلام اظهار نمود: بگو: (الله اکبر))؛ و شهادت بر یگانگى خداوند؛ و رسالت رسولش بده ، تا رستگار شوى .
    اعرابى پذیرفت و اظهار داشت : شهادت مى دهم که خدائى جز خداى یگانه وجود ندارد و او بى شریک و بى مانند است ؛ و همچنین شهادت مى دهم براین که محمّد صلى الله
    علیه و آله بنده و پیغمبر خداى یکتا مى باشد.
    و چون اعرابى توسّط سبط اکبر، حضرت مجتبى صلواتالله علیه اسلام و ایمان آورد، تمامى اصحاب و نیز خود حضرت رسول ص خوشحال و شادمان شدند.
    و آن گاه پیامبر خدا، آیاتى چند از قرآن ؛ و بعضى از احکام سعادت بخش الهى را به آن اعرابى تعلیم نمود.
    بعد از این جریان ، هرگاه اصحاب و انصار، امام حسن مجتبى علیه السلام را مى دیدند به یکدیگر مى گفتند: خداوند متعال تمام خوبى ها و کمالات و اسرار علوم خود را
    به او عنایت نموده است

  42. زن شدن مردى در قبال توهین
    حضرت امام جعفر صادق صلواتالله علیه حکایت نموده است :
    روزى امام حسن مجتبى علیه السلام در جمعى از اقشار مختلف مردم حضور داشت ، که یکى از افراد آن مجلس گفت :
    یابن رسولالله ! شما که این قدر قدرت دارید و مى توانید با دعا معاویه را نابود کنید و زمین عراق و شام را جابه جا نمائید؛ و حتّى کارى کنید که زن تبدیل به
    مرد شود؛ و یا مرد، زن گردد، چرا این همه ظلم هاى معاویه را تحمّل کرده و سکوت مى نمایید؟! ناگاه یکى از دوستان معاویه که در آن جمع حاضر بود؛ با حالت تمسخر
    و توهین گفت : این شخص – یعنى ؛ امام حسن مجتبى علیه السلام – کارى نمى تواند انجام دهد، چون او توان چنین کارهائى را ندارد.
    در همین حال حضرت به آن دوست معاویه که از اهالى شام بود خطاب کرد و فرمود: تو خجالت نمى کشى که در بین مردها نشسته اى ، بلند شو و جاى دیگر بنشین .
    امام صادق علیه السلام در ادامه فرمایش خود افزود: ناگهان مرد شامى متوجّه شد که به هیئت زنان در آمده است ؛ و دیگر علامت مردى در او نیست .
    سپس امام حسن مجتبى علیه السلام به آن مرد شامى که تبدیل به زن شد، فرمود: اینک همسرت به جاى تو مرد گردید؛ و او با تو همبستر مى شود و تو یک فرزند خنثى آبستن
    خواهى شد.
    چند روزى پس از گذشت از این ماجرا، هر دوى آن مرد و زن شامى نزد امام حسن مجتبى علیه السلام آمدند و از کردار و رفتار خود پشیمان شده و توبه کردند.
    و حضرت در حقّ آن ها دعا کرد و از خداوند متعال ، براى آنان در خواست مغفرت نمود؛ و هر دوى آن ها به دعاى حضرت ، به حالت اولشان باز گشتند

  43. معجزه پسر همچون پدر
    مرحوم شیخ مفید به نقل از امام محمّد باقر علیه السلام حکایت نماید:
    روزى عدّه اى از مردم حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده و به حضرت گفتند: یاابن رسولالله ! شما نیز همچون پدرت امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام معجزه اى
    – که بسیار مهمّ باشد – برایمان آشکار ساز.
    امام مجتبى علیه السلام فرمود: آیا پس از دیدن معجزه به امامت من مطمئن خواهید شد؟ و آیا ایمان خواهید آورد؟ گفتند: بلى ، اعتقاد و ایمان مى آوریم ؛ و دیگر
    هیچ شکّ و شبهه اى وجود نخواهد داشت .
    حضرت فرمود: آیا پدرم را مى شناسید؟ همگى گفتند: بلى .
    در این هنگام ، حضرت پرده اى را که آویزان بود کنار زد؛ پس ناگهان تمام افراد مشاهده کردند که امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام نشسته بود.
    سپس امام حسن مجتبى علیه السلام خطاب به جمعیت کرد و فرمود: آیا او را مى شناسید؟
    گفتند: بلى ، این مولاى ما امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام است ؛ و ما ایمان آوردیم و شهادت مى دهیم که تو ولىّ و حجّت بر حقّ خداوند هستى ؛ و امام و جانشین
    پدرت خواهى بود.
    و پس از آن اظهار داشتند: ما شاهد و گواه هستیم که جنابعالى ، پدرت امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام را پس از مرگش به ما نشان دادى ، همان طورى که آن حضرت ،
    رسولالله ص را پس از رحلتش در مسجد قُبا به ابوبکر و عمر نمایاند. امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: واى بر حال شما! مگر این آیه شریفه
    قرآن را نخوانده ونشنیده اید که خداوند متعال مى فرماید:
    ((وَلا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللّه اءمْواتا بَلْ اءحْیاءُ وَلکِنْ لا تَشْعُرُون )).
    آن هائى را که در راه خدا به شهادت رسیدند، مپندارید که مرده اند؛ بلکه آنان زنده و جاوید مى باشند ولى شما درک نمى کنید. البتّه این حالت مختص کشته شدگان
    فى سبیلالله است ، که در همه جا حاضر و ناظر خواهند بود.
    سپس در پایان افزود: شماها درباره ما اهل بیت رسالت و نبوّت چه تصوراتى دارید و چه مى اندیشید؟
    گفتند: یاابن رسولالله ! ما به تو ایمان آوردیم و مطمئن شدیم که تو امام و خلیفه بر حقّ رسولالله ص هستى

  44. کدام بهترند، دشمنان یا دوستان؟
    پس از جریان صلح امام حسن مجتبى علیه السلام با معاویه ، آن حضرت مورد ضربت شمشیر قرار گرفت .
    یکى از دوستان حضرت به نام زید بن وهبِ جَهنى حکایت کند: در شهر مداین به محضر امام علیه السلام شرفیاب شدم و ایشان را در حالى دیدم که از شدّت درد و زخم آن
    شمشیر بى تابى و ناله مى کرد، گفتم : یا ابن رسولالله ! مردم متحیّر و سرگردان شده اند؛ تکلیف ما چیست؟
    امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! در نظر من معاویه از این جمعیت بى ایمان براى من بهتر است ، این اشخاص ادعاى شیعه و دوستى مرا دارند، ولیکن
    چون کرکسان در انتظار مرگ من نشسته اند، اینان حیثیت و آبروى مرا نابود کرده ، اموال ما را به یغما بردند.
    سوگند به خداوند! چنانچه از معاویه پیمان ایمنى بگیرم ، دیگر گزندى از او به من و خانواده ام نخواهد رسید؛ و چه بسا همین کار سبب شود که مسلمانان و دیگر دوستانم
    از شرّ او در امان بمانند؛ و در غیر این صورت همین اشخاص مرا با دستِ بسته ، تحویل معاویه خواهند داد.
    امام فرمودند، براى همگان و حتّى براى آیندگان سودمند مى باشد؛ و این بهتر از آن است که کوفیان مرا اسیر کرده و با دستِ بسته تحویل او دهند؛ و آن وقت با منت
    مرا آزاد نماید، که در این صورت ، خاندان بنى هاشم براى همیشه تضعیف و خوار شده و مورد سرزنش و اهانت همگان قرار خواهند گرفت .
    زید جهنى اظهار داشت : یا ابن رسولالله ! آیا در چنین حالت و موقعیتى دوستان و شیعیان خود را همچون گله گوسفند بدون چوپان و حامى رها مى نمائى ؟!
    امام علیه السلام فرمود: اى زید! من مسائلى را مى دانم که شماها به آن آگاهى ندارید، همانا پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام روزى مرا شادمان و خندان دید، پس
    اظهار داشت : فرزندم ! زمانى فرا خواهد رسید که پدرت را کشته ببینى ؛ و همگان از تو روى برگردانند.
    و بنى امیّه حکومت را در دست گیرند و بیت المال را از مستحقین قطع و بین دوستان خود تقسیم نمایند.
    و در آن زمان مؤمنین ذلیل و خوار گردند؛ و فاسقان و فاجران قدرت و نیرو گیرند؛ حقّ پایمال شود و باطل رواج یابد؛ خوبان و نیکان مورد لعن و سرزنش قرار گرفته
    و شکنجه شوند.
    پس روزگار این چنین سپرى شود، تا شخصى از اهل بیت رسالت در آخر زمان ظاهر گردد و عدل و داد را گسترش دهد.
    و خداوند در آن زمان برکات آسمانى خود را بر مؤمنین فرود فرستد؛ و گنج هاى زمین ، هویدا و آشکار شود؛ و خوشا به حال کسانى که آن زمان را درک نمایند

  45. فلسفه صلح یا عهدنامه و ظهور حجّت
    پس از آن که نیروهاى رزمى و اکثر فرماندهان لشکر اسلام در جنگ با معاویه نسبت به قرآن و امام حسن مجتبى علیه السلام خیانت کردند؛ و حضرت جهت مصالح اسلام و مسلمین
    مجبور شد با حکومت معاویه آن هم طبق شرائطى صلح و عهدنامه اى را تنظیم و پذیرا گردد.
    پس از گذشت مدتى از این جریان ، عدّه اى از مردم کوفه که مدّعى شیعه و دوستى با اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام بودند، شروع کردند به امام علیه السلام زخم
    زبان بزنند، و حضرت را به باد ملامت و سرزنش گرفتند.
    آن گاه امام مجتبى علیه السلام خطاب به این اشخاص ظاهر مسلمان کرد و اظهار نمود: واى بر شما! آیا مى دانید چرا من چنین کردم ؟
    قسم به خداوند، کارى که من انجام دادم ، براى شیعه از هر عملى و از هر برنامه اى بهتر و سودمندتر بود، آیا نمى دانید که من امام و رهبر واجب الا طاعه شما مى
    باشم .
    و مگر نمى دانید که من یکى از دو سیّد جوانان اهل بهشت مى باشم ، که جدم رسول خدا ص بارها در مجالس مختلف به آن تصریح نموده است ؟
    در این هنگام جمعیت حاضر گفتند: بلى ، قبول داریم .
    حضرت در ادامه فرمود: و آیا مى دانید هنگامى که حضرت خضر علیه السلام آن کشتى را سوراخ و معیوب نمود و نیز آن دیوار را تعمیر و اصلاح کرد و آن غلام را به قتل
    رسانید، موجب سخط و ناراحتى حضرت موسى علیه السلام قرار گرفت ؟
    آرى چون در آن لحظه فلسفه و حکمت آن سه کار براى حضرت موسى علیه السلام مخفى بود، ولى در پیشگاه با عظمت پروردگار کارى صحیح و مفید بود.
    و سپس افزود: و آیا مى دانید که ما اهل بیت عصمت و طهارت در مقابل طاغوت هاى زمان قرار گرفته و مى گیریم ؛ که باید نسبت به تصمیمات و انجام امور سیاسى و اجتماعى
    ، مصلحت اندیشى کنیم ؟
    ولیکن بدانید هنگام ظهور و قیام مهدى موعود، امام زمان علیه السلام چنین نخواهد بود، و حضرت عیسى مسیح علیه السلام به امامت او نمازش را به جماعت مى خواند.
    آرى خداوند متعال زمان و کیفیت ولادت مهدى موعود علیه السلام را مخفى خواهد داشت ؛ و بعد از ولادت ، از دید افراد غایب و ناشناس مى باشد؛ و هیچکس بر او کوچک
    ترین حقّى نخواهد داشت .
    او عمرى بسیار طولانى دارد؛ ولى در هنگام ظهور، به شکل جوانى شاداب در سنین چهل سالگى خواهد بود

  46. آزمایش امت و مظلومیت رهبر
    پس از شهادت جانسوز مولاى متقیان امام علىّ علیه السلام ، عدّه اى از مردم به حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده واظهار داشتند:
    یابن رسولالله ! تو خلیفه و جانشین پدرت هستى و ما شنونده و فرمانبر دستورات تو مى باشیم ، ما را بر آنچه صلاح مى دانى ، راهنمائى نما.
    امام علیه السلام فرمود: شما مردمانى دروغگو هستید و نسبت به کسى که از من برتر بود بى وفائى کردید؛ پس چگونه مى خواهید مطیع و فرمان بر من باشید؟!
    و چگونه و باکدام سابقه اى مى توانم به شما اعتماد کنم ؟
    در هر حال اگر صداقت دارید و راست مى گوئید، وعده من و شما در نزدیکى شهر مداین مى باشد، که محل تجمّع لشکر جهت رویاروئى با دشمن خواهد بود.
    پس اکثریت آن ها به امام علیه السلام پشت کرده و به خانه هاى خود بازگشتند؛ و حضرت با علم و آگاهى نسبت به اوضاع ، سوار مرکب خود شد و عدّه قلیلى همراه حضرت
    روانه شدند.
    وفائى را از آن مردمان مشاهده نمود، در همان مکان موعود در ضمن ایراد خطبه اى فرمود: اى جماعت ! شماها خواستید مرا مغرور نمائید، پس نیرنگ و حیله به کار گرفتید
    همان گونه که با پدرم چنین کردید، شماها بعد از من در رکاب شخصى کافر و ظالم خواهید جنگید، که هیچ ایمان به خداوند و رسولش ندارد.
    پس از آن حضرت ، شخصى را از قبیله کِنده به عنوان فرمانده لشکر برگزید و او را به همراه چهار هزار نفر به میدان جنگ گسیل نمود؛ و فرمود: در سرزمین انبار توقّف
    کنید و تا دستورى از جانب من نیامده ، هیچ گونه حرکتى انجام ندهید.
    وقتى معاویه از چنین قضیه اى آگاه شد، چند نفر مامور به همراه پانصد هزار درهم براى فرمانده لشکر فرستاد و به او پیام داد: اگر به ما ملحق شوى ؛ ولایت هر کجا
    را که مایل باشى به تو واگذار مى کنیم .
    پس فرمانده لشکر چون فردى سست ایمان و دنیاطلب بود، به امام مجتبى علیه السلام خیانت کرد؛ و پول ها را گرفت و به همراه تعداد بسیارى از نیروهاى خود به سپاه
    معاویه ملحق شد.
    چون این خبر به حضرت رسید اظهار نمود:اى جماعت ! کِنِدى به من و شما خیانت کرد، و اکنون براى بار دوّم تکرار مى کنم و مى گویم که شما مردمان بى وفا و دنیاطلب
    هستید، ولیکن شخص دیگرى را به جاى او مى فرستم ، با این که مى دانم او نیز چون دیگران بى وفا و خائن است .
    آن گاه شخصى را از قبیله بنى مراد – به نام مرادى – به همراه چهار هزار نفر روانه نمود؛ و از او عهد و پیمان گرفت که به مسلمین خیانت نکند و او نیز قسم خورد
    که چون کوه ثابت و استوار باقى بماند.
    و چون لشکر آهنگ حرکت نمودند تا به سوى جبهه جنگ بروند، حضرت به آرامى فرمود: به او نیز اعتمادى نیست .
    و هنگامى که لشکر مُرادى به انبار رسید، معاویه دو مرتبه همان برنامه کِنِدى را براى مُرادى نیز اجرا کرد؛ و او هم فریب خورد و عهد و قسم خود را شکست و به لشکر
    معاویه پیوست .
    امام علیه السلام با شنیدن خبر خیانت مرادى ، به پا خواست و فرمود: باز هم مى گویم که شماها صداقت و وفا ندارید و عهدشکن هستید؛ و توجّه نمودید که چگونه مُرادى
    مانند کندى عهدشکنى و خیانت کرد.
    گفتند: یاابن رسولالله ! آن ها خیانت کردند، لیکن ما صادقانه با شما هستیم و آنچه دستور دهى ، به آن عمل مى کنیم .
    حضرت فرمود: پس مرحله اى دیگر شما را مى آزمایم تا حقیقت امر براى خودتان ثابت شود، وعده گاه من و شما در سرزمین نُخَیْله باشد، هر که میل دارد آن جا حضور یابد؛
    با این که مى دانم شما مردمى بى وفا و عهدشکن هستید.
    پس هنگامى که حضرت وارد نخیله گردید و مدّت ده روز در آن جا اقامت گزید؛ ولى جز تعدادى اندک ، کسى به آن مکان نیامد، پس حضرت به کوفه مراجعت نمود و بر بالاى
    منبر رفت و فرمود:
    تعجّب مى کنم از گروهى بى دین و بى وفا؛ واى بر شما فریفت‌گان و خودفروشان !
    بدانید که حکومت اسلامى بر بنى امیّه حرام است ، ولى چنانچه حکومت دست معاویه بیفتد؛ چون شماها را مخالف حکومتش بداند کمترین ترحمى روا نمى دارد، بلکه با شدیدترین
    شکنجه ها آزارتان مى دهد و نابودتان مى کند.
    سپس عدّه بسیارى از مردم دنیاپرست و بى وفاى کوفه ، نامه هاى متعددى براى معاویه به این مضمون فرستادند:
    اگر مایل باشى ، حسن بن علىّ را دست گیر نموده و برایت مى فرستیم ؛ و چون رضایت و خوشنودى معاویه را آگاه شدند، بر محل سکونت و استراحت آن امام مظلوم سلام
    اللّه علیه حمله کردند؛ و به وسیله شمشیر جراحاتى بر بدن مقدس آن حضرت وارد آوردند.
    بعد از این حادثه دلخراش ، حضرت به ناچار نامه اى براى معاویه به این مضمون نوشت :
    با این که از جدم رسول خدا ص شنیدم که مى فرمود: خلافت و حکومت بر خاندان بنى امیّه حرام است ،اما با چنین وضعیت و موقعیتی که پیش آمده
    است ، به ناچار با شرایطى براى صلح آماده هستم ؛ و آن را بر این اوضاع ترجیح مى دهم

  47. پیش بینى خطر در تشییع جنازه
    محمّد بن مسلم به نقل از امام محمّد باقر صلوات اللّه و سلامه علیه حکایت نماید:
    امام حسن مجتبى علیه السلام فرا رسید و آثار شهادت و رحلت در چهره وى نمایان شد، وصایاى امامت را به برادرش ابا عبدالله الحسین علیه السلام تحویل داد و اظهار
    داشت : برادرم ، حسین ! تو را به چند نکته مهمّ سفارش و توصیه مى کنم ؛ و از تو مى خواهم که به آن ها اهمیت دهى .
    و سپس چنین اظهار داشت : هنگامى که روح از بدنم پرواز کرد و مرا آماده دفن کردى ، قبل از هر چیز جنازه ام را نزد قبر مطهر جدّم رسولالله صلى الله علیه و
    آله بِبَرى ، تا با او تجدید عهد نمایم .
    و بعد از آن نزد قبر مادرم فاطمه زهراء علیها السلام نیز بِبَر، پس از آن جنازه ام برگردان به سوى قبرستان بقیع ؛ و مرا در آنجا دفن نما.
    چون عایشه مصیبت بزرگى بر من وارد مى کند که بسیار براى مؤمنین سخت و ناگوار خواهد بود، به جهت آن که عایشه دشمنى سرسختى با رسول خدا و با ما اهل بیت عصمت
    و طهارت دارد، بنابر این مواظب کینه و حسادت هاى او باشید.
    سپس امام باقر علیه السلام افزود: پس از آن که امام حسن مجتبى علیه السلام به شهادت رسید؛ و اصحاب و یاران ، جنازه مطهرش را غسل داده و بر جایگاه نماز حضرت
    رسول بردند؛ و بر جنازه اش نماز گذاردند.
    و آن هنگام که خواستند پیکر مقدسش را براى وداع با جدّ بزرگوارش ، به سمت مسجد و قبر مطهر رسول گرامى اسلام صلواتالله علیه حرکت دهند، مامورین عایشه سریع
    به او خبر دادند که جنازه را به سمت قبر مطهر مى برند و مى خواهند او را کنار پیغمبر اسلام دفن کنند.
    عایشه سوار بر قاطرى شده و به همراه عدّه اى دیگر بر جنازه و تشییع کنندگان حمله کردند؛ و فریاد کنان گفتند: جنازه نباید وارد حرم گردد، چون من در آن خانه سهیم
    هستم .
    در این هنگام امام حسین علیه السلام فرمود: اى عایشه ! تو و پدرت از قدیم ال ایّام حرمت رسول خدا را شکستید؛ و بدانید که فرداى قیامت باید پاسخ ‌گوى کردار و
    برخوردهاى خود باشید.
    و پس از آن ، جنازه مقدس را به سمت قبرستان بقیع حرکت دادند و در آن جا دفن کردند.(۱)
    و روایات در این باره مختلف است و در بسیارى از احادیث آمده است که جنازه آن امام مظلوم را هدف تیرهاى خویش قرار دادند و چند تیر بر پیکر مقدس آن امام همام
    اصابت کرد.

  48. در آخرین لحظات، در فکر هدایت
    عمرو بن اسحاق که یکى از اصحاب حضرت ابومحمّد امام حسن مجتبى صلوات الله و سلامه علیه مى باشد، حکایت کند:
    روزى من به همراه یکى از دوستانم جهت عیادت آن حضرت به محضر شریف ایشان شرفیاب گشتیم .
    و چون اندک زمانى نشستیم ، جویاى حال و احوال آن امام مظلوم علیه السلام شدیم ، که حضرت به من خطاب نمود و فرمود:
    یا ابن اسحاق ! آنچه نیاز دارى سؤال کن ؟
    عرض کردم : یاابن رسولالله ! حال شما مساعد نیست ، هرگاه نقاهت شما برطرف شد و سلامتى خود را باز یافتى مسائل خود را مطرح مى نمائیم .
    در همین موقع حضرت از جاى خود برخاست و جهت رفع حاجت از اتاق خارج گشت و پس از گذشت لحظاتى که مراجعت نمود؛ فرمود: پیش از آن که مرا از دست بدهى ، آنچه مى خواهى
    سؤال کن .
    گفتم : ان شاء اللّه پس از آن که عافیت و سلامتى خود را باز یافتى ، اگر سؤالى داشتم به عرض عالى مى رسانم .
    در این هنگام حضرت فرمود: دشمنان چندین مرتبه مرا زهر خورانیده اند؛ لیکن این بار به جهت شدّت زهر جگرم متلاشى شده است و دیگر مرا گریزى از مرگ نیست .
    عمرو بن اسحاق گوید: ناگاه حال حضرت وخیم گشت ؛ و لخته هاى خون قى و استفراغ مى نمود؛ و من دیگر نتوانستیم بنشینیم ، لذا مرخّص شدم تا آن حضرت اندکى بیارامد.
    فرداى آن روز دوباره جهت ملاقات و دیدار به حضور آن امام مظلوم شرفیاب شدم ؛ و دیدم که حضرت سخت به خود مى پیچد و مى نالد و حسین علیه السلام بر بالین بسترش
    غمگین و افسرده حال نشسته بود و اظهار داشت : برادرم ! چه کسى با تو چنین کرد؟
    امام حسن مجتبى سلام اللّه علیه با سختى لب به سخن گشود؛ و در جواب فرمود: آیا مى خواهى از قاتل من انتقام بگیرى و قصاصش کنى ؟
    برادرش حسین علیه السلام ، پاسخ داد: بلى .
    امام مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: خداوند متعال از همه خلایق قوى تر و عالم تر است ؛ و من دوست ندارم که به خاطر من ، شخصى کشته گردد و خونى بر زمین ریخته
    شود

  49. دو قصر سبز و قرمز در بهشت
    محدّثین و مُوَرّخین آوردند:
    چون امام حسن مجتبى صلوات اللّه و سلامه علیه روزهاى آخر عمر خویش را سپرى مى نمود و زهر، تمام وجودش را فرا گرفته بود و چهره مبارکش به رنگ سبز متمایل گشته
    بود.
    و در این هنگام برادرش حسین سلام اللّه علیه کنار او حضور داشت ؛ که ناگاه امام حسن علیه السلام گریان شد، حسین اظهار داشت : چرا رنگ صورتت دگرگون و سبز شده
    است ؛ و چرا گریان هستى ؟
    فرمود: اى برادر! هم اکنون به یاد سخنى از جدّم رسول خدا افتادم ؛ و ناگهان دست در گردن هم انداخته و مدّتى گریستند. پس از آن امام حسین سلام اللّه علیه پرسید
    جدّم چه فرموده است ؟
    پاسخ داد: در ضمن سخنانى فرمود: آن هنگامى که به معراج رفتم و در بهشت وارد شدم و جایگاه مؤمنین را مشاهده کردم ، دو قصر بسیار زیبا و عظیم مرا جلب توجّه ساخت
    که یکى از آن ها زبرجدِ سبز رنگ و دیگرى از یاقوتِ قرمز بود.
    از جبرئیل پرسیدم : این دو قصر زیبا براى چه کسانى است ؟
    جبرئیل اظهار داشت : یکى از آن ها براى حسن و آن دیگرى از براى حسین مى باشد.
    گفتم : اى برادر، جبرئیل ! پس چرا هر دو یک رنگ نیستند؟
    ساکت ماند و جوابى نگفت ، پرسیدم : چرا حرف نمى زنى و جواب مرا نمى دهى ؟
    گفت : شرم دارم از این که سخنى بر زبان آورم .
    پس او را به خداوند متعال سوگند دادم که علّت آن را بیان نماید.
    پاسخ داد: آن ساختمانى که سبز رنگ است براى حسن ساخته شده ، چون او را به وسیله زهر مسموم مى کنند و هنگام رحلت رنگ بدن مبارکش سبز خواهد شد.
    و آن دیگرى که قرمز مى باشد براى حسین تهیه شده ، چون او را به قتل مى رسانند و سر و صورت و بدن مقدسش آغشته به خون خواهد شد.
    و در این لحظه امام حسن مجتبى و برادرش حسین سلام اللّه علیهما و تمام کسانى که در آن مجلس حضور داشتند سخت گریستند

  50. نصایحى سعادت بخش در لحظاتى حسّاس
    جناده بن أ بى امیّه که یکى از دوستان حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام است حکایت کند:
    هنگامى که حضرت را مسموم کرده بودند، در آخرین لحظات عمر شریفش ، به حضور ایشان شرفیاب شدم ، دیدم جلوى آن حضرت طشتى نهاده بودند، کنار بستر آن حضرت نشستم ؛
    پس از لحظه اى دیدم که خون به همراه پاره هاى جگر استفراغ مى نماید،
    افسوس خوردم و با حالت غم و اندوه گفتم : چرا خودتان را معالجه و درمان نمى کنید؟!
    حضرت به سختى لب به سخن گشود و فرمود: اى بنده خدا! مگر مى شود مرگ را معالجه کرد؟!
    گفتم : ((انّا للّه وانّا الیه راجعون ))؛ همه ما از سوى خدا آمده و به سوى او باز خواهیم گشت .
    فرمود: به خدا سوگند! رسول خدا ص با ما عهد بست که دوازده نفر مسؤولیّت إمامت و ولایت امت را به دوش خواهند گرفت که همگى از فرزندان امام
    علىّ و فاطمه زهراء علیهما السلام مى باشند؛ و هر یک به وسیله زهر مسموم و یا به وسیله شمشیر کشته خواهند شد.
    عرضه داشتم : یاابن رسولالله ! چنانچه ممکن باشد مرا موعظه و نصیحتى بفرما که برایم سودمند باشد؟
    امام مجتبى علیهما السلام فرمود: مهیّا باش براى سفرى که در پیش دارى و زاد و توشه مورد نیازت را فراهم ساز.
    آگاه باش ! تو دنیا را مى طلبى ولى غافلى از این که مرگ هر لحظه به دنبال تو است .
    توجّه داشته باش ! تو بیش از سهمیه و قوت خود از دنیا بهره اى نمى برى ؛ و هر چه زحمت بکشى براى دیگران ذخیره خواهى کرد.
    آگاه باش ! آنچه از دنیا به دست مى آورى ، اگر حلال باشد باید محاسبه شود، واگر حرام باشد عقاب و عذاب دارد، و چنانچه از راه مشکوک و شبهه ناک باشد مؤاخذه
    مى گردى .
    پس سعى کن دنیا را همچون مردارى بدانى که فقط به مقدار نیاز و ضرورت از آن بهره گیرى … .
    و براى امور دنیوی طورى برنامه ریزى کن که گوئى یک زندگى جاوید و همیشگى دارى و براى آخرت خویش به گونه اى باش مثل آن که همین فردا خواهى مرد و از دنیا خواهى
    رفت .
    و بدان که عزّت و سعادت هر فردى در گرو پیروى از دستورات خدا و معصیت نکردن است .
    پس از آن ؛ نَفَسِ حضرت ، قطع و چهره مبارکش به گونه اى زرد شد که تمام حاضران وحشت زده شدند و گریستند

منابع:
پایگاه اهلالبیت
راسخون

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • مهدی عزیززاده

    درباره مهدی عزیززاده

    بنام خداوند بخشنده مهربان
    ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان
    این جانب:
    مهدی عزیززاده خرمی
    هستم
    این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم.
    از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم.
    دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم.
    سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم.
    این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم.
    بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و
    تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله
    اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری
    مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم.
    این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه
    به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم.
    این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این
    حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات
    و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم.
    من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم!
    الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت.
    یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست
    داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین
    دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم.
    میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر
    اِسکایپ نیز هستم.
    از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند.
    از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است.
    من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم.
    به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم.
    این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم.
    شاد باشید و سرفراز.
    راههای ارتباط با من: ایمیل m.azizzadeh.amol@gmail.com
    تلفن: 09114140583

    این نوشته در داستان, زندگینامه, شعر, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    10 پاسخ به به مناسبت شهادت جانسوز امام حسن مجتبی علیهالسلام: داستانهایی شنیدنی از زندگانی سراسر سعادت آن امام همام

    1. عباس می‌گوید:

      سلام این ایام آخر صفر را به شما دوست عزیز و همه شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام تسلیت و تعزیت عرض می کنم. مطالب مفید و کارگشائی هستند. تشکر مشمول دعای خیر خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها صاحب عزای امروز باشید….

    2. مهدی بهرامی راد می‌گوید:

      سلام و عرض ادب. بسیار ممنون و سپاس از مطالب مفید. یا علی

    3. زهرا آيت می‌گوید:

      سلام.
      تشکر میکنم از مطالب عالیتون.
      واقعا اجرتون با خدا و اهل بیت باشه.
      خوش به سعادتتون، منو هم دعای مخصوص یادتون نره.
      میشه یک روزی هرچی پست مذهبی خودتون گذاشتین یا بقیه تو سایت گذاشتن، همشون رو برام یکجا ایمیل کنین؟
      واقعا لطف بزرگی میکنین و بیشتر دعاتون میکنم!

      • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

        سلام خانم آیت. التماس دعا. اگه لایق باشم چشم. در خصوص ایمیل کردن پستهای مذهبی والا الحمدالله دوستان و شکر خدا حقیر پستهای زیادی داریم که اختصاصاً مذهبی هستند من حداقل میتونم لینک پستهای خودم رو براتون ایمیل کنم. مضافاً به اینکه شما در این وبسایت فقط کافیه از دستهبندی های سایت مذهبی رو انتخاب کنید اون وقت پستهای مذهبی براتون میاد که میتونید هرکدوم رو که خواستید استفاده بفرمایید.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green