بخیل


- 217 بازدید

سلام رفقا
خوبین؟
بابا زیااد بخیل نباشین
خخخخ
مثل این آدم بد میشین
خخخخخ
خب بخونید این داستانو
حتماً بخونید و نظر هم فراموش نشه برا من که خیلی جالب بود این داستان و خواستم با شما عزیزان شریک بسازم
گویند منصور دوانقى خلیفه معروف عباسى حافظه نیرومندى داشت . حافظه او به حدى بود که اگر یکبار شاعرى قصیده اى را مى خواند، او از حفظ مى کرد، و بلافاصله از آغاز تا پایان آنرا مى خواند!
منصور، بعلاوه غلامى داشت که اگر قصیده اى را دوبار مى خواندند از بر مى کرد. همچنین کنیزى خوش ذوق داشت هر گاه قطعه شعرى را سه نوبت مى شنید، حفظ مى نمود و فى الفور از بر مى خواند!
چنانکه مشهور است منصور مرد بسیار بخیلى بود. او حتى در پرداخت دستمزد کارکنان دولت هم سختگیرى مى نمود، و موقع دخل و خرج یک (دانگ ) یعنى یک ششم مثقال را هم حساب مى کرد و به همین جهت نیز مشهور به (دوانقى ) شد، زیرا که عرب دانگ را (دانق ) مى خواند و (دوانق ) جمع آنست .
وى که دومین خلیفه عباسى بود به واسطه بخلى که داشت ، بسیارى از نیازمندان را که روى به دربار وى مى آوردند از خود مى راند، همچنین ادبا و شعرائى را که چشم به بذل و بخشش او داشتند محروم مى کرد.
در عهد خلفاى پیش از وى ، اهل ادب و شعر مورد تفقد و تشویق قرار مى گرفتند و از طرف خلفا و امرا به دریافت صله و جوائز نائل مى گشتند، ولى در روزگار منصور که خست طبع او اجازه آمد و رفت به دربار، به شعرا و ادبا نمى داد، همه از دور او پراکنده شدند.
منصور براى اینکه به طور شرافتمندانه اى خود را از پرداخت صله و جایزه به ادبا و شعرا آسوده گرداند، چاره اى اندیشیده بود که تا آنروز سابقه نداشت . بدین گونه که وقتى شاعرى مى آمد تا قصیده و اشعار خود را در حضور او بخواند، منصور به وى مى گفت گوش کن ! اگر قبلا کسى این اشعار را از حفظ داشته باشد، یا ثابت شود که شعر از شاعر دیگرى است ، نباید از ما انتظار صله داشته باشى ، ولى چنانکه کسى آنرا از بر نداشت و معلوم شد که از شاعر دیگرى هم نیست ، آن وقت ما به وزن طومارى که شعرت را در آن نوشته اى پول کشیده به تو مى دهیم !
شاعر بى نوا هم که از همه جا بى خبر بود، به اطمینان اینکه شعر اثر طبع خود اوست و پیش از وى کسى از حفظ نکرده است ، شرائط را مى پذیرفت و با اجازه خلیفه قصیده خود را مى خواند.
همین که اشعار او به انتها مى رسید، چون منصور تمام آنرا از بر کرده بود، به شاعر نگون بخت مى گفت : اکنون گوش کن تا من نیز اشعارى را که خواندى از حفظ بخوانم ، آنگاه تمام قصیده را هر چند طولانى بود مى خواند، سپس به غلام خود که در این اوقات آماده کار و دوبار شنیده و از حفظ کرده بود، دستور مى داد که او نیز قصیده شاعر را بخواند، غلام هم فورا همه را تحویل مى داد.
در این هنگام خلیفه به شاعر مى گفت : چنانکه مى بینى نه تنها من و این غلام اشعارى را که خواندى از حفظ داریم ، بلکه این کنیز که در پس پرده نشسته نیز آنرا از بر دارد، سپس با اشاره خلیفه ، کنیزک هم که سه باز از شاعر و خلیفه شنیده بود، قصیده را از اول تا آخر مى خواند!
شاعر بیچاره با مشاهده این وضع هاج و واج مى شد، و بدون دریافت چیزى سر به زیر مى انداخت و از دربار خلافت با حسرت و دست خالى بیرون مى رفت . این وضع بدین منوال جریان داشت ، تا اینکه روزى (اصمعى ) شاعر توانا و ظریف و مشهور عرب که از ندیمان و حضار مجلس خلفاى عباسى بود، به تنگ آمد و تصمیم گرفت ، این عادت ناپسند خلیفه را ترک وى دهد.
(اصمعى ) اشعارى مشتمل بر کلمات مشکل ساخت ، سپس آنرا بر روى یک ستون سنگى شکسته اى نوشت ، آنگاه آنرا در عبائى پیچید و بار شتر کرد و خود نیز تغییر لباس داده هب صورت یکنفر عرب بادیه در حالى که نقاب زده بود و جز دو چشمش پیدا نبود، آمد نزد منصور و با لحنى که وى تشخیص ندهد گفت :
خداوند سایه خلیفه را پاینده بدارد! من قصیده اى در ستایش خلیفه سروده ام و اینک اجازه مى خواهم که آنرا بخوانم .
منصور هم طبق معمول گفت : برادر عرب ! ما با شعرا عهد و پیمانى داریم و آن اینکه اگر قصیده از شاعر دیگرى باشد، چیزى به تو نخواهیم داد و چنانچه از خودت بود، به وزن آنچه شعرت را در آن نوشته اى صله خواهى یافت !
(اصمعى ) هم قبول کرد و سپس شروع به خواندن قصیده خود نمود که پر از الفاظ عجیب و غریب و لغات ناماءنوس و جملات غامض و پیچیده بود. از جمله چند شعر زیر است :
صوت صفیر البلبلى ، هیج قلبى المثلى
الماء والزهر معا، مع زهر لحظ المقل
والعود قددنددنلى ، والطبل طبططبلى
والرقص قد طبطبلى ، والسقف قد سقسقسقلى
ولو ترانى راکبا، على حما را هزلى
یمشى على ثلاثه ، کمیشته العرنجلى
والناس ترجمجملى فى السوق بالقلقللى
والکل کعکع کعکع ، خلفى ، و من حوللى
لکن مشیت ها ربا من خشیته العقنقلى
الى لقاء ملک ، معظم مبجل یاءمر لى
بخلعه ، حمراء کالدمدملى
اجر فیها ماشیا، مبعددا للذیل
انا الادیب الالمعلى من حى ارض الموصلى
نظمت قطعا زخرفت ، تعجز الادبلى
اقول فى مطلعها، صوت صفیر البلبل
قصیده به پایان رسید ولى منصور با همه دقتى که نمود نتوانست این اشعار عجیب و ناهموار را از حفظ کند و براى اولین بار در کار خود فرو ماند! ناچار نگاهى به غلام و کنیز کرد تا اگر از حفظ نموده اند بخوانند، ولى آنها هم از بر نکرده بودند. زیرا آن دو نفر به ترتیب در نوبت دوم و سوم مى توانستند حفظ کنند.
سرانجام منصور شاعر را مخاطب ساخت و گفت : اى برادر عرب ! معلوم شد که شعر را خودت گفته اى و پیش از تو کسى از حفظ ندارد، اکنون ما مى خواهیم به وعده خود عمل کنیم ، بنابراین ، طومارى که شعرت را در آن نوشته اى بیاور تا به وزن آن پول کشیده به تو عطا کنیم .
(اصمعى ) با همان ریخت و وضعى که به خود گرفته بود گفت : خداوند سایه خلیفه را پاینده بدارد، من مرد فقیرى هستم ، به طورى که از شدت فقر یک ورق کاغذ پیدا نکردم که شعرم را در آن بنویسم . مدتى بود که یک ستون سنگى شکسته از عهد مرحوم پدرم در گوشه خانه ما افتاده بود که احتیاجى به آن نداشتم . از ناچارى و فقر قصیده ام را روى آن نوشته و اینک بار شتر کرده با خود آورده ام !!
منصور از دیدن ستون سنگى که وزنى گران داشت ، در شگفت ماند و دید اگر تمام موجودى خزانه را در یک کفه ترازو بریزند با آن برابرى نمى کند! ولى چون این کار به ظرافت و مزاح شبیه تر بود تابه حقیقت ، و خلیفه نیز از هوش و فراست بهره مند بود، با کمى تاءمل رو کرد به حضار و گفت : گمان مى کنم این عرب بیابانگرد کسى جز (اصمعى ) نباشد، و خواسته است شیرین کارى کند. سپس او را به حضور خواست و نقاب از چهره اش برداشت و همه دیدند (اصمعى ) است .

۶ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره محمدحسین قنبری

    سلام به تموم کار مندان شب روشن. واقعا که این سایت٬ دریچه به سوی نابینایان (روشن دلان) میباشد. اسم من محمد حسین و ملقب به قنبری هستم. در سال ۱۳۷۶ هجری شمسی متولد شده ام در ولایت بامیان افغانستان. در سال ۱۳۷۷ بینایی چشمانم را از دست دادم. امکان بینایی من در آن وقت خیلی زیاد بود اما به اثر جنک های داخلی نتوانستم به شهر کابل پایتخت کشور خود بیایم. برای همه دنیا ثابت است که افغانستان بسیار یک کشور جنگ دیده بوده و از این ناحیه خسارات زیادی دیده است. در سال ۱۳۷۹ و یا ۱۳۸۰ به ولایت کابل یا پایتخت کشور خود آمدیم. در سال ۱۳۸۶ شامل مدرسه شدم. اکنون کلاس دوازدهم من است و به زودی به لطف خدا و عنایات حضرت مهدی (عج) سند فراغتم را خواهم گرفت. دوست دارم گوینده در یک رادیو و یا تلویزیون باشم. دوست دارم برنامه های شعری را به پیش ببرم. خودم هم شعر میگویم البته کم کم. در دانشگاه دوست دارم رشته ادبیات دری (فارسی) را بخوانم. شاعر مورد علاقه ام پروین اعتصامی و سید محمد حسین شهریار میباشد. صدای کربلایی جواد مقدم٬ علی اصغر حکیمی و قاری محمود شحات مصری را نیز بسیار دوست دارم. شماره تماس با من: +۹۳۷۸۲۲۸۵۳۷۰ آیدی اسکایپم: همین شماره و یا نام و تخلصم به زبان انگلسی. آیدی فیسبوکم: همین شماره تماسم میباشد. در آخر از شما هم التماس دعا دارم. یا علی مدد٬
    این نوشته در حرفای خودمونی, خاطرات, داستان, درد دل, سرگرمی, شاد, طبیعت و جغرافیا, علمی, کتاب, گفت و گو, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    8 پاسخ به بخیل

    1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام بر برادر عزیز افغانی خودم! آقا خیلی داستانهات قشنگه. سلیقه خوبی دارید. اینم مثل طمع قشنگ و عالی و در عین حال با طنز همراه بود. تشکر.

      • محمدحسین قنبری می‌گوید:

        سلام به برادر عزیز یعنی آقای عزیز زاده
        متشکرم برادرم
        من تا اندازه ی توانایی خودم سعی میکنم برا سایت و برا همنوعانم خدمت بکنم
        من دستم از نرمافزار و از این قبیل چیزا کوتاه هست اما همین داستان رو میذارم دیگه
        خخخخخ
        خدا کنه که لیاقت خوندن شما ها رو داشته باشه و باعث مصرف بیجای وقت شما نشود
        متشکرم

    2. وحید سرودی می‌گوید:

      سلام.
      خُب همه گوش کردن؟ من همون جایی که eSpaek شعر خوند رو دوست داشتم .
      خیلی خنده دار خوند! خخخخ از دسته eSpaek

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green