آشنایی با منظومه عاشقانه نَجْما و رعنا


- 294 بازدید

با عرض سلام و درود به خدمت شما دوستان عزیزم در وبسایت شب روشن
امید که حال و احوالتون خوب باشه و همواره سالم و سلامت باشید. و در این روزها و شبهای سرد, همواره در کنار کانون گرم خانواده در آرامش بسر ببرید.
دوستان و گرامیان, حقیقتش انگیزه انتشار این پست از دیشب در ذهنم شکل گرفت.
ما در رادیو مازندران, هر شب از ساعت ۲۲/۳۰ تا ۲۳/۳۰ برنامه ای داریم بنام « شباهنگام » که در یکی از آیتمهای برنامه دیشب یک روایتی رو نقل کردند که برا منی که اهل مازندران هستم ولی متأسفانه آشنایی چندانی با فرهنگ و افسانهها و خلاصه داستانهای قدیمی مازنی ندارم بسیار جالب بود.
این روایت, داستان عاشقانه نَجْما بود که گویا عاشق دختری بنام رعنا که از دیار مازندران هست میشه و سرگذشت این دلداده رو در قالب منظومه نقل میکنند. این آیتم که توسط گوینده اجرا شد از آن خوشم اومده و تصمیم گرفتم فردا صبحش پست مطلب رو نوشته و با شما دوستان خوببم در شب روشن به اشتراک بذارم.
البته چون من تخصصی در نوشتن اینگونه مسائل ندارم بهتره سخن کوتاه کنم و عین مطلب رو با شما به اشتراک بذارم امید که مورد توجه شما گرامیان قرار بگیره.
نَجْما ی مازندرانی روایتی عاشقانه همراه با ساز و آواز

 
نَجْما، داستان ملی ایرانیست که در بسیاری از مناطق رواج دارد. از کنار هم قرار دادن همه این داستانها چنین استنباط می‌شود که میر‌نَجْمالدین معروف به نَجْما، تاجرزاده‌ای
اهل فارس بود که دلداده دختری مازندرانی به نام رعنا می‌شود و در وصف دل و دلدادگی آنها، شعرهایی سروده شده و به صورت روایت و آواز خوانده می‌شود. منظومه نَجْما،
گفتگوی میان نَجْما و رعنا است که قسمت زیادی از منظومه، فارسی است اما واژه‌های مازندرانی نیز در آن دیده می‌شود. به خاطر داستان نَجْما و رعنا یک سبک در موسیقی
مازندران به تدریج ایجاد شد به نام نَجْما که در دستگاه شور اجرا می‌شود.این داستان مانند ویس و رامین و لیلی و مجنون سرگذشت جان گداز دل داده‌ای را تشریح می‌نماید،
با این تفاوت که سراینده آن داستان‌ها شعرای بنامی مانند فخرالدین اسعد گرگانی و حکیم نظامی‌اند ولی گوینده این داستان همان دلداده حقیقی این سرگذشت است. این
داستان از داستانهای ملی این سرزمین است که در اغلب نقاط ایران به ویژه مازندران و فارس، روستاییان آن را از بر داشته و در زمانهای شادی و شب نشینی‌ها و مجالس
عروسی و سرور می‌خوانند. منظومه نَجْما، ساختار داستانی زیبایی دارد که همراه با آواز روایت می‌شود، مازنی‌ها به این شیوه، قصه و گریز می‌گویند، یعنی روایت همراه
با آواز. خاطرنشان میکنم که از این شیوه ی اجرا هم گاهاً در مداحی‌ها هم استفاده میشود. همچنین نمونههایی از این سبک را هم میتوان در داستانها و روایات عاشقانه مناطق کشور از جمله خراسان یافت.
•خلاصه داستان:
در منظومه نَجْما از پدر نَجْما به عنوان تاجری سرشناس نام برده می‌شود که همراه با پسرش و نوکران خود به مازندران آمده و به نَجْما اجازه داد و ستد در بازار می‌دهند
و نَجْما در گشت و گذارش چشمش به دختر زیبارویی می‌افتد و از هوش می‌رود.با شرح ماجرا برای پدرش و با نقشه پدرش، نَجْما در مازندران می‌ماند تا دل دختر را به دست
آورد. بعد از جلب نظر کردن رعنا، نَجْما به او می‌گوید من به شیراز می‌روم و دوباره بعد از مدتی برمی گردم ولی اگر شرایط به گونه‌ای شد که نتوانستم برگردم این
انگشتر یادگاری نزد تو بماند. سپس هر دو از هم خداحافظی کردند و نَجْما سوار شتر عازم شیراز شد.

شب شنبه که نَجْما شد روانه,
که دنیا بر سرم آخر زمانه.
شترداران شما لنگر برانید,
که نَجْما جاهله خوابش گرانه.

روزها گذشت اما خبری از نَجْما نشد و نَجْما شرایطش به گونه‌ای شد که نمی‌توانست نزد رعنا برود. به همین خاطر بیمار شد و پدرش هرچه اورا نزد پزشک می‌برد مداوا نمی‌شد. رعنا
که دید خبری از نَجْما نیست تصمیم گرفت چند نفر به شیراز بفرستد. به ماموران گفت به فلان منطقه شیراز بروید و یک خوراک مانند آش درست کنید و پخش کنید تا شاید
او را پیدا کنید. وقتی ماموران پرسیدند چگونه او را پیدا کنیم، رعنا به آنها چند نشانه داد و گفت نخست اینکه، نَجْما هیچگاه از رودخانه نمـــی‌پرد و همیشــه درون
آن گام برمی‌دارد، دوم اینکه هیچ گاه بر جای نمناک و خیس نمی‌نشیند و آخرین نشانه اینکه هیچگاه آش داغ نمی‌خورد. ماموران راهی شیراز شدند و وقتی به منطقه مزبور
رسیدند نزدیک یک رودخانه شروع به پخش کردن آش کردند. خویشاوندان نَجْما به خانواده او گفتند در فلان منطقه آش پخش می‌کنند او را ببرید بخورد شاید مداوا شود. او
را به آن منطقه بردند و ماموران دیدند یک نفر از روی آب نپرید و از درون آب آمد، او را زیر نظر گرفتند و وقتی دیدند بیمار است به خانواده اش گفتند اورا روی
زمین بنشانید ما برایش آش می‌آوریم ولی خانواده او گفتند او روی زمین نم دار نمی‌نشیند، شک ماموران بیشتر شد و وقتی به او آش دادند خانواده اش گفتند آش را بگذارید
سرد شود بعداً می‌خورد.
این حرف را که شنیدند شکشان به یقین تبدیل شد و کنار ظرفش، انگشتری را که به رعنا داده بود گذاشتند. نَجْما وقتی چشمش به انگشتر افتاد انگار بیماریش برطرف شد
و شروع به حرکت به سمت شهر رعنا کرد. 
در راه درویشی را دید، درویش به او گفت پی یار می‌روی؟ نَجْما گفت خیر! درویش به نَجْما گفت چشمانت را ببند وقتی چشمانش را بست دید اسبی جلویش حاضر شد، درویش به
او دوباره گفت چشمانت را ببند و او دوباره بست و وقتی چشمانش را باز کرد دید جلوی کاخ رعنا حاضر شده! 
درویش به او گفت گفتم که به دنبال یار می‌روی ولی تو انکار کردی!
درویش نکته‌ای هم به نَجْما گفت و آن اینکه تو بر شمشیر پیروز می‌شوی اما از تار موی زنان شکست می‌خوری! نَجْما متوجه حرف درویش نشد و هر جه دنبالش گشت اورا نیافت!
نَجْما برای دیدن رعنا باید وارد قصر می‌شد ولی جانش در خطر بود. به همین خاطر خودش را به شکل گدا درست کرد و در ورودی کاخ را زد، کنیز در را باز کرد و تکه نانی
به او داد، نَجْما گفت:

شب جمعه به هنگام گدایی,
کنیزک تکه نان بر من بدادی.
نمی‌پرسی تو از خاک کجایی؟ ,

کنیزک داستان را به رعنا گفت و رعنا گفت عجب گدایی ست که از ما طلبکار است!
رعنا جلوی در رفت ولی نَجْما را نشناخت و گفت:

قوی هیکل قلندر بی حیایی,
جوانک! تو در از ساحل کجایی؟.

نَجْما که دید رعنا اورا نشناخت، بر نتافت و گفت:

قوی هیکل، قلندر، بی حیایم؟,
ندانستی که یار بی وفایم؟.

نَجْما این را گفت و حرکت کرد… رعنا بعد از شنیدن این حرف فکری کرد و تازه فهمید گدا همان نَجْما بود. دنبالش دوید و او را پیدا کرد و گفت:

دیروز در باغ بودم جات خالی,
به تو مشتاق بودم جات خالی.

نَجْما حرفهای رعنا را شنید و او را بخشید و باهم به باغ رفتند همین که در باغ در حال قدم زدن بودند، یکی از نگهبانان اورا دید و خبر را به وزیر رساند. وزیر پسرش
را خبردار کرد و پسرش به باغ آمد و آن دو را دید، رعنا ناگهان چشمانش به پسر وزیر افتاد و از ترس گریه کرد! نَجْما به او گفت چرا گریه می‌کنی؟
رعنا گفت: 

عزیز جان، بد تش آمد، بد تش آمد,
میان برف و باران، آتش آمد.

در همین زمان نَجْما پسر وزیر را دید و چون رعنا کنارش بود، قوت گرفته بود و چنان دنبالش کرد که پشت سرش را هم نگاه نکرد!
به شاه خبر دادند که نَجْما آمده و کسی جلودارش نیست!
پدر برای اینکه نظر نَجْما را جلب کند یک روحانی را نزدش فرستاد که اعتماد او را جلب کند، روحانی نزد نَجْما آمد و به او اطمینان داد که رعنا را به عقدش در می‌آورد
و نَجْما را با خود نزد پدر رعنا برد!
شاه گفت: به ۳ شرط راضی می‌شوم رعنا را به عقد تو در بیاورم!
نخست اینکه باید پهلوان دربار را شکست دهی.
دوم اینکه باید از بین ۳ دختر که ما سوار اسب می‌کنیم تو چشم بسته رعنا را تشخیص دهی.
و سوم اینکه باید یک روزه به مکه بروی و برگردی!
رعنا به نَجْما گفت: پهلوان دربار کسی است که تابحال کسی موفق به شکستش نشده، جانت را در ببر و فرار کن!
نَجْما بالاخره شروط شاه را قبول کرد و قرار شد با پهلوان دربار نبرد کند.
نبرد آن دو آغاز شد و نَجْما همان ابتدا پهلوان را هل داد و او به دیوار پشت سرش برخورد کرد و دیوار روی سرش خراب شد و سرش از وسط شکست و همانجا مرد!
نَجْما شرط نخست را با موفقیت پشت سر گذاشت و پدر از شکست پهلوانش بسیار ناراحت شد!
نوبت به شرط دوم رسید! شاه، رعنا و دو تا از دخترها را سوار اسب کرد. چشم نَجْما را بستند و به او گفتند علاوه بر اینکه باید رعنا را تشخیص دهی، باید اسم نوکری
را که افسار اسب را در دست دارد هم تشخیص دهی!
نَجْما شرط دوم را هم با موفقیت پشت سر گذاشت.
حالا باید یک شبانه روز به مکه می‌رفت و بر می‌گشت!
رعنا که از حالات عرفانی نَجْما خبر نداشت گفت: این دو شرط را پشت سر گذاشتی حال چگونه می‌خواهی یک شبانه روز به مکه بروی و بر گردی؟
نَجْما گفت تو نگران این موارد نباش و خودت را برای عروسی آماده کن!
نَجْما به راه افتاد. هنوز به پایان روز نرسیده بود که خبر آوردند نَجْما برگشته و برای اثبات ادعای خود، ارمغانی از مکه آورده!
پدر رعنا تعجب کرد و به رعنا گفت یک تار موی نَجْما را ببند و نزد من بیاور تا من با او صحبت کنم!خودت هم مقدمات عروسی را فراهم کن و ما او را به حمام می‌بریم
و با رخت دامادی به مراسم می‌آوریم!
رعنا حرف پدر را باور کرد و با یک تار موی خود دستان نَجْما را بست! نَجْما به رعنا گفت: من حرف تو را گوش می‌کنم. بدان من بر شمشیر پیروز می‌شوم اما بر موی زن
پیروز نخواهم شد! و زمانی که از کنارت بروم دیگر مرا نخواهی دید!
ماموران نَجْما را حمام بردند و در آنجایی که نمی‌توانست از خود دفاع کند چشمانش را در آوردند و کنارش گذاشتند! 
یکی از نگهبانان به رعنا گفت تو داری برای عروسی آماده می‌شـــوی؟ به حمام برو تا ببینی چه خبر است!
رعنا به حمام رفت و دید محبوبش دیدگانش را از دست داده! نَجْما، رعنا را شناخت و گفت:

دلبر جان! تو بده یک آب خوردن,
که آسان بگذرد جان دادن من.

رعنا به نَجْما آب داد و با همین کاردی که چشمان نَجْما را درآورده بودند، خودش را کشت!بدین ترتیب هردو باهم ازین دنیا وداع کردند!
برای پدرش خبر آوردند که رعنا هم خودش را کشته! پدرش در این لحظه به عشق راستین دخترش به نَجْما پی برد و دستور داد جسد آن دو را در دو طرف رودخانه‌ای به خاک
بسپارند!
سالها بعد در دو طرف رودخانه و از قبر هر دو نفر درخت‌هایی رشد کرد که این درختان خم شدند به سمت یکدیگر و باهم یکی شدند…

منبع: پایگاه اطلاع رسانی و پژوهش فرهنگ عامه

۸ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • مهدی عزیززاده

    درباره مهدی عزیززاده

    بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. شاد باشید و سرفراز. راههای ارتباط با من: ایمیل m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583
    این نوشته در داستان, زندگینامه, شاد, شعر, عاشقانه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    8 پاسخ به آشنایی با منظومه عاشقانه نَجْما و رعنا

    1. شهاب می‌گوید:

      سلام بر مهدی جان گل بسیار زیبا بود خسته نباشی واقعا قشنگ بود مثل خسرو و شیرین و غیره .

    2. عباس می‌گوید:

      سلام تشکر از داستانی که بیان کردید. جالب بود. از این افسانه ها و دلدادگی ها در دیار مختلف با نامها و اسامی متفاوت وجود دارد. و همگی از تلاش عاشق برای وصال صحبت می کنند

      • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

        سلام بر عباس عزیز. بله مشابه این داستانها و افسانههای زیادی با نامهای مختلف در جای جای مناطق ایران هست. اما بنظرم چیزی که برام خیلی تحسین بر انگیزتر هست اینه که عشقهایی حقیقی و واقعی حاکم بوده. عشقهایی که یه معشوق یا یه معشوقه حاضر میشده برای رسیدن به طرف از جانش دست بکشه. چیزی که امروزه خیلی خیلی کم شده.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green