داستان کوتاه عروسک


- 571 بازدید

سلام دوستان خوب امیدوارم هر جا هستید خوب و خوش باشید امروز قصد دارم یکی از داستانهای کوتاهی که نوشتم و در مجله ای هم چاپ شده را در اینجا قرار دهم .
اما یک قول بعد از خوندنش نظر یادتون نره ها
بسه چقدر حرف میزنی داستانرو بگذار دیگه اینقدر لفتش نده
چشم اینم داستان کوتاه عروسک نوشته حنانه درفشی جوان
عروسک

چهل و سه روز از بستری شدن محمد در بیمارستان میگذشت.
هر بار که مریم به پدر و مادرش میگفت منرا هم با خود ببرید دیدن داداش ،آنها به یک بهونه ای از این کار تفره میرفتند نمیخواستند او محمد را در آن وضعیت ببیند.
مریم روز بروز بیشتر بهانه دلتنگی داداش بزرگترش را می گرفت می گفت: آخه دلم برای محمد خیلی تنگ شده میخوام ببینم تو این مدت بزرگ شده یا نه؟
هنوز حرفش تمام نشده بود که اشک در چشمان مادر حلقه زد وگفت: دختر قشنگم او هم دلش خیلی برای تو تنگ شده.
مریم با همان معصومیت کودکانه اش ساکت نشست وفکر کرد.ناگهان گفت: مامان یک فکر خوبی کردم نسترن ، همان عروسکی که خیلی دوستش دارم را به جای من ببرید ملاقات، بگذارید آنجا بمونه. اینطوری نه محمد دیگه تنهاست نه من دلم برایش خیلی تنگ میشه.
دختر کوچولو دوید ازداخل اتاق عروسکی آورد، به مادر نشان داد وگفت: این را ببرید.
سپس آن را محکم بغل کرد، بوسید ودستی به مو های بلند و طلاییش کشید و گفت: داداش من را اذیت نکنی، آخه مریض است و گناه دارد.
در طول مدتی که عروسک پیش محمد در بیمارستان بود وقتی ملاقات تمام میشد و همه میرفتند، بعد از انجام شیمی درمانی که حالش بهتر میشد، در تنهایی خود چند تار از موهای عروسک را میکند.
هر روز وقتی مامان و بابا از بیمارستان برمیگشتند مریم میپرسید حال محمد و نسترن خوب بود؟ چی کار میکردند؟
یک روز والدین محمد هنگام ملاقات با صحنه ای عجیب و حولناک رو برو شدند او روی تختش نبود!
مادر سراسیمه پرستار را صدا زد و با نگرانی پرسید پسر من کجاست؟
پرستار با لحنی آرام گفت نگران نباشید بردنش برای آزمایش، بعد پرسید ماجرای عروسکی که همیشه در دست محمد است و یک لحظه از خود جدایش نمیکند چیست؟
مادر جریان را تعریف کرد، پرستار متاثر شد سکوت کرد و از اتاق خارج شد.
یک شب که پدر بعد از کار روزانه روی کاناپه در حال استراحت بود،صدای زنگ تلفن سکوت حاکم بر خانه را شکست، پدر گوشی را برداشت، از بیمارستان تماس میگیرم آقای سراجی؟
بله.
سریع تشریف بیاورید بیمارستان حال پسرتان خوب نیست.
آنها با سرعت خود را به بیمارستان رساندند.سراسیمه به اتاق محمد رفتند دیدند پسر بچه در حالی که یک عروسک بی مو و یک نامه را محکم در آغوش گرفته است با آرامش کامل بدونه هیچ درد یا ناراحتی برای همیشه خوابیده است.
مادر با دیدن این صحنه جیغی کشید و از حال رفت، پدر که شکه شده بود نامه و عروسک را برداشت و برای آخرین بار صورت پسر کوچکش را بوسید.
درون نامه نوشته بود:
مریم تو بهترین خواهر دنیایی چون عروسکی که خیلی دوست داشتی را به من دادی تا تنها نباشم، من را ببخش که مو های او را کندم، فردا که مامانو بابا بیایند ملاقات عروسکو این نامه را میدهم برایت بیاورند چون دکتر بهم گفت چند روز دیگر مرخص میشم راستی الان از این که مو ندارم خیلی ناراحت نیستم چون حالا دیگه من و عروسک شبیه هم شدیم.
قربانت محمد

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره حنانه درفشی

    این جانب حنانه درفشی جوان متولد مرداد ماه سال 1362 در شهر تهران بچه اول خانواده کم جمعیت مجرد. دارای لیسانس روانشناسی کودکان استثنایی از دانشگاه علامه طباطبایی و اولین کارشناس ارشد روانشناسی صنعتی سازمانی نابینای ایران از دانشگاه شیراز دارای 14 مدرک بین المللی در زمینه های مدیریت فروش و بازاریابی، برنامه نویسی b.p و.....خیلی چیزهای دیگه که انجا جایز نیست بگم چون ریا میشه شایدم بعضیها حسودیشون بشه
    این نوشته در داستان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    7 پاسخ به داستان کوتاه عروسک

    1. ثنا می‌گوید:

      سلام آفرین جالب بود ولی چرا مرد اصلً مرد یا نه من که نفهمیدم آخراشُ چه طوری تموم شدُ باید میشد

    2. سارا می‌گوید:

      سلام چه داستان غم انگیز ولی زیبایی بود بهتون تبریک میگم امیدوارم باز هم از نوشته های خودتون برامون بگذارید

    3. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام بر نویسنده ی سایت خودمون
      چی بگم ولی آخرش کم موده بود اشکم دراد.
      آلی
      آلی
      بازم از داستانهای خودتون بزارین.
      من و سایر دوستان منتظرتان هستیم
      ممنون که تو سایت ما فعالیت میکنین.
      بای
      بای

    4. حسین موحدزاده می‌گوید:

      درود میفرستم بر دختر خوبم حنانه, داستان, زیبا بود. برایت آرزوی موفقیت و کارهای موفق بیشتری دارم.
      پیروز باشی.

    5. حنانه می‌گوید:

      سلام مرسی که با نظراتتون دلگرمم میکنید در جواب اون دوست محترممون باید بگویم یک نکته داشت وقتی کسی شیمیدرمانی میکند سرطان دارد و از آنجایی که محمد داستان ما هم شیمیدرمانی میکرد سرطان داشت و مرد بازم اگر کسی سؤال داشت بپرسد

    6. Azizol lah pajoohandeh می‌گوید:

      سلام! بسیار جالب اما غم انگیز! شما همه جا هستید ولی لطف کنید برای نابینایان مطالب و داستانهای شاد و شادیبخش بگذارید!‏

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green