سوتی های جالب ایرانی


- 819 بازدید

یه روز دوستم یه جایی زنگ زد میخواست بگه سلام خسته نباشید یهو گفت الو خلام

 

* * *

 

با دامادمون باهم نشسته بودیم که موبایل دامادمون زنگ خورد بهم گفت گوشیو بردار بهش بگو فلانی رفته گوشیشو جا گذاشته ..منم گوشیو برداشتم بعد از گفتگو خواستم بهش بگم ..بخشید به فلانی بگم کی زنگ زده بود .بهش گفتم بگم مزاحم کی بود؟؟؟

 

* * *

 

یه روز داشتم با کامپیوترم کار میکردم و به پسر خالم گفتم که تازگیا ویروسی شده. وقتی مادر بزرگم حرف من را شنید ماسکش را زد به صورتش به سرعت برق از اتاق من رفت بیرون. هنوز هم وقتی این ماجره را با پسر خالم تعریف میکنیم تا یک ساعت میخندیم.

* * *

من تقریبا دو هفته پیش به رئیس ادارمون زنگ زدم گفتم (آقای مهندس شما تا کی اداره اید که من تشریف بیارم خدمتتون)
وقتی کمی مکث کرد فهمیدم که چی گفتم .

 

* * *

 

یادم تازه رانندگی یاد گرفته بودم اومدم ماشین رو بزنم توی کوچه بغل کوچه یک تیر برق بود که بغل ماشین گرفت به تیر برق
بعد ماشینو زدم توی کوچه و از ترس بابا نصف شب بیدار شدم به صورت خاموش ماشین رو هل دادم بیرون بعد دوباره ماشینو از اونور زدم توی کوچه به طوری که بغلش که داغون شده بود اونور باشه
صبح زود با صدای بابام از خواب بیدار شدم که داشت سر و صدا میکرد
منم گفتم نمیدونم
شاید یکی بهتون زده و خدتون خبر ندارین
بعد بابام گوشم رو گرفت و برد بیرون و روی تیر برق رنگ اضافی ماشین رو نشونم داد
این بزرگترین سوتی عمرم بود

 

* * *

 

یه روز تو دهنم افتاد بود که دیگه سوتی ندم بعد به رفیقم گفتم بیا دیگه سوتی ندیم گفت از کی گفتم از هر کی

 

* * *

 

یه بار امتحان زیست داشتم و اصلا هم لای کتابو باز نکرده بود بخاطر همین تو زنگ تفریح داشتم تندتند از روی کتاب میخوندم که یه سوتی باحال دادم که اونم این بود:
متن این بود که قلب تلمبه ایست که …. ولی من خوندم قلب قلمبه ایست که!!!!سریع و بلند خونده بودم که یهو دیدم همه با اون استرسی که داشتن زدن زیر خنده?منم بعد از چند دقیقه تجزیه تحلیل تازه فهمیدم چیشده و از هرچی تلمبه و قلمبه بدم اومد!!!

 

* * *

 

یادمه کلاس دوم ابتدایی میخواستم معلمو صدا کنم که بلند داد زدم: مامان بزرگ! که بچه ها کلی بهم خندیدن.

 

* * *

 

من تو موسسه حسابرسی کار میکنم
یه روز به یه مدیر عامل زنگ زدم که تعداد کارکنان موقت و دائمشو بپرسم.
زنگ که زدم زبونم نچرخید گفتم تعداد کارمنای دالم و ملقتتون چند نفره.
یارو پشت تلفن داشت قهقه میخندید.

 

* * *

 

یه روز مامانم ازم خواست برم مغازه چند تا چیز بخرم شلوارمو عوض کردم و سوار موتور شدم و رفتم بعد از کلی این مغازه و اون مغازه رفتن, بر گشتم خونه شلوارمو عوض کردم دیدم شلوارم کامل پاره است و حواسم نبوده !!!!!!! بعد از اون تا یه هفته از خونه نرفتم بیرون

 

* * *

 

یه روز تو خوابگاه بودیم با بچه ها چند نفری نقشه کشیدیم که هر کس از در میاد داخل روش جشن پتو بگیریم و بزنیمش
همه آماده بودن یکی از بچه پشت در پتو رو توی دستش گرفت و منتظر شد بقیه هم زیر تخت ها مخفی شدیم
در باز شد و پتو رو انداختیم روی طرف و تا جایی که میتونستیم زدیمش
بعد که پتو رو برداشتیم فهمیدیم سرپرست خوابگاه زیر پتو بوده!!!!!!! سرپرست هم از هممون تعهدنامه کتبی گرفت

 

* * *

 

یه بار داداشم میخواست رنگ یه لباسیو برام بگه گفت: خرمایی مایل به نارنجی!!!

 

* * *

 

دبیر ریاضیمون یکی از بچه ها رو برده پای تخته واسه حل تمرین..
دبیرمون بس که با بچه ها فک زد حواس …پرت کردو اون تمرینو اشتباه حل کرد..
دبیرمون با تمسخر: این چیه نوشتی؟
– آقا بس که حرف میزنی “حواست منو پرت کرد”

 

* * *

 

چند روز پیش یکی از بچه ها داشت در مورد لباسش حرف میزد…
گفتم لباست چه رنگیه؟
گفت: سیاه مشکی

 

* * *

 

با بچه ها تو حیاط مدرسه وایساده بودیم..
یهو یکی از این دوستان گرام به یه حالت جدی و یه خورده کلاس و دست به کمر همونطور که داشت چشاشو میمالید گفت: آخ…چشم درد میکنه. برم درس بخونم حداقل دندون پزشکی قبولشم بتونم این چش خودمو خوب کنم..

 

* * *

 

رفته بودیم شمال با دوستام
بعد اون آهنگ هست که حمیرا خونده ، میگه “خاطرات شمال محاله یادم بره “رو گذاشته بودیم و داشتیم گوش میدادیم . یکی از دوستام که اسمش محمد بود بلند شد شروع کرد مثل خواننده ها باهاش بخونه که یه دفه گفت :

خاطرات “محال” “شماله” یادم بره …
هیچی دیگه اون چند روزی که اونجا بودیم پایه خندمون شده بود …

 

* * *

 

یه بار توی خیابون یه نفر رو دیدم مثله دوستم بود از پشت رفتم و تند زدم توی کمرش وقتی بر گشت فهمیدم اشتباهی گرفته بودمش
طرف هم چند تایی ما رو زد!!!!!!

 

* * *

 

یه روز خالم تو بیمارستان بستری بود منم گوشی رو گرفتم زنگ زدم به موبایلش که حالشو بپرسم. دیدم گوشی رو خواهر شوهرش برداشت بعد گفت شما ؟ منم حول شدم گفتم من شوهر خواهرشون هستم.
مادرمو داداشم از خنده ترکیدن
.
.
.
اگر شما هم از این سوتیها و یا نظری راجب این مطلب داشتین تو بخش پاسخ دهید بنویسید
.
ایام بکام.

 

 

یک نفر این پست رو پسندیده!

Print Friendly, PDF & Email



  • سعید پناهی

    درباره سعید پناهی

    با سلام. بنده سعید پناهی هستم. متولد 9 اسفند سال 1375. از علایقم میتونم بگم به اینترنت, مبایل, موزیک, بازیهای نابینایی,گوش کردن به رادیو و نمایش رادیویی و و و خعععععیلی چیزهای دیگه اشاره کنم. کلا با همه چی حال میکنم. رفیق بازم, و رفیقهای ثمیمی را بیشتر از داداشهای نداشتم, دوست دارم. زاده ی استان زنجانم و از 1 سالگی در کرج یا همون استان البرز زندگی میکنم. در حال تحصیل در مقتع کارشناسی علوم تربیتی هستم. عاشق مطالعه صفحات اینترنتی هستم. پیگیر اخبار علم و فناوری هستم. به علاوه که در اسکایپ هستم, تو واتساپ و تلگرام و اینستا هم هستم. خخخ. کلا مسنجر بازم. فکر کنم هدفم کلا از اندروید خریدن همین بوده. اردیبهشت 92 با ی n73 وارد دنیای نت شدم. و اون وقتها 3g و این حرفا نبود با gprs آهنگ دانلود میکردم. بعد توسط معرفی یکی از دوستانم با سایتهای نابینایی آشنا شدم. بعد مهر ماه بود که دیگه ماهور خریدم, باورتون نمیشه من تا مهر 92 هنوز صفحهخان فارسی نداشتم. با این که از سال 83 پای کامپیوتر بودم. میدونین چرا؟ چون اون وقتها نت نمیرفتم. بعد از مهر ماهم اسکایپ نصب کردم و کم کم همه را add کردم و با همه آشنا شدم. عاشق گفت و گو تو اسکایپ بصورت صوتی هستم. کمو بیش چت هم دوست دارم. بعد اوایل آذر ماه بود که تصمیم گرفتم ی سایت بزنم, اول چنتا بلاگ تست کردم, خوشم نیومد. بعد کم کم بسرم زد, برم رو وردپرس. بعد به کمک آقای سعید درفشیان اینجارو بنا کردیم. روز 17 آذر 1392 بود که اینجارو بنا کردیم. اون وقتها زیاد اینجا کسی نمیومد. بعد دوستان کم کم با اینجا آشنا شدن. و الان هم که دیگه ی خانواده ی بزرگ شدیم به نام, شب روشن. اینجا ی سریها بهم مدیر ارشد هم میگن. اما خودم قبول ندارم. ی نو گرداننده میشه اسممو گذاشت. بیخودی هندونه تو پاچمون میکنن ههه. من تقریبن 10 درصد بینایی دارم. و از خط بریل استفاده میکنم. فقط 5 سال ابتدایی را در مدرسه ی پویا مخصوص نابیناها و کم بیناها درس خوندم. بعدش دیگه بصورت تلفیقی در مدرسه ی عادی مشغول به تحصیل شدم. راستی یادم داشت میرفت, جهت تماس با من میتونین از راه های زیر استفاده کنین. ایمیل: saeedpanahi2200@gmail.com اسکایپ: saeed-panahi تلگرام: https://telegram.me/sp1000 اینستاگرام: https://www.instagram.com/saeed10055/ خوشباشید.
    این نوشته در پیامک, شاد, طنز ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    13 پاسخ به سوتی های جالب ایرانی

    1. abedi می‌گوید:

      سلام،ممنون از مطالبی که میذارین. بعضی از این سوتیها واقعاً جالب بودند. من خودم چندین بار سوتیهای خنده دار دادم. یکیش این بود که چند سال پیش داشتیم از اداره ی بهزیستی برمیگشتیم. زمانی که میخواستم از ماشین پیاده بشم. میخواستم از راننده تشکر کنم. رفتم بگم دست شما درد نکنه: گفتم سر شما درد نکنه،و راننده بهم گفت. دست شما درد نکنه. یعنی درست برعکس شد. که اولش خیلی خجالت کشیدم. اما بعد با خودم گفتم که این اتفاق برای همه ممکنه پیش بیاد.

    2. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام جناب آبدی.
      ببخشید اگر نامتان را اشتباح نوشتم..
      خواهش میکنم..
      درضمن سوتیتان هم خیلی جالب بود..
      من کلی خندیدم..
      البته امیدوارم ناراهت نشین.
      باز هم ممنون.

    3. باران می‌گوید:

      سلام
      کمی لبخند! چاشنی لحظاتم شد
      مرسی
      منم یه سوتی دادم که هم خجالت کشیدم هم خندم گرفت.
      رفته بودم ختم پدر یکی از دوستام، به جای اینکه بهش بگم تسلیت میگم چرا بابات فوت کرد با کمال خونسردی گفتم به سلامتی! حالا چی شد که بابات فوت کرد؟
      بعد از کلی خجالت خواستم از اونجا بیام بیرون باز به جای اینکه بهش بگم انشا الله غم آخرت باشه و منو در غمت شریک بدون گفتم خوشحال شدم
      فکر کنم اینقدری که از دستم عصبانی شده بود برا فوت پدرش عصبی نشده بود

    4. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      باران سلام.
      تو را نزد؟
      واقعا طرف چه خونسرد بوده
      که هیچی نگفته.
      ایول به شما و ایول به ایشون.
      هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

    5. abedi می‌گوید:

      سلام آقای پناهی،وقت بخیر: من اشتباه کردم که اول خودم رو معرفی نکردم. من خدیجه عابدی هستم دارای مدرک کارشناسی ارشد رشته ی روانشناسی عمومی: اهل شهرستان دامغان هستم. چون نوشتید جناب فکر میکنم من را با آقای سعید عابدی اشتباه گرفتین. ببخشید که خودم را معرفی نکردم. اصلاً هواسم به معرفی نبود. شاید بشه اسمش رو گذاشت سوتی. خلاصه اینکه خوشحالم که میتونم در مورد مطالب سایت شما نظر بدم. موفق باشید.

    6. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام مجدد
      ممنون که خودتان را معرفی کردین.
      ببخشید بله من شما را با آقا سعید اشتباح گرفتم
      اگر دوست داشتین میتونین تو سایت ثبت نام کنین و مطلب بزارین.
      با تشکر

    7. سارا بشارت می‌گوید:

      سلام
      جالب بودن همشون
      میبینم دوباره کد امنیتی گذاشتید

    8. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام خدمت سارا خانوم.
      معادله را برداشتم.
      امید است دوستان بیشتر نظر بدن

    9. pooria می‌گوید:

      سلام سعید جان.
      خوبی خوشی سلامتی
      حال کردم
      راستی لینک دانلود قصه خاطره عوض شد

      بیا ببینمت دلم برات تنگ شده کجایی. بیا تو سایت من هم از این سوتی ها بزار`

    10. حنانه می‌گوید:

      خیلی خوب بود من هم تا حالا چند تا سوتی بدجور دادم مثل این که سوار تاکسی بودم به جای این که به راننده بگم همین بغل یا همین کنار پیاده میشم گفتم لطف کردید همین کنار بغلم کنید

    11. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

    12. محمد علی می‌گوید:

      سلام سعید جان با مذه بود من که کلی خندیدم. اما منم از اینجور سوتیا زیاد دادم یکیش که از همه بدتره تو دبیرستان اتفاق افتاد. یه معلم ادبیات داشتیم که بچه ها خیلی اذیتش میکردن یه بار که میخاستن با گچ بزننش کلی گچ به من دادن که نگهدارم هر وقت خاستن بهشون بدم وقتی خاستم بهشون بدم معلم دستشو دراز کرد منم فکر کرردم از بچه هاست همه گچا رو بهش دادم اونم همه بچه ها رو گرفت به باد کتک اما چون من نابینا بودم بهم هیچی نگفت

    13. عطا می‌گوید:

      سلام اینها هم خیلی خنده آور بودند تشکر.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green