داستانهای ناب/بخش پنجم


- 840 بازدید

سلام دوستان.
امیدوارم حال شما خوب باشه.
تو این پست یعنی داستانهای ناب بخش پنجم با داستانی کوتاه و آموزنده در خدمتتون هستم.
امیدوارم مورد بازدید و پسند شما دوستان گرامی قرار بگیره و کامنت یادتون نره.
*
*
*
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:….
من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد

۸ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره ابوالفضل سعيديفر

    ِی کریمی که بخشنده ی عطایی، و ِی حکیمی که پوشنده ی خطایی، و ِی صمدی که از ادراکِ خلق جدایی، و ِی احَدی که در ذاتُ صفات، بی همتایی، و ِی خالقی که راهنمایی، و ِی قادری که خدایی را سزایی؛ جانِ ما را خود دِه، و دلِ ما را هوای خود دِه، و چشمِ ما را ضیای خود دِه، و ما را آن دِه که آن بِه، و مَگُذار ما را به کِهُ مِه. به نامه خدا. ابوالفضله سعیدیفر، متولده ساله 1380 هستم. در شهرستانه ساوه، واقع شده در استانه مرکزی زندگی میکنم. هم اکنون، مشغول به تحصیل در پایه ی دهم هستم. علایقه من، خدمت به همنوعان، آموختنه زبانه انگلیسی، خواندنه اشعاره زیبا، رمان و فیلمهای جذاب، یادگیریه بیشتره کامپیوتر و موبایل و تا حدودی بازیهای کامپیوتری هستند. از اینکه در کناره شما هستم، خرسندم و آرزوی پیروزی، موفقیت، شادکامی، سربلندی، سر افرازی و عاقبت بخیری برایه همه ی شما، دوستانه محترم دارم. راههای ارتباطی، تنها در صورته نیاز: ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com اسکایپ: abolfaz122l . خدانگهدار.
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    9 پاسخ به داستانهای ناب/بخش پنجم

    1. ثنا می‌گوید:

      سلام ای ول اتفاقی به امید خدا اووللل شدم
      نه ببخشید همون اول انگار زیاد جالب نیست هه اثرات هیجانات یک سبد ترانه رادیو جوانه با آهنگای امام رضاییش در حال اجرا
      یعنی هم چین متحیر موندمااا خیلی قصه قشنگی بود در نظر به این داستان فقط میتونم بگم لایک مرسی

    2. سلام ثنا خانم.
      ممنون از کامنتتون.
      خوشحال شدم که مورد پسندتون واقع شده.
      اول شدنتون رو هم تبریک میگم.
      شاد باشید.
      یا علی.

    3. ملیسا می‌گوید:

      سلااااآاااا،اااا،اااا،ااا،ااا،ااااآااااام ابولی خوبی یا بهتری آیا
      میگم خعععععلی جالب و قشنگ بود این داستان
      میگم میسی میسی از پست قشنگ و آموزندت
      ایووووول ایولللللل ایول زیاد فراوون کیلو کیلو من من هخخخخ
      خدافسی

    4. سلام ابوالفضل جان شرمنده دیر جواب دادم جایی بودم که نت نداشتم به هر حال جالب بود

    5. سلام مجتبی مرسی از کامنتت.
      خودت جالبی.
      نظر لطفته.
      موفق باشی.

    6. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام ابولی.
      چطوری پسر؟
      آقا like
      حرف نداشت.
      بله نباید اون بیچاره را دلگرم میکرد.
      که حالا اینجوری شد.

    7. سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام سعید.
      خوبم. تو چطوری؟
      مرسی از کامنت و لایک.
      آره نباید اینجوری میشد که شد.
      مرسی از کامنت.
      خوش باشی.
      فدات.

    8. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

      سلام داداش
      خیلی خیلی جالب بود
      خوشمان آمد
      هَه
      بازم داستانهای ناب میخوام

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green