بایگانی برچسب: s

پس کو پوتینامون؟!



موقع خواب بود که یکی از بچه ها سراسیمه آمد تو چادر و رو به دیگران گفت: «بچه ها امشب رزم شب اشکی داریم. آماده بخوابید!» همه به هول و ولا افتادند و پوتین به پا و لباس ها کامل … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات, داستان, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | ۱۲ پاسخ

امام جماعت غصبی!



می‌گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می‌برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطرات, داستان, طنز | برچسب‌شده , , , , , | ۴ پاسخ