پایانی شیرین برای شروع تلخ گفت و گوی, من و علی و عطا


- 1,456 بازدید

چیزی نبود غروب بشه با چند دوست قدیمی قرار داشتیم تا به سفره خونه نبش کوچه ما به کشیدن قلیون و خوش گذرانی بپردازیم.
من که رفتم پشت میز همیشگی نشستم کم کم دوستان نیز اضاف شدند.
منو علی مشغول حرف زدن بودیم من به علی گفتم که امروز روز خوبی نبودش چون طلبکار آمده بود و طلبشو میخواست

علی گفت پاییز ۷۴ بود که به دنیا آمد خنده رو بودو زیبا پر نشاط بودو دل شاد, ما همه دوستش داشتیم.

عطا میگفت اگر بخاد از این بیشتر اذیتم بکنه طلاقش میدم من این زندگی رو نمیخام.

علی پرسید چرا

من گفتم آخه پولی ندارم که طلبشو بهش بپردازم به همین دلیل هر روز هم شده به خانه من میادش تا طلبشو بگیره خب بنده خدا حق داره.

علی گفت ماه رمضان بود سحر پا شده بود تا روزه بگیره, ولی درد پا

عطا که عصبانی به نظر میرسید ته فنجون چایشو هرت کشید و اون رو محکم روی میز گذاشت و گفت آخه شما باشید با این زن و این زندگی چه کار میکنید من که تصمیم خودمو گرفتم.

من گفتم اگر کاری بود باز خوب بود خب کار میکردم و طلبشو مینداختم جلوش.

علی گفت اون قدر بچه بود که ندونه مشکلش چیه و برا چی در بخش انکولوژی, بستری میشه. روز اول که به بیمارستان بردمش, وقتی نگاه به هم اتاقیش کرد و دید که کل موهایش ریخته از من پرسید که نکنه موهای منم بریزه.
بهش گفتم که نترس موهای قشنگ تو ریختنی نیست.
آخه عطا باور نمیکنی خیلی موهای زیبایی داشت.

عطا گفت حالت انگار خوب نیست میگم به اینجام رسیده تو بودی طلاقش نمیدادی.

من گفتم طلب کارو

عطا گفت نه فکر کنم حال تو از من هم بدتر باشه.

علی خندید

عطا گفت به من میخندی

علی گفت عطا قرصها تو خوردی

من گفتم حوصله داری بابا طلبکاره سمجه حرف حساب حالیش نیست

عطا با صدای بلند گفت که
شما دوتا واقعا دیوانه هستید من چند بار بگم که خسته شدم چرا کسی منو درک نمیکنه.

علی عکس پسرشو از جیبش بیرون آورد و به ما نشونش داد و گفت ببینید چه خوش تیپه پدر سوخته
بعد اون عکسو بوسیدو تو جیب پیراهنش گذاشت.

عطا سیگارشو درآورد و تعارف کرد بعد با فندک اونو روشن کرد با چند کام پشت سر هم کل فضا رو پر از دود کرد

من نفس کشیدن برام سخت شده بود به عطا گفتم بسه پسر پا میشم میرم ها عطا که نگاش معنی دار شده بود سیگارو توی سطل کنار میز انداخت و گفت از همون اول هر چی به من گفت حرف گوش کردم هر چی خواست براش خریدم هر جا گفت برای سفر بردمش آخه چی از من خواسته من گفتم نه نمیشه هان تو بگو.

علی گفت ولی بعضی وقتها خودشو برای منو مادرش لوس میکنه آخه تک پسرمِ میدونه که تا چه قدر دوستش دارم خوش تیپِ نه عطا.

عطا سرشو انداخت پایین و گفت
امروز بعد از چندین سال زندگی کاسه صبرم لبریز شد و زدم زیر گوشش که کفِ دست خودم از شدت ضربه به سوزش افتاد.

من گفتم نه بابا امروز یا فرداست که آبرومو جلو همسایها ببره آخه من آبرو دارم بعد از این چه جوری تو چشم همسایهها نگاه کنم من که از قصد بدهی شو نمیدم که خب ندارم چه کار کنم شما بودید واقعا چه کار میکردید.
تازه صاحب خونمون هم گفته امسال باید به پول پیش اضافه کنم یا تخلیه. افسانه هم حال خوبی نداره میترسم سکته کنه بیافت رو دستم.

عطا باز دست به طرف جعبه سیگارش برد, که من ازش خواهش کردم نکشه و اون به بیرون خیره شد نگاهشو تعقیب کردم فهمیدم داره به یک پسر بچه که با یکی از دستهاش دست مادرشو گرفته و با اون یکی مشغول خوردن بستنی زِمِستونیشِ نگاه میکنه.
عطا همونجور ثابت مونده بود تا اون مادرو بچه از جلو سفره خونه گذشتند.
عطا نگاهشو برگردوند و گفت ای کاش وقتی بچه بودیم آرزو نمیکردیم تا هر چه زودتر بزرگ بشیم.
یادم میادش که بچه بودم هر وقت با مادرم به بازار میرفتم و از جلو ساندویچی رو به رو قدمگاه عبور میکردم خود به خود دل درد میشدم و مادرم بهم نگاهی میانداخت و میخندید و من بعد از خوردن ساندویچ خوبِ خوب میشدم آخ یادش به خیر.

علی گفت منم بچگیهای پسرمو به خوبی یادمه
خیلی کله شق و قلدر بود اصلا زیر بار حرف زور که هیچی حتی حرفهای خوبِ منو هم زیاد گوش نمیکرد آره اون از بچگی با بقیه تفاوت داشت.

من گفتم خدا رو شکر که الان درگیر مشکلات شخصی خودشِ وگر نه من فکر نکنم میتونستم حتی تا همین جا هم بیام.

عطا گفت چه قدر شما دو تا حرف میزنید مگر نمیفهمید من حالم خوب نیست خب ی دقیقه لال بشید فکر کنم تا ببینم چه خاکی میتونم به سرم بریزم میفهمید چی میگم یا نه.

من ساکت شدم ولی علی باز خندید.

عطا گفت بابا تو دلت خوشِ ها.

من گفتم دل خوش نه عطا جان
دل خوش نه

علی گفت سی روز اول که شیمی درمانی به پایان رسیده بود ترخیص شده بود خیلی با قبلنش تفاوت داشت یک روز تو آشپز خونه ازم خواست تا برای اینکه از زمین پاشه دستا شو بگیرم بهم گفت علی جان دستامو بگیر منم رو به رویش قرار گرفتم با دو دستم دو دستش رو گرفتم چهره اش از درد به هم فشرده شد ی لحظه نگاهم تو نگاهش گره خورد ضعف و ناتوانی رو تو چشاش دیدم چند قطره اشک بی اختیار گوشه چشام خود نمایی کرد ولی اون همونجور که سعی میکرد پاشه به من خندید من خجالت کشیدم و اشکها مو پاک کردم.

عطا بی قرار شده بود گفت من میرم بیرون ی سیگار بکشم و رفت

من گفتم باید خونمو بفروشم آخه چاره دیگه ندارم.

علی آهی کشید گفت
آخه اون فقط چهارده سالش بود

من گفتم زمونه خیلی قدارِ به پیر و جوان رحمی نمیکنه.

عطا سیگارشو کشیده بود و اومد رو صندلیش نشست حالش خوب نبود بهش گفتم چرا چشات قرمز شده.

عطا باز سرشو انداخت پایین

علی ادامه داد
بچهها میدونید نمونه گیری از یک بیمار سیزده چهارده ساله شیمی درمان شده اون هم بدون بی حسی یعنی چی

ی لحظه همه ساکت شدن

من گفتم آخه علی من به دَرَک افسانه رو چه کار کنم
منو بگو بهش قول داده بودم که ی زندگی خوب براش دست و پا میکنم و خوش بختش میکنم.

عطا گفت
منِ دیونه رو نگاه کن کنارِ چه آدمهای بی عقلی نشستم

من گفتم عطا تو جای من نیستی تا بفهمی

علی گفت ی شب که حالش خیلی بد شده بود با اشاره ازم خواست تا خودکار و کاغذی براش ببرم
وقتی بهش دادم هر چه سعی کرد ولی نتونست چیزی بنویسه
بهش میگفتم عزیزم حرف بزن آخه ی کلمه حرف بزن اما انگار که نه گوشهایش صدا مو میشنید نه توانی براش مونده بود حرف بزنه و نه قدرتی تو دستاش تا بنویسه

من گفتم اگر منو به زندان ببره تکلیف افسانه چی میشه

عطا گفت به خدا که شما فقط دو تا آدم خرف هستید که تو اعضای بدنشون انگار جز زبون چیزه دیگه ای کار نمیکنه آخه آدمای گنده چرا نمیفهمید مقصر من نیستم اون منو درک نمیکنه شما که از خیلی اتفاقات بی اطلاعید.

نمیدونم بهزاد از کجا سرو کله اش پیدا شد اومد کنار عطا وایساد گفت بابا چرا با ما این کارو میکنی مگر قرار نبود که کارهای شخصی تو انجام بدی که فردا بریم اون جا.

نمیدونم چرا دست و پای عطا میلرزید

علی گفت بهزاد جان چه کار بابات داری برو یکی دو ساعتِ دیگه میادش.

بهزاد گفت آخه آقا علی, بابا حرف گوش من نمیکنه برا خودش هم بهتره که با من بیادش, ده سالی هست که مادرم فوت کرده ولی بابا هر روز حالش بدتر میشه ما هم دیگه نمیتونیم

من گفتم کجا

عطا دوباره سرشو انداخت پایین

بهزاد گفت آخه بابا جان پدر عزیزم ما که وقتشو نداریم اون جا بهت رسیدگی میکنند قرصها تو سر وقت میخوری تحت نظری منو بچهها هم بعضی وقتها بهت سر میزنیم

علی آهی کشید و گفت دنیا از اونی که فکرشو میکردم پستترِ

بهزاد دست عطا رو گرفته بود و میگفت بیا بابا بیا بریم

عطا هم دست علی رو محکم گرفت و مثل بچهها التماس میکرد میگفت علی تورو خدا نذار منو ببره

من گفتم ولش کن بچه چه کارش داری این بنده خدارو

علی گفت بهزاد جان تو برو من خودم میارمش

بهزاد گفت من یک ساعتِ دیگه میام بابا تا اون وقت میرم وسایلتو آماده کنم آخه باید بری حموم و زود بخابی که فردا صبح زود خیلی کار دارم.

بهزاد رفتُ ما به هم نگاه میکردیم عطا خجالت میکشید منم متعجب شده بودم علی گفت آخ عطا اون میخواست تورو کجا ببره مگر تو راضی میشی بری اون جا.

من گفتم واقعا چه دنیای بدی شده.

عطا گفت خدا کنه امشب هیچ وقت تموم نشه

علی گفت چاره چیه

من گفتم یعنی عطا هیچ کس نیست تا جلو شو بگیره
چند دقیقه به سکوت سپری شد یک دفعه دیدم که عطا رنگش پریده دستش رو قلبشِ تا اومدم به خودم بیام نقشِ زمین شد.

علی از دیگران کمک خواست

ما دو نفری بالای سرِ عطا حیرت زده فقط نگاهش میکردیم یکی آب به صورتش میزد یکی سیلی به صورتش من گفتم زنگ بزنید به بهزاد

علی گفت بهزاد و آهی کشید

علی هم حال خوبی نداشت رنگش پریده بود ناگهان انگار که سرش گیج رفته بود افتاد و سرش به دیوار برخورد کرد چند نفر به سراغش رفتند صدای آمبولانس فزا رو پر کرده بود من چشام سیاهی رفت دیگه گوشام چیزی نمیشنید
بعد از چند لحظه عطا و علی رو دیدم که گوشه سفره خونه دارند با هم میخندند رفتم کنار اونها گفتم چه خبرِ

عطا گفت بیا بریم بیرون فضای اینجا خفه کننده هستش.
با هم اومدیم بیرون
تعجب کردم بهزاد ناراحت و گریه کنان بدون اینکه ما رو ببینه داخل سفره خونه شد و بعد از چند لحظه آمبولانس به شتاب رفت
یعنی چی شده بود چرا به ما نگاه هم نکرد

ما هم خنده کنان و سبکتر از هر زمانی با هم بودیم علی دیگه از انکولوژی چیزی نمیگفت منم انگار یادم رفته بود که طلبکار دارم عطا هم میگفت آخ جون بهزاد و نه هیچ کسه دیگه نمیتونه منو جایی ببره که دلم نمیخاد

علی گفت آقایون بیا بریم شهر بازی منو عطا خندیدیم و گفتیم پیر مرد یاد بچگیاش افتاده

عطا گفت من که از رِنجِر خیلی خوشم میادش علی گفت فقط تِرِن هوایی من گفتم هیچ کدوم
دریاچه
آره دریاچه.

۵ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره عطا

    عطا هستم و دیگر هیچ.

    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, درد دل, گفت و گو ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    30 پاسخ به پایانی شیرین برای شروع تلخ گفت و گوی, من و علی و عطا

    1. شهاب می‌گوید:

      سلام عطا جان
      واقعا حرفی باقی نمیمونه خیلی زیبا بود خیلی .
      مرسی از این داستان

    2. سلام آقا عطا.
      نمیدونم واقعا چی بگم. فقط میتونم بگم خیلی زیبا بود.
      خیلی دلم گرفته.

    3. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام داداش.
      آفرین, لایک, حقا که نویسنده ی خوبی هستی.
      دلم گرفت از این پست.
      اما تلنگر خوبی بود.
      بازم از این کارا بکن.
      مهم ترین ویژگی که این داستان برام داشت شخصیت خودت بود که تو داستان گنجونده بودی.
      مرسی.

    4. سلام عطاجان مرسی واقعا زیبا بود. ولی میخوام این رو بگم. زمونه چقدر پست شده که فرزند بخاطر راحتی خودش پدر یا مادر خودشو ببره خونه سالمندان. آخه مگه اونها چه گناهی کردند؟ بد کردند بیخوابی کشیدند تا ما رو بزرگ کنند؟ حالا که اونها به ما نیاز دارند آیا حقشونه که اینجور باهاشون بد رفتاری کنیم؟ به هر حال مرسی عطاجون. از این داستان درسهای زیبای میشه بگیری

    5. gentleman می‌گوید:

      درود واقعا کاش میشد بفهمیم اگه احترام کنیم احترام میبینیم

    6. مهدی ترخانه می‌گوید:

      سلام عطا ,
      بسیار داستان قشنگی بود , دلم گرفت .
      آره روزهایی هست که اصلا فکرش رو نمی کردیم . چه آخر خوبی .
      با امید این که همه پایان خوبی تو زندگی مون داشته باشیم.
      ممنون

    7. ثنا می‌گوید:

      سلام واقعً حس خوبی داره رفتن به اون بالاها و سبکبار بودن اقلً که توی خواب تجربش کردم حالا اینا مردن یا رفتن کما این من کی بود
      ولی خیلی بد بود که هرکی فکر خودش بود به حرف اون یکی هیچ توجهی نداشت مخصوصً علی خیلی گناه بود ایشالا آغاز برای همه خوش باشه
      شما باید استاد ادبیات میشدید

    8. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      سلام
      یادش به خیر, بچگیامون عین باد گزشت
      چه قدر بازی میکردیم و از در و دیوار میرفتیم بالا
      خیلی زود گزشت
      الآن باید با هزارتا مشکل تو هر دیقه دست و پنجه نرم کنی, از کلی آدم توهین بشنوی, برا هر کی یه کاری انجام میدی جواب تشکرتو با خراب کردنت میده
      الآن با خودم میگم ای کاش تا همیشه بچه میبودم تا اینکه بخام این روزارو ببینم
      اون موقه همه باهامون قشنگ حرف میزدن, باهامون بازی میکردن, نمیزاشتن چیزیمون بشه, الآن دیگه گزشتش
      داستان قشنگی بودش, دمت گر

    9. عطا می‌گوید:

      سلام امیر جان
      آره انسان موجودی عجیب و باز هم عجیب.
      به وقت کودکی آرزوی بزرگی, و در زمان بزرگی در افسون کودکی.
      و در پیری در طلب جوانی
      غیر مقدور آنچه میپندارد.
      تشکر از تو عزیزم.

    10. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      من الآن که فکر میکنم میگم ای کاش به دنیا نمیومدم

      • عطا می‌گوید:

        سلام امیر عزیز.
        توی که مثل ستاره مثل مهتاب مثل آفتاب مثل نور و مثل همه خوبیها مثل رود مثل دریا میمونی.
        توی که درخششت چشم هر دل با معرفت را به اعتراف وادار میکنه نه هر دل بی معرفتی هم تسلیمش میشود, و اعتراف میکند به صفا و صمیمیتت به مردونگیت به خوش قلبیت
        آره همین تو نباید به دنیا میومدی
        این منطق توست
        نه باورم نمیشه امیر که خودت این کامنتو نوشته باشی
        اگر قرار بود امثال تو نباشند پس فکر میکنی چه کسی باید میبود
        نه امیر
        نه این خود تو نیستی
        ببین امیر تو حق نداری در رابطه با دوست من کسی که من و خیلیها بهش افتخار میکنند این طوری فکر کنی
        امیر باور کن پشت سرتم گفتم آره گفتم که امیر رمضانی باعث افتخار ماست
        ببین این حرفها رو عطا بهت میزنه عطایی که با هیچ کس تعارف نداره
        اگر بهت میگم که مثل ستاره هستی مثل مهتاب هستی فقط عقیدمو گفتم نه چیز دیگه ای.
        واقعا ناراحتم کردی
        ازت خواهش میکنم بیا این کامنت رو که نوشتی پاکش کن کامنت منو هم که برات نوشتمش هم پاکش کن اصلا دوست ندارم دیگه این کامنت رو ببینم
        منتظرم امیر بیا پاکش کن

    11. شهروز حسینی می‌گوید:

      سلام.
      واقعً عالی بود.
      ای کاش میشد آخرش من جای اونا بودم.
      آزاد از همه چیز.
      اون طرف حتی اگر آتش در انتظارمون باشه، میدونیم که از روی عدالته.
      ولی آتش ناعادلانه ی این طرف رو چه کنیم که خیلی بیشتر میسوزونه.
      مرسی از پست.
      موفق باشی.

      • عطا می‌گوید:

        سلام شهروز جان
        از عدالت گفتی
        و از بی عدالتی دلم خونه
        سختی آنگاه به آخر نهایت میرسد که مجبور باشی به بی عدالتی بگویی عین عدالتی.
        نه تو عین عدالت نیستی و من میدانم
        من نه که هر انسان پاک فطرت میداند
        به مار سیاه سهراب سوگند
        به تسبیح مادر بزرگ
        به اشک مادر
        به آه پدر
        به نگاه طفل شش ماهه

        مرسی که آمدی

    12. حسین آذری می‌گوید:

      سلام عطا ممنونم از این داستان و پستی که گذاشتی. که گوشه ای از رنج های این دنیا رو به تصویر می کشید.
      هر کسی از پنجره ی خودش به دنیا و اتفاقاتی که در پیرامونش می گذرد نگاه می کنه. در صورتی که خیلی ها هستند که من و شما غافل از سختی ها و مشکلاتی هستیم که آنها دارند با اون دسته پنجه نرم می کنند.
      شما الآن وقتی یه بیماری جدیدی خدا یی نکرده به وجودتون می آد فکر می کنید که بدترین درد همون درد و سخترین بیماری همان بیماریست. در صورتی که همین شخص به بیماری دیگری مبتلا شود بیماری جدید را سخت تر و طاغتفرسا تر از بیماری قبلی می پندارد. بنابراین در این دنیا کسی بی غم نباشد اگر باشد بنیآدم نباشد.
      سرتون به درد اومد فعلا بای تا های. پیروز و سلامت باشید.

    13. neggin می‌گوید:

      سلام آقا عطا.
      من امروز پستتون رو دیدم
      نمیدونم چی بگم جز این که بگم خیلی زیبا نوشتید .
      نه دل در دست محبوبی گرفتار
      نه سر در کوچه ,باغی برسر دار
      از این بیهوده گریدن چه حاصل
      پیاده میشوم ,دنیا نگهدار

    14. neggin می‌گوید:

      سلام مجدد
      چرا آقا عطا شعر زیاده اما چه کنیم که در وصف حال ما نیست.
      آخه مگه چندنفر میتونند یه تنه همه مشکلاتو حل کنند .
      اگه اشتباه نکنم تو داستان خودتون هم شخصیتهای داستان با مرگ به آرامش رسیدند .
      و از جنگ نا برابر با مشکلات این دنیا رها شدند
      در منزل غم فکنده مفرش ماییم
      وز آب دوچشم دل پر آتش ماییم
      عالم چه ستم کند ستم کش ماییم
      دست خوش روزگار ناخوش ماییم

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green