قسمت سی کتاب کیمیاگر


- 1,073 بازدید

سلاااااااااااام شب روشنیا!
حالتون خوبه؟
امروز قسمت سییم کیمیاگر رو آوردم.
دیگه کم کم داریم به قسمتای آخر این داستان نزدیک می شیم.
فکر کنم یه دو سه روز دیگه تموم بشه.
راستی ببخشید که امروز یه کم دیر شد.
میدونین چی شد؟
من صبح ساعت ۱۱ داستان رو آماده داشتم اما مشکلی پیش اومد که مجبور شدم لپتاپم رو به زور خاموش کنم, و متن که توی ورد پد باز بود, و هنوز سیوش نکرده بودم, پرید.
خلاصه که مجبور شدم, دوباره این قسمترو تایپ کنم.
بگذریم بریم سراغ ادامه داستان:

وز سوم فرمانده سرداران خود را جمع کرد.
به کیمیاگر گفت: برویم این پسرک را که خود را به باد تبدیل می کند, ببینیم.
کیمیاگر پاسخ داد: برویم ببینیم.
جوان آن ها را به همان مکانی برد, که روز پیش رفته بود.
سپس از همه خواست, بنشینند.
گفت: کمی طول می کشد.
فرمانده گفت: شتابی نداریم. ما مردان صحراییم.
جوان به افق پیش رویش نگریست.
کوه هایی در دوردست بودند, و نیز تپه ها, صخره ها, و گیاهان رونده ای که جایی بر زیستن پا فشاری می کردند, که بقا نا ممکن می نمود.
همان صحرایی بود, که در آن ماه ها سرگردان بودند.
و با این وجود, تنها بخش اندکی از آن را می شناخت.
در آن بخش اندک با انگلیسی, کاروان ها, جنگ های قبیله ای, و واحه ای با پنجاه هزار نخل و سیصد چاه آشنا شده بود.
صحرا پرسید: امروز دیگر این جا چه می خواهی؟ مگر دیروز به اندازه کافی به هم ننگریستیم؟
-تو در جایی کسی را که دوست دارم, در اختیار داری.
پس آنگاه که به شن های تو می نگرم, به او هم نگاه می کنم.
می خواهم نزدش باز گردم و به یاری تو نیاز دارم, تا خود را به باد تبدیل کنم.
-عشق چیست؟
-عشق پرواز شاهینی بر فراز شن های توست.
چون برای او تو دشت سبزی هستی, و بدون شکار از نزد تو باز نمی گردد.
او صخره های تو, تپه های تو, و کوه های تو را می شناسد.
و تو نسبت به او, سخاوتمندی.
-منقار شاهین, تکه های بدنم را می کند. من طعمه او را سال ها در خود می پرورم, با همان اندک آبی که دارم سیرابش می کنم. و نشانش می دهم غذا کجاست. و درست یک روز درست زمانی که بناست, نوازش طعمه را بر شانه ام احساس کنم, شاهین از آسمان فرود می آید, و مخلوق مرا با خود می برد.
-اما تو طعمه را برای همین آفریدی. برای تغذیه شاهین.
و شاهین انسان را تغذیه می کند, و سپس روزی انسان نیز شنهای تو را تغذیه می کند.
همان شنهایی که بار دیگر طعمه را می پرورند, و روند جهان این گونه است.
-عشق اینست؟
بله! عشق همینست.
همانست که طعمه را به شاهین, شاهین را به انسان, و انسان را دوباره به صحرا تبدیل می کند.
همان چیزیست که, سرب را به طلا تبدیل می کند. و طلا را برای پنهان کردن به دل زمین باز می گرداند.
-حرف های تو را نمی فهمم.
-پس این را بفهم, که جایی در میان شن های تو, زنی منتظر من است, و برای همین باید خودم را به باد تبدیل کنم.
صحرا لختی خاموش ماند.
-من شن هایم را به تو می دهم, تا باد بتواند آن ها را بر خیزاند, اما به تنهایی نمی توانم کاری بکنم.
از باد یاری بخواه!
نسیم ملایمی آغاز به وزیدن کرد.
فرماندهان از دور جوان را تماشا می کردند, که به زبانی نا شناخته سخن می گوید.
کیمیاگر لبخند زد.
باد نزد جوان آمد و چهره اش را لمث کرد.
به گفت و گویش با صحرا گوش داده بود.
چون باد ها همواره همه چیز را می دانند.
سراسر جهان را می پیمایند, بی مکانی برای زاده شدن, و بی مکانی برای مردن.
جوان به باد گفت: کمکم کن! روزی در تو صدای محبوبم را شنیدم.
-چه کسی سخن گفتن به زبان صحرا و باد را به تو آموخته است؟
-قلبم.
باد نام های بسیاری داشت.
در آنجا سیروکو خوانده می شد.
چون عربها گمان می کردند, که از سرزمین های پوشیده از آب, از سکسکونتگاه های سیاهپوستان می آید.
در سرزمین دوری که جوان از آنجا می آمد, آن را باد شرق می خواندند, چون گمان می کردند, که شن های صحرا و هیاهوی جنگجویان مور را با خود می آورد.
شاید در مکانی دور تر از دشت های گوسفند ها, مردم گمان می کردند, که آن باد در اندلس زاده می شود.
اما باد به هیچ مکانی تعلق نداشت. و به هیچ جا نمی رفت. و به همین دلیل نیرومند تر از صحرا بود.
روزی ممکن بود, در صحرا درخت بکارند, و همان جا گوسفند بپرورند, اما هرگز نمی شد, بر باد غلبه کرد.
باد گفت: تو نمی توانی باد باشی.
ما از دو سرشت متفاوتیم.
-درست نیست! هنگامی که همراه تو در جهان سفر می کردم, با اسرار کیمیاگری آشنا شدم. در خود باد ها, صحرا ها, اقیانوس ها, اختر ها, و هر آنچه که در کیهان آفریده شده است, دارم.
ما هر دو توسط یک دست خلق شده ایم. و یک روح داریم.
می خواهم همچون تو باشم.
به هر گوشه ای نفوذ کنم, از دریاها بگذرم.
شن هایی که گنجم را پوشانده, برخیزانم.
و آوای محبوبم را نزد خود بیاورم.
-آن روز گفت و گوی تو را با کیمیاگر شنیدم. می گفت, هر چیزی افسانه شخصی خود را دارد.
مردم نمی توانند, خود را به باد تبدیل کنند.
-به من بیاموز تا برای چند لحظه باد باشم! تا بتوانم درباره امکانات نا محدود آدمیان و باد ها, سخن بگویم.
باد کنجکاو بود, و این چیزی بود که نمی دانست.
دوست داشت, درباره این موضوع صحبت کند, اما نمی دانست چگونه باید انسان ها را به باد تبدیل کرد.
و او بسیار می دانست..
صحرا می ساخت, کشتی ها را غرق می کرد, جنگل ها را سراسر نابود می کرد, و از شهر های سرشار از موسیقی و صدا های غریب می گذشت.
گمان می کرد, نا محدود است. و اینک جوانی آن جا بود که می گفت, هنوز کار های دیگری از باد ساخته است.
جوان که دید, باد دارد تسلیم خواسته او می شود, گفت: و این را عشق می نامند. عشق ورزیدن به معنای این است که می توانی در جهان آفرینش هر چیزی باشی.
هنگامی که عشق می ورزیم, هیچ نیازی به درک آن چه که رخ می دهد, نداریم.
چون همه چیز در درون ما رخ می دهد, و آدم ها نمی توانند خود را به باد تبدیل کنند.
البته اگر باد ها آن ها را یاری کنند.
باد بسیار مغرور بود.
از گفته جوان آزرده شد.
با سرعت بیشتری آغاز به وزیدن کرد. و شن های صحرا را برخیزاند.
اما سر انجام ناچار شد بپذیرد, هرچند سراسر جهان را پیموده, نمی داند چگونه انسان ها را به باد تبدیل کند. و عشق را نمی شناسد.
باد خشمگین از پذیرفتن محدودیت هایش گفت: هنگامی که جهان را می پیمودم, متوجه شدم بسیاری از مردم به هنگام سخن گفتن از عشق به آسمان می نگرند, شاید بهتر باشد, از آسمان بپرسی.
-پس کمکم کن! این مکان را پر از گرد و غبار کن, تا بتوانم به خورشید بنگرم, بی آن که کور شوم.
پس باد با تمام قدرتش آغاز به وزیدن کرد. و آسمان از گرد و غبار پوشیده شد.
و در جای خورشید تنها دایره ضخیمی بر جای گذاشت.
در اردوگاه دیگر نمی شد, هیچ چیز راتشخیص داد.
مردم صحرا این باد را می شناختند, آن را شمعون می نامیدند.
از طوفان دریایی بد تر بودع گرچه چون آن ها دریا را نمی شناختند.
اسب ها شیهه می کشیدند, و سلاح ها اندک اندک از غبار پوشیده می شدند.
روی صخره یکی از سرداران به فرمانده گفت: شاید بهتر باشد, همین جا بس کنیم.
دیگر تقریبا نمی توانستند, جوان را تشخیص بدهند.
چهره شان با نقاب های آبی رنگ پوشیده شده بود, و اینک چشم هاشان تنها وحشت را باز می تاباند.
یکی از سرداران اصرار کرد: بگذارید تمامش کنیم.
فرمانده با احترام گفت: می خواهم عظمت الله را ببینم.
می خواهم ببینم چگونه یک انسان خود را به باد تبدیل می کند.
و نام آن دو مرد را که ترسیده بودند, به خاطر سپرد.
هنگامی که باد باز ایستاد, آن سردارانش را بر کنار می کرد.
چون مردان صحرا نباید ترس را احساس کنند.
جوان به خورشید گفت: باد به من گفت, تو عشق را می شناسی.
اگر عشق را می شناسی, پس روح جهان را هم می شناسی که, از عشق سرشته شده.
-این جا که هستم, می توانم روح جهان را ببینم.
او با روح من ارتباط دارد, و ما با هم.
گیاهان را می رویانیم, و می گذاریم گوسفند ها به جست و جوی سایه بر آیند.
از این جا که من هستم, و از زمین بسیار دورست, عشق ورزیدن را آموخته ام.
می دانم اگر اندکی دیگر به نزدیکی زمین بیایم, همه چیز در آن می میرد. و روح جهان از هستی باز می ماند.
پس به هم می نگریم, و من به او انرژی و گرما می بخشم. و او دلیلی برای زیستن به من می بخشد.
-تو عشق را می شناسی.
-من روح جهان را می شناسم چون در این سفر بی پایان در کیهان, بسیار با هم سخن می گوییم.
او برای من می گوید, که بزرگ ترین مشکل ما اینست, که تا امروز تنها کانی ها و گیاهان فهمی ده اند که, همه چیز یگانه است.
و برای همین نیازی نیست که سرب با مس, و مس با طلا برابر باشد.
هر یک وظیفه خود را در این یگانگی انجام می دهد.
و اگر دستی که همه این ها را رقم زده است, در روز پنجم آفرینش باز می ماند, همه چیز یک سمفونی سرخ بود.
و اما روز ششمی هم بود.
(پاورقی: خداوند در روز ششم آفرینش انسان را خلق می کند.
پس آدم را به صورت خود آفرید.
او را به صورت خدا آفرید.ایشان را نر و ماده آفرید.
و خداوند به ایشان برکت داد و به ایشان گفت: بارور و کثیر شوید! و زمین را پر سازید! و در آن تسلط نمایید! و بر ماهیان, و دریا, و پرندگان آسمان, و همه جانوران خزنده بر روی زمین, حکومت کنید!
و خدا هر چه ساخته بود دید. و همانا بسیار نیکو بود.
پس شام بود,و صبح بود, و روز ششم.
تورات, عهد عطیق سفر پیدایش, صفحات بیست و پنج تا سی و یک))
جوان پاسخ داد: تو فرزانه ای, چونهمه چیز را از دور می بینی.
اما عشق را نمی شناسی.
اگر در خلقت روز ششمی نبود, انسان نبود.
مس همواره مس می ماند, و سرب همواره سرب.
هر یک افسانه شخصی خود را داشتند, درست است. اما روزی این افسانه شخصی به انجام می رسید.
پس لازم بود, به چیز بهتری استحاله یابند. و افسانه شخصی نوینی را آغاز کنند.
تا روح جهان به راستی به چیزی یگانه تبدیل شود.
خورشید در اندیشه فرو رفت. و تصمیم گرفت, نیرومند تر بتابد.
باد که از این گفت و گو نیرومند تر از پیش وزید, تا نور خورشید جوان را کور نکند.
جوان گفت: کیمیاگری برای همین وجود دارد, برای این که هر انسانی گنجش را بجوید. و آن را بیابد. و سپس بخواهد بهتر از آنی باشد, که در زندگی پیشینش بوده است.
سرب وظیفه خود را به انجام می رساند, تا هنگامی که دیگر جهان به سرب نیازی نداشته باشد. سپس باید به طلا استحاله یابد.
کیمیاگران این کاررا انجام می دهند.
نشان می دهند که وقتی می کوشیم که از آن چه هستیم, بهتر باشیم همه چیز در پیرامون ما هم بهتر می شود.
-پس چرا می گویی که من عشق را نمی شناسم؟
-چون عشق نه همچون صحرا ایستا ماندنست, و نه همچون باد جهان را پیمودن, و نه همچون تو نگریستن به همه چیز از دور.
عشق نیروییست, که روح جهان را استحاله می بخشد و بهتر می کند.
هنگامی که برای نخستین بار به درون آن نفوذ کردم, گمان می کردم کامل است, اما بعد دیدم که او بازتابی از تمامی موجودات است. و جنگ ها و سودا های خود را دارد.
ما هستیم که روح جهان را تغذیه می کنیم.
و زمینی که بر آن می زییم, بهتر یا بدتر می شود, اگر ما بهتر یا بد تر شویم.
این جاست, که نیروی عشق وارد می شود.
چون تا زمانی که عشق بورزیم, همواره آرزومندیم که بهتر از آن چه باشیم که هستیم.
-از من چه می خواهی؟
-که یاریم کنی, تا به باد تبدیل شوم.
-طبیعت مرا فرزانه ترین مخلوقات می داند.
اما نمی دانم چگونه تو را به باد تبدیل کنم.
-پس باید با که صحبت کنم؟
خورشید لحظه ای ساکت ماند. باد می رفت تا به سراسر جهان خبر بدهد که, خرد خورشید محدود است.
با این وجود نمی توانست, از دست آن جوان که با زبان جهانی سخن می گفت, بگریزد.
-با دستی صحبت کن که همه چیز را نوشته است!
باد فریادی از خوشنودی کشید و نیرومند تر از همیشه وزید.
خیمه ها از روی شن ها کنده شدند, و جانوران لجام گسیختند.
روی صخره مردان به یکدیگر آویختند تا به دوردست پرت نشوند.
سپس جوان, به دستی که همه چیز را نوشته بود, رو کرد.
به جای آن که صحبت کند, احساس کرد تمام کیهان در خاموشی فرو رفته, و او نیز در سکوت ماند.
نیرویی از عشق در قلبش جوشید. و نیایش را آغاز کرد.
نیایشی بود که پیش از آن, هرگز به جای نیاورده بود, چون دعایی بی کلام و بی خواسته بود.
به خاطر یافتن چراگاه برای گوسفندانش سپاسگزاری نمی کرد, تمنای فروش بیشتر بلور نداشت, نمی خواست, زنی را که ملاقات کرده بود, در انتظار بازگشتش بماند.
در آن سکوت استیلا یافته, جوان فهمید که, صحرا, باد, و خورشید نیز, نشانه هایی بودند, کهآن دست نوشته بود.
و می کوشند راه خود را به فرجام برسانند, و آن چه را که روی یک زمرد ساده نوشته شده بود, بفهمند.
می دانست, که این نشانه ها در زمین و فضا پراکنده اند, و در ظاهر هیچ انگیزه یا معنایی ندارند.
و صحراهاع باد ها, خورشید ها, و انسان ها هیچ یک نمی دانستند, برای چه آفریده شده اند.
اما آن دست برای همه این ها انگیزه ای داشت, و تنها او می توانست, معجزه کند.
اقیانوس ها را به صحرا, و انسان ها را به باد تبدیل کند.
چون فقط او می فهمید, که طرحی از این کیهان را به نقطه ای رهنمون است, که شش روز آفرینش را به اکسیر اعظم تبدیل می کند.
و جوان در روح جهان فرو رفت و دید که روح جهان بخشی از روح خداوند است. و دید, روح خداوند روح خود اوست.
و دید به این ترتیب می تواند, معجزه کند.

با آرزوی بهترینها.

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email

درباره مینا

من مینا ملکی هستم بیست سالمه و در رشته علوم تربیتی در دانشگاه علامه طباطبایی مشغول به تحصیل هستم امیدوارم بتونم مفید باشم
این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, کتاب ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به قسمت سی کتاب کیمیاگر

  1. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلام
    خوب دو روز دیگه جبرئیل میاد بهش میگه تو پیامبر شدی, موجزتم تبدیل شدن به باده, خخخخخخ

  2. سلام خانم ملکی دستتان درد نکنه مثل همیشه زیبا بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green